خاطرات تلخ وشیرین سه فرشته
خاطرات تلخ وشیرین سه فرشته
تاريخ : سه شنبه 2 تير 1394 | نویسنده : سولماز
بازدید : مرتبه

 




موضوع :
تاريخ : سه شنبه 1 فروردين 1396 | نویسنده : سولماز
بازدید : 46 مرتبه




موضوع :
تاريخ : سه شنبه 1 فروردين 1396 | نویسنده : سولماز
بازدید : 33 مرتبه

سالی جدید با سر نوشتی جدید فرا رسید بهترینها کمترین چیزی است که لایقش هستید دنیایی پر از ارامش ولب خندون ودلی شاد تنی سالم براتون ارزو دارم دوستتون دارم قشنگترین شکوفه هایی زندگیی سال نوتون مبارک

همراهان عزیز وبلاکی عیدتون مبارک بهترینها را براتون ارزو داریم نوروزتان همراه با شکفتن بهار ارزوهایتان باشد




موضوع :
تاريخ : سه شنبه 1 فروردين 1396 | نویسنده : سولماز
بازدید : 44 مرتبه

سلام .. سلام به تعداد روزهای نبوده ام شکر ماخوبیم .امروز درست یکم نود وشش  ومن نگاه وبم کردم باورم نمی شد از پاییز ننوشتم تولدتون گرفتیم وفردایی تولد بابا یی بیمارسنان به خاطر ذات الریه واپسه شدید ریه بستری شد ودو هفته بستری بود وچون پزشکش عمو شروین دوست خانوادگیمون بود بقیه درمان  راکه نزدیک دو ماه  بود تو خونه  ادامه دادیم شکر خوب شد وشما همچنان بزرگ وشیطون می شیدو فرصت نفس کشیدن از ما می گیرید 

آری سریع می گذره وما در حال دوان دوان بالاخره استارت کار زدم کاری که از دوسال پیش تو فکرش بودم دایر کردن خانه جشن ومناسبتهابرای کودکان وبا وجود شما سه وروجک کاری سخت وبسی مشگل است ولی لنگ لنگان دارم قدم برمی دارم تا خداچی بخواهد

همچنان اموزشگاه می روید درسته این اواخر هر چقدر گفتم که ارشا معلمش دوست نداره ولی ترتیب اتر داده نشد وارشا سر کلاس اون تیجر بند  نشد وبی تابیش چنگ به دلم زده وفکرم مشغول .....کلی تو ذوقم خورد رفتارهای اواخرشون ولی فعلا سعی در صبوری دارم گاهی احساس می کنم به دلیل نبود تنوع به شدت دلزده شدید چون هر روز از من می پرسید امروزم باید برم ویا چرا نعطیل نیستیم نمی داتم شاید دوره رفتن به این اموزشگاه به قول بابایی تمام شده  وبعد عید  بایدفکر اساسی کنم

شما فسقلی ها سال دیگه پبش دبستانی می رویدچند جا رو رزرو کردم ولی تصمیم قطعی برای بعد عید ومصاحبه ها می ماند 

دلم برای خونه تنگ شده بود خونه ای که پر از مادرانه هایی من  وکودکانه هایی شماست پرنسس وپرنسهای زیبایی من این روزهابیش از پیش به لحظه لحظه هایی بودنتان خیره می شوم اری درسته با یک سالگی دوسالگی سه سالگی وچهار سالگی شماها وداع کردم حیف است این لحظات به این سادگی وبی توجهی بگذرد  حیف است شیرینی هفته هفته   هایی بزرگ شدنتان را نچشیده  به گذشته بسپارم ...این روزها بی تاب شدم شاید د ل نگرانیها وازرد گیها یی ریز روز مره گی خسته ام کرد نیک می دانم روزهایی که می گذره بازگشت نداره کودکی شما به سرعت در حال گذره حال فقط فرصت دارم تا پنچ سالگی شمارا بچشم

