خاطرات تلخ وشیرین سه فرشته
تاريخ : سه شنبه 2 تير 1394 | نویسنده : سولماز
بازدید : مرتبه

 




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 27 مرداد 1395 | نویسنده : سولماز
بازدید : 9 مرتبه

سلام جوجه هایی قشنگم می دانم این چند وقت مامان خوبی نبودم وکلا حال وحوصله خوبی نداشتم وتعطیل بود ذهن وروحم مثل طناب پوسیده ا ی بودم که بین زمین واسمان معلقه  

مادر بزرگ دیسک گردنش عمل کرد وبیمارستان بودوکیارش عزیزم اسمونی شد مادر جون (مامان  خودم) انژیو شدن وپدر شوهر جان سی سی یو بستری شدن وبکی از دوستان نزدیک مامان از همسرشون جدا شدن ومنهم بدتر از همه روحیم باخته بودم وکلا نمی دانستم روزم چطوری شب می شه خلاصه که روزگار سیاه وتاریک یود این وسط مچ پای ارشا هم ضرب دید که شکر یزدان خییلی جدی نبودولی گاهی انسان در کشا کش زندگی بد جوری غرق می شه ولی شکر که روزهای بهتری از راه می رسه  

جشن تولد انا کوچولو  وبعداز ان تولد کاملا سوپرایزی که دایی اراز وفراز تو خونه مادر جون گرفتند  برای من کمک زیادی بود برای تجدید نیرو ....برادرهای خوبم که خوب حال وروزم را می دیدن مخصوصا فرازم که همبشه پناه هم بود خیلی زحمت کشیدند چون مادر جونم حال ندار بودن واین دو پسر خودشون همه چی تدارک دیده بودن وبسیار ممنون دار شونم چه خوبه که ادم احساس کنه برای کسانی مهمه وغمش باعث دلواپسیشون وشادیش باعث شادیشون می شه وبعد از ان عقد ونامزدی محمدرضا یی عریزم در کاشان تجدید نیروی خوبی بود البته که هانای مامان سرما خورده ولی زود خوب خواهد شد خدارا شکر که بیستم به بعد مرداد روزهایی بهتری رقم خورد ببخشید عزیزانم نوشتم تا  یادم باشه که بیست روز از چهارسالگیتون ندیدم  ببخشید ودوستتون دارم بی نها یت

 عزیزکم دختر زیبایی مامان ببخش که روز د ختر  کنارت نبودم وبیمارستان برای مادر جون بودم مادر جون سکته کردن ودوبار آنژیو شده بودن واستند داشتند به خاطر همین این دفعه خییلی ترسیدیم  برات گل خریدم که می دانم برات خییلی مهمه ولی هنوز کادو روز دختر نخریدم که قول برات خواهم خرید پرنسس زیبا دوستت داریم واژه ای کوچک برای نشان دادن احساسمون به تو




موضوع :
تاريخ : شنبه 16 مرداد 1395 | نویسنده : سولماز
بازدید : 15 مرتبه

شب است سکوت وسکوتی سنگین و من تلخم مثل قهوه ای بی کیفیت دهانم خشک است ازبغض فرو داده ..گم شدم در میان خنده هایی تلخ ..گریه پنهانیم رگبار وار بر خرابه هایی جسمم تازیانه می زند اری عزیز سفرکرده ملائک تورااز بوسه  هایی روان شده به سوی خالق دزدین و بردن گناه اسمان نا بخشودنی است که تورا در اغوشش جا داد هرگز نخواهیم بخشید  هرگز ... اری تو میان بودنت ویادت یادت را برایمان گذاشتی وبودنت را افسانه ساختی بزرگ بودی با تمام کوچکیت 

سوم مرداد کیارش عزیز پر گشود وسبک بال پرواز را  اغاز کرد ومارا در شوک وماتم فرو برد به راستی که این باغ بدون تو پر از پاببز است خداوند به بزرگی غمش صیر دهد به الهام وبابا وکیانای عزیز اری در برابر تقدیر حق چاره ای نیست جز تسلیم روحت شاد فوتبالیست کوچک ویادت گرامی 