باید اماده شویم به یه محبط جدید وادمهایی جدید شاید بعد از عید اردیبهشت باید فکر کنم تصمیم بگیرم خداکنه اشتبا ه نکنم خدا کنه .....نفسهایی من  در پایان شما را  برای همبشه به گرماونور  عشق لایزال خداوند می سپارم ومی خواهم حامی اتان باشد ووخوبیها را برایتان رقم بزند وقول می دهم تاتوان دارم در کنارتون باشم 




موضوع :
تاريخ : شنبه 17 مهر 1395 | نویسنده : سولماز
بازدید : 85 مرتبه

باز دوباره پاییز فصل لمس پرورگار نرم نرمک جاگرفت در این دیار  پاییز دوکانگی زیبایی است پاییز افسانه ای هزار ویک شب است وخیس شدن دو عاشق در زیر  باران پاییزی ویا اشک های نادیده  عاشق در فراق معشوق

پاییز فصل انار سرخ وعشق پایدار ویا فصل گس خرمالو ولمس گس تنهایی

اری  برگ ریزان  است وبوی خاک بارون خورده  بوی اش همسایه عجب شامه نواز است وارام بخش است گوش سپردن به ملودی برگ  ودیدن افتاب خسته گویند پاییز غمناک است ولی برای من فصل عشق است  فصل تولد پاک فصل اغاز زندگی فصل امید به ادامه زندگی اری پاییززاده اند عشقهای زندگی من دوست دارم فصل صد رنگ خدارا  عجب بوی خدا را می دهد این فصل هزاررنگ  هررنگش نمادی  از پروردگار بی همتا ست  

سالهای دور خوانده بودم پاییر زن است وعجیب شبیه زنان گاهی که دلگیر می شود میوزد ومی بارد وبرهم می ریزد مانند زنان این زن بلوند ارایش کرده با تاجهایی  زرد وقرمز وعنابی گاه ارام می گرید در سوز روزهای نه چندان گرم زندگی گاه شوخ وشنگ می رقصد با وزش ارام باد

من از تو راضیم فصل زیبایی خدا خوش امدی  همین جا پشت پنچره منتظرت بودم  تا معنی پیدا کند تمام سالهایی نه چندان دور زندگیم  دوستتان دارم پاییز زا ده هایی زیبایی من روزهایی پاییزتون مملو از شادی وارامش 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




موضوع :
تاريخ : شنبه 20 شهريور 1395 | نویسنده : سولماز
بازدید : 116 مرتبه

کودکانم  از سر اغاز بودن شما من محکوم شدم در مادر ی هاییم در کردارم ...محکوم شدم که حساسم اری من حساسم به تک تک لحظه هایی بودنتان حساسم به نفس هایی شبانگاهتان به پوشش تان  نیک می بینم کودکی هایتان کم رنگ کم رنگ  می شود همان گونه که دوره کولیک ودردهای نوزادی  نخوابیدنهای مداوم به پایان رسید همان طور که بای بای کردیم با پوشک وشیشه شیر پستانک دوره ای اطاق اطاق غذا دادنها هم به پایان خواهد رسید باور کنید کوچک شدن اغوشم را هر روز احساس می کنم وتنگ تر در اغوش می فشارمتان می دانم حساسم می دانم خیلی روزها فنجان چای یخ زده ام را از دسترس شما دور نگاه می دارم می دانم تلاش برای  نظافت وگرد گیری روزانه مرا خسته تر از خسته کرده می دانم کمتر حظی از مهمانی وگردشهامی برم بس که دوانم در پی گامهایی شما   گاهی ایستاده وسر در گم ار فرار روزگار گاهی خسته ار تکرار روز ها    از خدایی مهربانم می خواهم در کنار فرزندانم باشم ومجال بودن را بدهدانگار مسئله ناتمامی در این دنیا دارم نه اینکه از مرگ بترسم  من سالیان سال است که حل کردم وووولی با خود می اندیشم شما چه؟؟؟؟؟

 

گاهی روزهایی پیش رویمان را تجسم می کنم روزهایی را که شما بزرگ شده واغوش من کوچک کوچکتر شده روزهای را که خانه ای تمیز را هرروز باید تمیزتر کنم قدم هایی که انقدر قوی خواهند شد که از من دور دور تر شوند روزگاری  که عطر چای تازه دم شده فضای خانه را احاطه کرده ومن چشم به راه شماییم  روزهایی که دیگه مجبور به پارک رفتن نیستم ودر خاطرات این روزها غرقم

کاش بگذارند حساس باشم کاش ملامتم نکنند ولذت مادری ام را از لابه لای خستگی هایم ببینند کاش بگویند تنگ در اغوش بگیر هر روز پایان یک روز از کودکی است  کاش باور کنن جبغ وداد زندگی لذت بخش است وسکوت خاته در اینده نه چندان دور از راه خواهد رسید بگذارند مادر ی کنم هر جور که می خواهم

فرزندانم من شما را به دست پرور دگار خودم می سپارم خدایی من مهر بانترین وعزیزترین حامی است پروردگاری است که مرغان مهاجر را راهنماست خدایی که ارامش را به قلب شما هدیه می دهد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 27 مرداد 1395 | نویسنده : سولماز
بازدید : 73 مرتبه

سلام جوجه هایی قشنگم می دانم این چند وقت مامان خوبی نبودم وکلا حال وحوصله خوبی نداشتم وتعطیل بود ذهن وروحم مثل طناب پوسیده ا ی بودم که بین زمین واسمان معلقه  

مادر بزرگ دیسک گردنش عمل کرد وبیمارستان بودوکیارش عزیزم اسمونی شد مادر جون (مامان  خودم) انژیو شدن وپدر شوهر جان سی سی یو بستری شدن وبکی از دوستان نزدیک مامان از همسرشون جدا شدن ومنهم بدتر از همه روحیم باخته بودم وکلا نمی دانستم روزم چطوری شب می شه خلاصه که روزگار سیاه وتاریک یود این وسط مچ پای ارشا هم ضرب دید که شکر یزدان خییلی جدی نبودولی گاهی انسان در کشا کش زندگی بد جوری غرق می شه ولی شکر که روزهای بهتری از راه می رسه  

جشن تولد انا کوچولو  وبعداز ان تولد کاملا سوپرایزی که دایی اراز وفراز تو خونه مادر جون گرفتند  برای من کمک زیادی بود برای تجدید نیرو ....برادرهای خوبم که خوب حال وروزم را می دیدن مخصوصا فرازم که همبشه پناه هم بود خیلی زحمت کشیدند چون مادر جونم حال ندار بودن واین دو پسر خودشون همه چی تدارک دیده بودن وبسیار ممنون دار شونم چه خوبه که ادم احساس کنه برای کسانی مهمه وغمش باعث دلواپسیشون وشادیش باعث شادیشون می شه وبعد از ان عقد ونامزدی محمدرضا یی عریزم در کاشان تجدید نیروی خوبی بود البته که هانای مامان سرما خورده ولی زود خوب خواهد شد خدارا شکر که بیستم به بعد مرداد روزهایی بهتری رقم خورد ببخشید عزیزانم نوشتم تا  یادم باشه که بیست روز از چهارسالگیتون ندیدم  ببخشید ودوستتون دارم بی نها یت

 عزیزکم دختر زیبایی مامان ببخش که روز د ختر  کنارت نبودم وبیمارستان برای مادر جون بودم مادر جون سکته کردن ودوبار آنژیو شده بودن واستند داشتند به خاطر همین این دفعه خییلی ترسیدیم  برات گل خریدم که می دانم برات خییلی مهمه ولی هنوز کادو روز دختر نخریدم که قول برات خواهم خرید پرنسس زیبا دوستت داریم واژه ای کوچک برای نشان دادن احساسمون به تو




موضوع :
تاريخ : شنبه 16 مرداد 1395 | نویسنده : سولماز
بازدید : 146 مرتبه

شب است سکوت وسکوتی سنگین و من تلخم مثل قهوه ای بی کیفیت دهانم خشک است ازبغض فرو داده ..گم شدم در میان خنده هایی تلخ ..گریه پنهانیم رگبار وار بر خرابه هایی جسمم تازیانه می زند اری عزیز سفرکرده ملائک تورااز بوسه  هایی روان شده به سوی خالق دزدین و بردن گناه اسمان نا بخشودنی است که تورا در اغوشش جا داد هرگز نخواهیم بخشید  هرگز ... اری تو میان بودنت ویادت یادت را برایمان گذاشتی وبودنت را افسانه ساختی بزرگ بودی با تمام کوچکیت 