 

 




موضوع :
تاريخ : جمعه 1 مرداد 1395 | نویسنده : سولماز
بازدید : 13 مرتبه




موضوع :
تاريخ : يکشنبه 13 تير 1395 | نویسنده : سولماز
بازدید : 13 مرتبه

سلام عزیزانم گاهی تصمیم می گیرم با وبلاگ نویسی خدا حافظی کنم ولی نمی دانم چرا دلم نمی ایید شاید دوست دارم کودکیتون هر چند مختصر برای روزهای که دلتنگشون می شم حفظ کنم شایدم هنوز عاشق نوشتنم در هر صورت روزها به روال گذشته است اموزشگاه وخونه البته کلاس نقاشی وموسیقی هم می روید کلاس ورزشم که الان دوماه وشما بی نهایت دوستش دارید وبراتون عالی تعطیلات خرداد رفتیم ویلا با به قول شما خونه دریا وفقط کنار دریا بودید وحتی رستوران با داد وبیداد می امدید  این ماه کلو چه هایی خدا رو رفتید که کلی از این تاتر خوشتو ن امد پارک وشهربازی هم کما فی سابق ادامه داره

راستی در این ماه دایی فراز خدمت سر بازیش تمام شد ومهمانی گرفتیم که عالی بود وبی نهایت خوش گذشت ویک جمعه هم مهمان باغ خاله سحر بودیم که دیدن ودر کنار دوستان وعزیزان بودن لذتی زیاد داره .......

ولی در این ماه اتفاقی افتاد که برای ما مهم  بودواون رفتن شما فسقلی ها اردو بود وقتی برای اولین بار از مدیر اموزشگاه قاصدک سپید شنیدم به ظاهر خوب بودم ولی هضم اینکه شما بزرگ شدید وقرار بدون من وبابایی چند ساعتی بروید جایی برای منی که حتی یک ساعت اجازه بیرون رفتن بدون خودم وبابا رو نداده بودم سخت بود. اموزشگاهتون من به چالشی کشیده بود که برای سالهای اتی در تظر داشتم  وذهنم در گیر سئوالاتی  شدکه حتی نمی توانستم باکسی مطرح کنم تقریبا مطمئن بودم نخواهم گذاشت من مادریم که حتی نمی توانم شما را به دست سرویس اموزشگاه بسپارم .والان دور از ما کلی بچه چطوری اداره خواهند شد . اگه دستشویی داشتند اگه کودکانه دویدن واز جمع جدا شدن ووووووو تنها کسی که موافق با اردو بود بابا بود ومادرم که اعتقاد داشت قورباغه ام را باید قورت بدهم واین ا جازه رابه خودم وشما بدهم بالاخره روز موعود فرا رسید خدا می دانه چقدر به راننده اتو بوس سفارش کردم چقدر به مربیها وکمک مربیها سفارش کردم ونشستم رو نیمکت دم در وشاهد دور شدن اتوبوس شدم دلم هوری ریخت پایین باورم نمی شد کودکان نارس من بزرگ شدن وارام ارام پرواز را اغاز کردن .آری دلم باید بزرگ می شد وشما وتوانایهاتون باید باور می کردم از خودم قول گرفتم که تا برگشت شما با اموزشگاه تماس نگیرم  ظهر وقتی دنبالتون امدم کلی ذوق زده بودید وخوشحال وکلی حرف برا گقتن ومن مشتاق  شنیدن ومصرانه اعلام کردید فقط با دوستانتون ومربیهاتون می روید گردش خدارا شکر کردم وآفرین به خودم که در لحظه اخر قورباغه ام را قورت دادم وشاهد شادی شما شدم  

اولبن اردوی شما سه شنبه 25 خرداد موزه حیات وحش پردیسان

 




موضوع :
تاريخ : جمعه 28 خرداد 1395 | نویسنده : سولماز
بازدید : 25 مرتبه

سلام 

روزگاری سخت در ستیزم با حیف ..اصلا پدر کشتگی پیدا کردم ازاون خود در گیرهایی که هر ازچند گاهی سراغ ادم میا ن...دارم خودم وروحم تجلی می دهم  شاید بیاموزم اموخته ای بزرگ از درسهایی زندگی 