سوم مرداد کیارش عزیز پر گشود وسبک بال پرواز را  اغاز کرد ومارا در شوک وماتم فرو برد به راستی که این باغ بدون تو پر از پاببز است خداوند به بزرگی غمش صیر دهد به الهام وبابا وکیانای عزیز اری در برابر تقدیر حق چاره ای نیست جز تسلیم روحت شاد فوتبالیست کوچک ویادت گرامی 

 

 




موضوع :
تاريخ : جمعه 1 مرداد 1395 | نویسنده : سولماز
بازدید : 117 مرتبه




موضوع :
تاريخ : يکشنبه 13 تير 1395 | نویسنده : سولماز
بازدید : 109 مرتبه

سلام عزیزانم گاهی تصمیم می گیرم با وبلاگ نویسی خدا حافظی کنم ولی نمی دانم چرا دلم نمی ایید شاید دوست دارم کودکیتون هر چند مختصر برای روزهای که دلتنگشون می شم حفظ کنم شایدم هنوز عاشق نوشتنم در هر صورت روزها به روال گذشته است اموزشگاه وخونه البته کلاس نقاشی وموسیقی هم می روید کلاس ورزشم که الان دوماه وشما بی نهایت دوستش دارید وبراتون عالی تعطیلات خرداد رفتیم ویلا با به قول شما خونه دریا وفقط کنار دریا بودید وحتی رستوران با داد وبیداد می امدید  این ماه کلو چه هایی خدا رو رفتید که کلی از این تاتر خوشتو ن امد پارک وشهربازی هم کما فی سابق ادامه داره

راستی در این ماه دایی فراز خدمت سر بازیش تمام شد ومهمانی گرفتیم که عالی بود وبی نهایت خوش گذشت ویک جمعه هم مهمان باغ خاله سحر بودیم که دیدن ودر کنار دوستان وعزیزان بودن لذتی زیاد داره .......

ولی در این ماه اتفاقی افتاد که برای ما مهم  بودواون رفتن شما فسقلی ها اردو بود وقتی برای اولین بار از مدیر اموزشگاه قاصدک سپید شنیدم به ظاهر خوب بودم ولی هضم اینکه شما بزرگ شدید وقرار بدون من وبابایی چند ساعتی بروید جایی برای منی که حتی یک ساعت اجازه بیرون رفتن بدون خودم وبابا رو نداده بودم سخت بود. اموزشگاهتون من به چالشی کشیده بود که برای سالهای اتی در تظر داشتم  وذهنم در گیر سئوالاتی  شدکه حتی نمی توانستم باکسی مطرح کنم تقریبا مطمئن بودم نخواهم گذاشت من مادریم که حتی نمی توانم شما را به دست سرویس اموزشگاه بسپارم .والان دور از ما کلی بچه چطوری اداره خواهند شد . اگه دستشویی داشتند اگه کودکانه دویدن واز جمع جدا شدن ووووووو تنها کسی که موافق با اردو بود بابا بود ومادرم که اعتقاد داشت قورباغه ام را باید قورت بدهم واین ا جازه رابه خودم وشما بدهم بالاخره روز موعود فرا رسید خدا می دانه چقدر به راننده اتو بوس سفارش کردم چقدر به مربیها وکمک مربیها سفارش کردم ونشستم رو نیمکت دم در وشاهد دور شدن اتوبوس شدم دلم هوری ریخت پایین باورم نمی شد کودکان نارس من بزرگ شدن وارام ارام پرواز را اغاز کردن .آری دلم باید بزرگ می شد وشما وتوانایهاتون باید باور می کردم از خودم قول گرفتم که تا برگشت شما با اموزشگاه تماس نگیرم  ظهر وقتی دنبالتون امدم کلی ذوق زده بودید وخوشحال وکلی حرف برا گقتن ومن مشتاق  شنیدن ومصرانه اعلام کردید فقط با دوستانتون ومربیهاتون می روید گردش خدارا شکر کردم وآفرین به خودم که در لحظه اخر قورباغه ام را قورت دادم وشاهد شادی شما شدم  

اولبن اردوی شما سه شنبه 25 خرداد موزه حیات وحش پردیسان

 




موضوع :
تاريخ : جمعه 28 خرداد 1395 | نویسنده : سولماز
بازدید : 125 مرتبه

سلام 

روزگاری سخت در ستیزم با حیف ..اصلا پدر کشتگی پیدا کردم ازاون خود در گیرهایی که هر ازچند گاهی سراغ ادم میا ن...دارم خودم وروحم تجلی می دهم  شاید بیاموزم اموخته ای بزرگ از درسهایی زندگی 

باید اعتراف کنم تو خونه ما حیف زیاده از همون موقع که سن شما بودم یه چیزهایی حیف بود مامانم به صندوقچه داشت که مال مامانش بود  وتمام حیف ها توش جمع بودن گاهی که درش باز می کرد از هر فیلمی برای من لذت بخش تر بود زل زدن به اون حیف ها پارچه  ابریشمی ویا  اون شمعدانی قدیمی که حیف بود سالی یه بار می نشست سر سفره هفت سین وبس  لباسهای نوزادی من که حیف بود یادگاری اون دوران بود .گل سینه مامانم که مال مادرش بود وحیف بود همه جا خود نمایی کنه وووووووو افسوس که حیف ترین جز حیف ها نبود آری خود مامانم 

منم باتمام حیف ها بزرگ شدم وکلی حیف دیگه را به ارمغان گرفتم والبته کلی حیف دیگه خودم گذاشتم تو کوله پشتیم ..حیف سرویس عروسیم ..حیف گلدان عتیقه ام حیف  فلان عطرم حیف گردن بندم وخیلی حیف هایی دیگه زندگی داشت به همین منوال می گذشت کمتر حیفی از حیف بودن در می امد تا چند شب پیش وقنی هانایی مامان اون گردنبند مروارید حیف مامان پاره کرد همونی که از بس حیف بودکمترحظی ازش برده بودم توبودی ومن وحیف .. خلاصه دونه هایی گردنبند همونهایی که خییلی حیف بودن ار دستت سرازیرشدن وپخش کف خونهومن هاج واج مات خیره به تو وحیف باید اعتراف کنم خیلی ناراحت بودم وشب با خودم در ستیزکه چه قدر حیف که حیف شد

ولی ممنون دخترکم ...تو حیف زندگی من از هم گسیختی تو نازنینم تویی که اشکات بزرگترین حیف زندگی منه مرسی که یاداور شدی حیف هایی واقعی زندگی روزهایی عمرم که در پس این حیف ها گذشت

اری گیس گلابتونم حیف شماهایید حیف روزهای زندگی که به تلخی گذشته ...حیف شیرینی هایی که مزه ای شیرینش به سرعت فراموش شده حیف روزهای کودکی که در پس روزمره گیها گذشته حیف شمایید منم باباست مادرجون وپدرجون ووووووووووووو  حیف چشمها ودستها وحافظه ایی که به کار افتاد وکهنه شد حیف که ما بزرگترها خودمون راجزحیف ها به حساب نیاوردیم

نوشتم تا اگه روزی حیف هایی زندگی گریبان گیرتون شد یادتون باشه حیف ترین حیف ها خودتونید وروزهای زندگیتونه  پس مواظب باشید حیف هایی زندگیتون الوده استرس وخشم نشوند آری فرزندانم حیف لبخندهایی که لگد کوب غصها وغم هایی بشه که ارزش  نداره یادتون نره جانانم حیف عمرتون که در پستویی حیف ها فراموش بشه  دوستتون دارم زیباترین حیف هایی دنیا

 




موضوع :
تاريخ : جمعه 21 خرداد 1395 | نویسنده : سولماز
بازدید : 240 مرتبه




موضوع :
تاريخ : يکشنبه 16 خرداد 1395 | نویسنده : سولماز
بازدید : 67 مرتبه

سلام مامان شایلین عزیزممم من نمی توانم وارد وبلاک تون بشم می زند که وجود ندارد متاسفم