باید اعتراف کنم تو خونه ما حیف زیاده از همون موقع که سن شما بودم یه چیزهایی حیف بود مامانم به صندوقچه داشت که مال مامانش بود  وتمام حیف ها توش جمع بودن گاهی که درش باز می کرد از هر فیلمی برای من لذت بخش تر بود زل زدن به اون حیف ها پارچه  ابریشمی ویا  اون شمعدانی قدیمی که حیف بود سالی یه بار می نشست سر سفره هفت سین وبس  لباسهای نوزادی من که حیف بود یادگاری اون دوران بود .گل سینه مامانم که مال مادرش بود وحیف بود همه جا خود نمایی کنه وووووووو افسوس که حیف ترین جز حیف ها نبود آری خود مامانم 

منم باتمام حیف ها بزرگ شدم وکلی حیف دیگه را به ارمغان گرفتم والبته کلی حیف دیگه خودم گذاشتم تو کوله پشتیم ..حیف سرویس عروسیم ..حیف گلدان عتیقه ام حیف  فلان عطرم حیف گردن بندم وخیلی حیف هایی دیگه زندگی داشت به همین منوال می گذشت کمتر حیفی از حیف بودن در می امد تا چند شب پیش وقنی هانایی مامان اون گردنبند مروارید حیف مامان پاره کرد همونی که از بس حیف بودکمترحظی ازش برده بودم توبودی ومن وحیف .. خلاصه دونه هایی گردنبند همونهایی که خییلی حیف بودن ار دستت سرازیرشدن وپخش کف خونهومن هاج واج مات خیره به تو وحیف باید اعتراف کنم خیلی ناراحت بودم وشب با خودم در ستیزکه چه قدر حیف که حیف شد

ولی ممنون دخترکم ...تو حیف زندگی من از هم گسیختی تو نازنینم تویی که اشکات بزرگترین حیف زندگی منه مرسی که یاداور شدی حیف هایی واقعی زندگی روزهایی عمرم که در پس این حیف ها گذشت

اری گیس گلابتونم حیف شماهایید حیف روزهای زندگی که به تلخی گذشته ...حیف شیرینی هایی که مزه ای شیرینش به سرعت فراموش شده حیف روزهای کودکی که در پس روزمره گیها گذشته حیف شمایید منم باباست مادرجون وپدرجون ووووووووووووو  حیف چشمها ودستها وحافظه ایی که به کار افتاد وکهنه شد حیف که ما بزرگترها خودمون راجزحیف ها به حساب نیاوردیم

نوشتم تا اگه روزی حیف هایی زندگی گریبان گیرتون شد یادتون باشه حیف ترین حیف ها خودتونید وروزهای زندگیتونه  پس مواظب باشید حیف هایی زندگیتون الوده استرس وخشم نشوند آری فرزندانم حیف لبخندهایی که لگد کوب غصها وغم هایی بشه که ارزش  نداره یادتون نره جانانم حیف عمرتون که در پستویی حیف ها فراموش بشه  دوستتون دارم زیباترین حیف هایی دنیا

 




موضوع :
تاريخ : جمعه 21 خرداد 1395 | نویسنده : سولماز
بازدید : 43 مرتبه




موضوع :
تاريخ : يکشنبه 16 خرداد 1395 | نویسنده : سولماز
بازدید : 17 مرتبه

سلام مامان شایلین عزیزممم من نمی توانم وارد وبلاک تون بشم می زند که وجود ندارد متاسفم




موضوع :
تاريخ : شنبه 15 خرداد 1395 | نویسنده : سولماز
بازدید : 35 مرتبه




موضوع :
تاريخ : شنبه 8 خرداد 1395 | نویسنده : سولماز
بازدید : 25 مرتبه

ا

اردیبهشت ماه خوبی بود واتفاقهایی خوبی را در بر داشت دایی اراز سی اردیبهشت مراسم عقدکنانش در اصفهان بود وما چهارشنبه رفتیم اصفهان البته بماند که من  روز قبلش از درد معده تا صبح به خودم پبچیده بودم ولی مراسم عالی برگزار شد البته بیست وسوم جشنی گرفتیم برای دایی فراز چون خدمت سر  بازی پایان  یافت وروز جهانی دوقلو ها وچند قلوها هم بردمتون پارک ارم وکلی بازی کردید وچهاردهم هم تولد بابایی بود 