موضوع :
تاريخ : شنبه 15 خرداد 1395 | نویسنده : سولماز
بازدید : 107 مرتبه




موضوع :
تاريخ : شنبه 8 خرداد 1395 | نویسنده : سولماز
بازدید : 158 مرتبه

ا

اردیبهشت ماه خوبی بود واتفاقهایی خوبی را در بر داشت دایی اراز سی اردیبهشت مراسم عقدکنانش در اصفهان بود وما چهارشنبه رفتیم اصفهان البته بماند که من  روز قبلش از درد معده تا صبح به خودم پبچیده بودم ولی مراسم عالی برگزار شد البته بیست وسوم جشنی گرفتیم برای دایی فراز چون خدمت سر  بازی پایان  یافت وروز جهانی دوقلو ها وچند قلوها هم بردمتون پارک ارم وکلی بازی کردید وچهاردهم هم تولد بابایی بود 

یه جمعه هم با دوستان وبلاکی رفتیم  پارک ملت خیلی  خوش گذشت ولی در کمال شرمندگی یادم رفته کی بوده باید برم تو صفحه بچه ها واز اونها تقلب بگیرم

همچنان اموزشگاه می روید ومن خدایی راشکرم که اموزشگاه قاصدک سپید شده خونه ای دومتان وشماعاشقانه اونجا را دوست دارید کلاس ورزش اتون وموسیقیتون هم اغاز شده البته ارشا گلی کلاس موسیقی دوست نداره وما اصرار نکردیم  که بره  گاهی ارزو می کنم کاش اونجا دبستان هم داشت وما با خیال راحت شمارا رهسپار می کردیم  

انقد ر دیر دارم تنظیم می کنم که واقعا چیری بادم نبست 

اهان بک روز م دایی فراز با وجود مشغله هایی فراوان بالاخره وقت کردندومارا بردن فضایی سبز وکلی از شما ها عکس  گرفتند  که عکسها بی نظیرند  وعالی 

وواقعا دیگه چیزی فعلا یادم نیست متاسفانه 

 




موضوع :
تاريخ : جمعه 7 خرداد 1395 | نویسنده : سولماز
بازدید : 130 مرتبه

سه شنبه وچهارشنبه با فرحناز که کمکی خونه است تا نه شب یک سر کارکرده بودم وصبح  پنچشنبه وقتی با داد هانا چشم گشودم بدنم سنگین بود وسرم چند برابر سنگینی می کرد روی شانه هام ومن دراز کش در تختم وفکر می کردم کاش اموزشگاه باز بود و اصلا معلوم بود چه روزی اغاز شد ه یادم افتاد پنیر وتخم مرغ نداریم الان نق وغرسه وروجک اغاز خواهد شد

چند روز بود چشم سمت چپم باد کرده وخون انداخته بود همون مشگل فشار پشت چشم اصلا چرا باید اینقدر کار داشته باشم که دوروز به کوب کار کنم  چرامن نباید استراحت کافی داشته باشم چرا ...........صدای ریختن چیزی میخ کویم کرد وآه من تمام فضای اطاق را پرکرد اصلا حوصله ندارم این زندگی نیست تک تک وجودم استراحت می خواهد وروح خاکستری من رنگ دیگه ای را به نمایش نمی گذاشت ومن بی حوصله در عوالم خودم غوطه ور