یه جمعه هم با دوستان وبلاکی رفتیم  پارک ملت خیلی  خوش گذشت ولی در کمال شرمندگی یادم رفته کی بوده باید برم تو صفحه بچه ها واز اونها تقلب بگیرم

همچنان اموزشگاه می روید ومن خدایی راشکرم که اموزشگاه قاصدک سپید شده خونه ای دومتان وشماعاشقانه اونجا را دوست دارید کلاس ورزش اتون وموسیقیتون هم اغاز شده البته ارشا گلی کلاس موسیقی دوست نداره وما اصرار نکردیم  که بره  گاهی ارزو می کنم کاش اونجا دبستان هم داشت وما با خیال راحت شمارا رهسپار می کردیم  

انقد ر دیر دارم تنظیم می کنم که واقعا چیری بادم نبست 

اهان بک روز م دایی فراز با وجود مشغله هایی فراوان بالاخره وقت کردندومارا بردن فضایی سبز وکلی از شما ها عکس  گرفتند  که عکسها بی نظیرند  وعالی 

وواقعا دیگه چیزی فعلا یادم نیست متاسفانه 

 




موضوع :
تاريخ : جمعه 7 خرداد 1395 | نویسنده : سولماز
بازدید : 30 مرتبه

سه شنبه وچهارشنبه با فرحناز که کمکی خونه است تا نه شب یک سر کارکرده بودم وصبح  پنچشنبه وقتی با داد هانا چشم گشودم بدنم سنگین بود وسرم چند برابر سنگینی می کرد روی شانه هام ومن دراز کش در تختم وفکر می کردم کاش اموزشگاه باز بود و اصلا معلوم بود چه روزی اغاز شد ه یادم افتاد پنیر وتخم مرغ نداریم الان نق وغرسه وروجک اغاز خواهد شد

چند روز بود چشم سمت چپم باد کرده وخون انداخته بود همون مشگل فشار پشت چشم اصلا چرا باید اینقدر کار داشته باشم که دوروز به کوب کار کنم  چرامن نباید استراحت کافی داشته باشم چرا ...........صدای ریختن چیزی میخ کویم کرد وآه من تمام فضای اطاق را پرکرد اصلا حوصله ندارم این زندگی نیست تک تک وجودم استراحت می خواهد وروح خاکستری من رنگ دیگه ای را به نمایش نمی گذاشت ومن بی حوصله در عوالم خودم غوطه ور

در اطاق باز شد سلام بیدار شدی عزیزم چای اماده است ومن :سلام باز چی ریخت ؟هیچی بابا جعبه ای اسباب بازیها بود جمع کردم به بچه ها حلوا دادم تو خوبی ؟نه چشمم درد می کنه پام دردمی کنه اصلا حوصله ندارم  سولماز می خواهم بچه هارا ببرم استخر ولی تو تنها می مانی  ایرادی نداره  باورم نمی شد فرشته ها الزاما خانوم نبستند  گاه در نقش یه اقا ظاهر می شوند..چه صبح زیبایی من چنان از تخت پریدم که  درد پا وکمر به ناگاه فراموش شد نمی دانم با چه قدرتی  وسرعتی مایو پوشاندم وساک ورزشی به دست در مقابل همسر داشتم توضیح می دادم کلی کار عقب افتاده شخصی دارم فلان کتاب تمام می کنم فلان سی دی می بینم ودوش می گیرم وکلی از تنهایی وسکوت لذت می برم همه را با بوسه روانه کردم و قهوه ای برای خود دم کردم ولو شدم رو راحتی  وکنترل به دست از این کانال به ان کانال ودر اخر دکمه پاور  غائله را خاتمه داد و من دوش گرفتم ونشستم قرار بود نهار هم از بیرون بیاد کتاب دست گرفتم وبا خود جنگیدم زنگ نزن نگران نباش ده دقبقه نبم ساعت گذشت وساعتی بعد من در حال پخت نهار محبوب بچه ها  بودم وشال وکلاه کردم برای خرید خوشمزه هایی وروجک هایم  راهی سوپر ومیوه فروش شدم ساعتی گذشت ومن همه چی اماده کرده بودم ومنتظر مهمانان باارزشم بودم در این ساعتها نه کتاب خواندم نه سی دی گوش کردم ونه لذت بردم ازولو شدن روی مبل زمانی خودرا بازیافتم که درحال جا دادن عکس هایی بچه ها بودم در آلبومشان وورق زدن خاطره ها  آری هر عکسی فیلم کوتاه از روایت زندگی پنچ نفر ه ام بود  زندگی که روزهای ابری وافتابی زیادی رادر خود جا داده بود وهر ورق البوم یاداور خنده ها ودعواها وشادی وگریه ایی ما پنچ نفر بود

چه حرصی خورده بودم وقتی کوشا شروع کرده بود به ادا در اوردن در این عکس والان چه لبخندی برلبم نقش بسته از خود پرسیدم به راستی چرا حرص خوردی ؟این عکس اینقدر زیباست در این یکی  آرشایی من قهر کرده بود چون یادم نیست بستنی خورده بود وبعد پاپ کورن خواسته بود ویا برعکس ومن نخریده بودم به راستی اگه خرید بودم چه اتفاقی افتاده بود  هبچ فقط ارشا لبانش خندان بود احتمالا در  این عکس ..هانای من عروسک محبوبش در بغلش ومن همین چند صباگذشته  دعوایش کرده بودم چون لبا س عروسک شسته بود وخودش سراپا خیس شده بود مگه تعوبض لیاس دخترکم چقدر وفت من گرفت به راستی ان گونه عصبانی شده بودم 

دلم تنگ شده بودسکوت خونه هراس اور شده بود جایی  دست بچه ها به همت عالی پاک شده بود واسباب بازیها دیگه مزاحم همبشگی نبودن  باید می پذیرفتم خونه سرد بود ومن تنها  ونگاهم به ساعتی که مصرانه ایستاده بود تا تنهایی من بیشتر عریان شود  این چهار سال واندی زیباترینهارا برایم رقم زده بودند..بهترینهایی عمرم در این روزها وروزهای گذشته خلاصه شده بود ومن خوشبخت وسر مست از داشتنتون و چشم به راه چهار عزیزم بودم

اری شما تک تک نفسهایم هستید وروح وجسمم رادر تسخیر خود دارید صدایی خنده وشادیتان در کوریدور اپارتمان زیباترین اهنگ تنهایی من بود  ومن مشتاقانه در انتظار دیدن شما ...نیک در یافتم شما معنایی زندگی وسعادتمندی من هستید  و خداوند چه سخاوتمندانه لبریز ازعشق ومحبت کرده مرا  دوستتان دارم عزیزانم

پی نوشت بابا شمارا دوسانس یرده بود تا من استراحت کنم وبرای من درس خوبی بود تا شکر داشتنتان را حتی لحظه ایی فراموش نکنم مممنونونم همراه همبشگیمممممم




موضوع :
تاريخ : دوشنبه 27 ارديبهشت 1395 | نویسنده : سولماز
بازدید : 30 مرتبه

 در قاب اینه سه بچه خوشگل ومرتب رخ می نمایید سه  بچه ایی  زیبا ودل فریب که هر رهگذری را به اندکی تامل ودیدن  دعوت می کند سه بچه ایی  که مسبب هزاران سئوال به جا وبی جا هستند ...اخی سه قلوهستند  چرادو تاشون بور ویکیبشون نیست   اسمشون چیه   چند سالشونه  و.............سه عروسکی که داشتنش آ رزویی  خیلی ها است