در اطاق باز شد سلام بیدار شدی عزیزم چای اماده است ومن :سلام باز چی ریخت ؟هیچی بابا جعبه ای اسباب بازیها بود جمع کردم به بچه ها حلوا دادم تو خوبی ؟نه چشمم درد می کنه پام دردمی کنه اصلا حوصله ندارم  سولماز می خواهم بچه هارا ببرم استخر ولی تو تنها می مانی  ایرادی نداره  باورم نمی شد فرشته ها الزاما خانوم نبستند  گاه در نقش یه اقا ظاهر می شوند..چه صبح زیبایی من چنان از تخت پریدم که  درد پا وکمر به ناگاه فراموش شد نمی دانم با چه قدرتی  وسرعتی مایو پوشاندم وساک ورزشی به دست در مقابل همسر داشتم توضیح می دادم کلی کار عقب افتاده شخصی دارم فلان کتاب تمام می کنم فلان سی دی می بینم ودوش می گیرم وکلی از تنهایی وسکوت لذت می برم همه را با بوسه روانه کردم و قهوه ای برای خود دم کردم ولو شدم رو راحتی  وکنترل به دست از این کانال به ان کانال ودر اخر دکمه پاور  غائله را خاتمه داد و من دوش گرفتم ونشستم قرار بود نهار هم از بیرون بیاد کتاب دست گرفتم وبا خود جنگیدم زنگ نزن نگران نباش ده دقبقه نبم ساعت گذشت وساعتی بعد من در حال پخت نهار محبوب بچه ها  بودم وشال وکلاه کردم برای خرید خوشمزه هایی وروجک هایم  راهی سوپر ومیوه فروش شدم ساعتی گذشت ومن همه چی اماده کرده بودم ومنتظر مهمانان باارزشم بودم در این ساعتها نه کتاب خواندم نه سی دی گوش کردم ونه لذت بردم ازولو شدن روی مبل زمانی خودرا بازیافتم که درحال جا دادن عکس هایی بچه ها بودم در آلبومشان وورق زدن خاطره ها  آری هر عکسی فیلم کوتاه از روایت زندگی پنچ نفر ه ام بود  زندگی که روزهای ابری وافتابی زیادی رادر خود جا داده بود وهر ورق البوم یاداور خنده ها ودعواها وشادی وگریه ایی ما پنچ نفر بود

چه حرصی خورده بودم وقتی کوشا شروع کرده بود به ادا در اوردن در این عکس والان چه لبخندی برلبم نقش بسته از خود پرسیدم به راستی چرا حرص خوردی ؟این عکس اینقدر زیباست در این یکی  آرشایی من قهر کرده بود چون یادم نیست بستنی خورده بود وبعد پاپ کورن خواسته بود ویا برعکس ومن نخریده بودم به راستی اگه خرید بودم چه اتفاقی افتاده بود  هبچ فقط ارشا لبانش خندان بود احتمالا در  این عکس ..هانای من عروسک محبوبش در بغلش ومن همین چند صباگذشته  دعوایش کرده بودم چون لبا س عروسک شسته بود وخودش سراپا خیس شده بود مگه تعوبض لیاس دخترکم چقدر وفت من گرفت به راستی ان گونه عصبانی شده بودم 

دلم تنگ شده بودسکوت خونه هراس اور شده بود جایی  دست بچه ها به همت عالی پاک شده بود واسباب بازیها دیگه مزاحم همبشگی نبودن  باید می پذیرفتم خونه سرد بود ومن تنها  ونگاهم به ساعتی که مصرانه ایستاده بود تا تنهایی من بیشتر عریان شود  این چهار سال واندی زیباترینهارا برایم رقم زده بودند..بهترینهایی عمرم در این روزها وروزهای گذشته خلاصه شده بود ومن خوشبخت وسر مست از داشتنتون و چشم به راه چهار عزیزم بودم

اری شما تک تک نفسهایم هستید وروح وجسمم رادر تسخیر خود دارید صدایی خنده وشادیتان در کوریدور اپارتمان زیباترین اهنگ تنهایی من بود  ومن مشتاقانه در انتظار دیدن شما ...نیک در یافتم شما معنایی زندگی وسعادتمندی من هستید  و خداوند چه سخاوتمندانه لبریز ازعشق ومحبت کرده مرا  دوستتان دارم عزیزانم

پی نوشت بابا شمارا دوسانس یرده بود تا من استراحت کنم وبرای من درس خوبی بود تا شکر داشتنتان را حتی لحظه ایی فراموش نکنم مممنونونم همراه همبشگیمممممم




موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 18 صفحه بعد
آخرین مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 16 نفر
بازديدهاي ديروز : 185 نفر
بازدید هفته قبل : 495 نفر
كل بازديدها : 116879 نفر
pages