پشت این قاب زیبا خونه ای است  که از سر  صبح تا پاسی از شب صدای مامان  مامان قطع نمی شود این اب می خواهد این شیر این دستشویی دارد واین دنبال دفتر ومدل نقاشی  این دنبال لگو وان دنبال دایناسور وحیوانات این می خورد واین نمی خورد این داد می زند وان دکلمه می کند وان یکی شعر می خواند این دعوا می کند وان دیگری گریه گاه نقشت گم می شود در بین هیاهو یی سه وروجک این لیوان صورتی می خواهد ان  ابی ودیگری به طور کل میوه می خواهد نه اب ...ظرفهای نشسته در ماشین ولباسهای کتیف در ان یکی ماشین وکتری در حال جوشیدن وغذا در حال قل قل کردن لباسهای خشک شده روی بند درانتظار رفتن در کمد خونه اب وجاروب شده گاهی در بین این هیاهو وقتی پبدا می کنی برای خودت چای دم می گذاری وچند دانه بهار نارنجم می اندازی ودر انتظار چای ودر این حین سی دی می گذاری وکودکان دراز کش در انتظار شروع کارتون چای برای خودت می ریزی واماده برای سوپرایز کردن خود صدایی داد وبیداد تو را وارد معرکه ای به اسم دعوا بر سر سی دی می کند وتلاش برای برقراری ارامش  تاوان سنگینی را برایت تحمیل می کند چای از دست رفت وتو ناامید از نوشیدن جرعه ای از ان روان می شویی برای اماده کردن شام

یادمه ارزویی شنیدن واژ ه ای مامان را داشتم شکر یزدان که نعمت بر ما تمام شد واین واژه را در صدم تانیه هم می شنوم گاهی دلم سکوت می خواهد لختی به خود اندیشیدن گا هی حتی کوچکترین کارها بزرگترین  ارزو یم می شود متل دستشویی رفتن در ارا مش وووووو  مسواک زدن بدون دویدن بیرون  ..اب نوشیدن با خیال  راحت .......اری دوست عزیز سه قلو داشتن لبخند جلویی دوربین فقط نیست سه قلو داشتن بازی وخنده ودنبال هم کردن به روی چمن ها نیست سه قلو داشتن سربازی با اعمال شاقه وعادت کردن به ان است البته باید بگوییم کمدی تراژدی هم به وفور یافت می شود در این منزل متل

گریه کردن در تمام بعداز ظهر وگفتن اینکه من گریه نمی کنم دعوا کردن وگفتن اینکه ما با هم دعوا نمی کنیم وووونخوردن وسیر بودن خلاصه این قصه سر دراز دارد وبس

امشب از اون شبهایی به یاد ماندنی بود برای منی که نیم ساعت کسری خواب ملاک بدگذشتن کلا روزم بود  شیر خوردیم دستشویی رفتیم بازی تیجر  وشاگرد حین مسواک زدن کردیم لباس خواب پوشیدیم د وباره اب خوردیم وقصه ای اول را در  اوج خواب خواندیم قصه ای دوم و قصه ای سوم را هم و البته لالایی هر دو مدلش را گوش دادیم امااااااااااااا دخترکم بیدار و پاسی از نیمه شب گذشته خوابید ومن بی خواب شدم سرم را در بالش فرو بردم وفریاد زدم بخواب فردا تو هستی  و انبوهی  از کار های تکراری کرده ونکرده ولی افاقه نکرد یاداوری  کارها مجبورم کرد که برخیزم وبنشینم   والان من هستم سکوت خط خطی صفحه ای ویم وذهن پریشونم    اری دوست عزیزم من هنوز بیدارم منی که همشه دل سوزانه نگاهم به مادرانی بود که بک دست خرید ویک دست بچه اهسته گام بر می داشتند ویا مادرانی که دستمال به دست دوان بودن برای پاک کردن بینی فرزند  مادرانی که در مهمانی ها تمام حواسشان پی فرزند بود وبس ...منی  که مطمئن بودم هرگز تجربه نخواهم کرد چنین روزهای را الان به کرات انجام می دهم چون مادرم مادری سخت است ومادر سه قلو بودن وحشتناک است باور کنید که زندگی لبخند زیبایی قاب دوربین نیست  

پی نو شت ولی با تمام خستگیها باور دارم دست کمک رسانی را که در تمام مراحل زندگیم رهایم نکرد وگام به گام من در حال حرکت است خداوندا شکر بابت تمام دقایق  گذشته ولحظات اینده امان




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 15 ارديبهشت 1395 | نویسنده : سولماز
بازدید : 31 مرتبه

سلام عزیزانم نمی دانم کجایی قصه وایستادم  وتا کجا نوشتم می دانم خییلی چیزها را باید می نوشتم که ننوشتم خیلی جاها باید می رفتم که نرفتم وکلی کارنکرده انبار شد ه کلی پست   موقت منتظر همت عالی بنده است نمی دانم بگم شما مقصرید من مقصرم روز مرگی مقصره شادی یا غم مقصره ......... در کل گاهی خوبیم گاهی بدیم شادی هامون کوچک غم هامون کوچکه روزگار داره می گذره البته  اردبیهشت با مریضی وویروس اغاز شد وده  روزشایدم بیشتر مهمونم بود ولی شکر خدا فعلا خوبیم 

من ببخشید مردهای خونه که تبریک روز مرد خییلی دیر دارم براتون تبت می کنم   بزرگ مردان کوچکم  و محمدرضایی عزیزمم زندگی در کنار شما ها برای من وهانا زیباست ما خوشبختیم که تو همسر وپدرمایی  وشماها پسرکان من برادران هانا .......وخوشحالم که  بزرگ مردان کوچکم رسم مردانگی را از تو می اموزند  شکر یزدان برای تمام روزهای که دستان ما دردستان گرم تو بود  وهست  دوستت داریم عزیزم ....پسر کانم می دانم شما امن ترین پناه خواهرتان خواهید بود وبودن در کنار شما ها  موهبت یزدان است به ما دوستتان داریم برزگ مردان کوچکم

عزیزم روزتولدت تقدیر خوشبختی من است ورق خوردن بک برگ دیگه از دفتر زندگیت مبارک امید دارم یزدان پر مهر زیباترینها را در دفتر زندگیت تبت کند  بهترینم سالروز تولدت مبارک

اری زندگی ارومه متل ارامش خواب کودکانه 

زندگی روبایی است متل رویایی کودکانه 

زندگی شیرین متل شبربنی یک لحظه ناب 

بابایی زندگی برای ما تمامی جملات زیباست زیرا تودر کنارمایی  بهشت ما گرمی اغوش توست تولدت مبارک نه یک باره  بلکه سه باره

 

ابن پست هم باز با تاخیر پست می شود                                                                                          




موضوع :
تاريخ : يکشنبه 29 فروردين 1395 | نویسنده : سولماز
بازدید : 197 مرتبه
تاريخ : پنجشنبه 19 فروردين 1395 | نویسنده : سولماز
بازدید : 42 مرتبه

سلام گلهایی مامان فردایی چهارشنبه سوری صبح زود عازم شمال وبا به قول شما خونه دریا شدیم چهارشنبه دایی اراز ومادر جون وپدرجون ومائده جون ودایی فراز خونه ما بودن ودر بالکن خونه جشن گرفتیم وبعد ما به اتفاق مادر جون وپدرجون عازم شمال شدیم  وداییفراز باید پنچم می رفت پادگان ودایی اراز ومائده جونم اصفهان روزهایی اول هوا عالی بود من شروع به خونه تکونی ویلا کردم وکار وکار شما پی شیطنت وشیطنت 

ویلاو محوطه وساحل خییلی دوست دارید ومخصوصا همسایه ها هم شما را بی نهایت دوست دارند وعید ها تقریبا تمام ساکنین شهرک می اییند وکلی بچه هست که از صبح تا غروب بازی کنید ویازی ..جوری که بابدبختی می توانیم از شهرک پا بیرون بگذاریم جوری که یک روز قبل از تحویل خواستم برم تا برای ویلا وسفره خرید کنم شما ها انقدر نق زدید وگریه کردید که با اعصا ب خورد راهی خرید شدم وارشا انقدر بد قلقی کردی تا خوابیدی راستی همانروز بانویی کوشا وهانا راشناخت وگفت وب شمارا می خواند من انقدر از دست شما کلافه بودم که یادم نیست که از ایشون قدر دانی کردم با نه وشرمنده شدم

بعداز تحویل خاله نازی وبچه ها از تبریز امدن وشما کلی ذوق کردید ودر کنار عماد وبسنا کلی بازی کردید نهم فروردین ساعت یک از ویلا در امدبدم یازده شب رسیدم تهران وخاله نازی هم دوازدهم برگشتند تبریز سیزده بدر هوا بس نا جوانمردانه سرد بود و زمستان اضافه کاری ایستاده بودوعصر فقط یک سر رفتیم پارک اب واتش وشام خوردیم وبرگشتیم واز چهاردهم هم شما رفتید اموزشگاه 

شمافرشته ها  بی نهایت با نمک شدید وهم چنان حاظر جواب

سر سال تحویل بهتون می گم نگاه به ماهی کنید معلق می زنه یادمه من تمام بچگیم نگاهم به تنگ ماهی بود تا ببینم معلق زدنش می خندید ومی گوید شوخی با مزه ای بود ماهی که پا نداره  

هانا از من می پرسی من مامان می شم می گم بله زیبا ترین مامان دنیا رفتی اطاقت گریه می کنی بهت می گم هانا چرا گریه می کنی می گی من نمی خواهم مامان بشم چون باید هی راه برم وکار کنم خسته می شم

ارشای من کیسه خرید تودستم سریع از من گرفتی ومی دهی به بابا که مامانم ..خانمه... خسته می شه باید بهش احتراس بگذاری (احترام) بگذاری

کوشا از دستت ناراحتم امدی می گی من وبه خاطر خودم ببخش اخه دیگه کوشا نداری ها فکر کن ببین چقدر دوستم داری

بهتون می گم گوش کنید با سه تاتونم با عصیانیت ...به هم نگاه می کنید وخندان به هم می گوید تو گوش کن با تو ودیگه صدای من نمی شنیدید چون به خنده وشوخی رفتید ومن ماندم حالا چه کنم 

یه روز توویلا کلی تمبز کاری کرده بودم ومی خواستم بالا استراحت کنم که شما تمام اسباب بازیهاتون ربختید وسط وقتی صحنه را دبدم کلی داد وبیداد کردم کمی که ارومتر شدم ارشا امدی می گی بیا یه معامله کنیم تو اسباب بازیهایی ما را با خبال راحت جمع کن به شرطی که داد نزنی ما موافقیم ما هم می رویم حباط بازی می کنیم خونه نیستیم قبوله 

اموزشگاه وتیجرهاتون به شدت دوست دارید جوری که هر چیزی می خرید برای اونها مخصوصا تیجر سعیده برمی دارید حاله نازی می گه هانا ارشا کوشا برای من چی خریدید می گویید هیچی ارشا وکوشا به نازی توضیح می دهند که می خواستند حیوانات بردارند براتیجر سعیده مامان سولماز حتی یکدونه هم نگذاشت نازی می گوید خوب باشه بریم برا من برداریم هانا سربع می گه نمی شه چون تیجر سعیده از همه مهربونتر وشکلات بهشون می دهدوالان داره غصه می خوره که سه قلو ها نیستند ارشا می گه شایدم داره گریه می کنه کوشا هم می گه بیچاره  نازی مرده بود ازخنده

دوستتون دارم باور کنید که زمانه گاهی سخت وسخت می گذره ولی تمام این سختیها با یک لبخند شما وبا بوسه شما سهل واسان می شه چه خوب که هستید وجه خوبتر که بند دل منید 

 




موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 19 فروردين 1395 | نویسنده : سولماز
بازدید : 204 مرتبه
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 18 صفحه بعد
آخرین مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 209 نفر
بازديدهاي ديروز : 120 نفر
بازدید هفته قبل : 960 نفر
كل بازديدها : 66375 نفر
pages