ما ویک اخر هفته عالی
سلام گلهای من ما به دعوت پدرجون ومادرجون ساک سفر بستیم ورفتیم به دیار گل وگلاب به دیاری که عطر زیبایی گلها تورا مست می کرد به شهری که در هر کوچه باغش عده ای مشغول گلاب گیری بودند وعطر خوش اون فضا را پر کرده بود شهری بسیار تمیز وارام شهری که ارامش از تمام در ودیوارش می بارید جایی که صدای بلبل ودیگر پرندگان روح وروانت نوازش می داد پنچشنبه صبح ساعت 7 مادر جون وپدر جون امدند دنبالمون وما با کمال شرمنده گی با کلی تاخیر راه اافتادیم وبین راه صبحانه خوردیم وساعت حول وحوش ده رسیدیم قمصر وبلافاصله رفتیم گلابگیری وشما ها هم بدو بدو وبعد پدر جون یک خانه در بست گرفت وبعد از تعویض لباس راهی رستوران سید معروفترین رستوران اون شهر کوچک شدی...
نویسنده :
سولماز
23:49
مقدمه
سلام گلهای مامان ما فردا عازم سفریم بعد از بازگشت مفصل می گم
نویسنده :
سولماز
1:45
سفر نامه
سلام بچه ها ما دوشنبه طبق معمول بارسفر بستیم ورفتیم ویلا مون جای که من اسمش گذاشتم بهشت کوچک شماها ...حوالی نه رسیدیم وشما خواب بودید وصبح چشم بازکرده ونکرده می خواستید برید محوطه وبا سه چرخه هاتون وکالسکه وبقیه اسباب بازیهاتون بازی کنید.. به خا طر اینکه اجازه بدهم در اوج بهت وحیرت من برای اولین بار بدون هیچ دردسری صبحانه خوردید وبعد هم دوید رفتید وبرای نهارم خاله شراره وبچه ها امدند پیشمون وماقبل از امدن انها رفتیم بازار رویان با مادرجون و دایی فراز که البته بازاری ندیدیم همان اولش شما سوار قطار والاغ وماشین شدید و بعدشم رفتید سی دی کارتون برداشتید وگفتید بریم خونه سی دی ببینیم وامدیم خونه این مدت جای نرفتیم کنار دریا بودیم و شما ماسه بازی...
نویسنده :
سولماز
21:58
بابای خوبم 2
زمانی که برای اولین بار دستهایم را در دستانت گرفتی واولین قدمهایم را با تو برداشتم اغاز ی شد بر باور داشتن تکیه گاه محکم اغازی شد بر تمام داشته هایم داشته های که با نداشته هایی تو واز خود گذشتگیت عجین شد پدرم وجودت مایه ارامش من بوده وهست ومی دانم لبخندت مایه زندگیم.. بمان در کنارم زیرا من به تو نیازمندم نیازمند شنیدن صداتم نیازمند مهر بانیتم وچشمانم جستجو گر چشمانت است وعاشق اغوشتم تا به خود ببالم که من فرزند چنین پدریم.. پدری که بود تا بودنش مایه تسلی خاطر خانواده اش باشه وعشق وزندگی را با مهر بانیش هدیه بدهد وسخاوتمندانه تقسیم کنه شادیهاش وبزرگوارانه ببخش تقصیر هارا پدرم بمون برام ولبخند بزن که من به لبخندت نیازمندم من هنوزم به تو...
نویسنده :
سولماز
23:5
همسرم
تنها همسفر راه زندگیم وتنها شریک تنهایم در تمام لحظات زندگیمون ودر تمام روزها ی سخت زندگی ودر تمام دقایق عمرم خدارا شاکر بودم که الهه عشق تورا سهم من کرد تا به اسودگی در کنارت اغاز کنم زندگی را وبدانم همراهی ارام وصبور در کنارم دارم. همسفری که دوشادوش من بود در تمام لحظاتی که من تلخ بودم وخسته از مسئولیت نه چندان اسان مادری همسرم در کاشانه گرم تو یافتم پناهگاه امن ومعنی کردم اسایش وسعادت. واز خداوند تمنا دارم دستم را از دستت رها نکند که من در کنار تو به اوج خوشبختی ونهایت مهر بانی دست یافتم خدارا شاکرم به خاطر وجود عزیز تو وروزت تبریک می گم ............روزت مبارک ........... بابای خوب وهمسر مهربون. که بنیان وشالوده این خونه کوچکی که...
نویسنده :
سولماز
1:6
ای زمانه
سلام بعض وقتها شکی بزرگ در دلم لانه می کنه ودر کنار ان ترس ترس از اشتباهی که ممکن مسببش من باشم گاهی اوقاتم غمی بزرگ جای تمام اینها را می گیره ومن دچار سر دردهای می کنه که پناه بیارم به این خونه نمی دانم دارم راه درست می رم یا نه ؟ ولی من فرزندانم را تا جای که بتوانم ازاد بزرگ خواهم کرد تا خودشون مستقل بزرگ شوند وقتی مثل نیم ساعت قبل می ایم ونگاهتون می کنم و باخودم فکر می کنم شما کی اینقدر بزرگ شدید ؟ وکی هم صحبتم شدید؟ ووقتی نگاه میکنم یاد اون سحر گاهی می افتم که هراسان از خواب پریدم ومحمدرضا هم متقابلا پرید ومنو مامانم وهمسری راهی بیمارستان شدیم . ...
نویسنده :
سولماز
2:28
ما وشمال به حکایت از دور بین
جامانده از اردیبهشت
سلام اردیبهشت هم به پایان رسید خدارا شکر که غمهامون اندازه خودمون بود وبیشتر از ظرفیتمون نبود والبته که شادیهامون هم ساده ولی زیبا بود شاکرم که شما یک ماه دیگری راپشت سر گذاشتید وبزرگتر وشیرین زبانتر شدید احساس می کنم عاقلتر ودر کتون نسبت به پیرامونتون بیشتر شده دوستتون دارم و در هر نفسی که می کشم خدایی را حمد می گوییم که در کنار فرزندانم وهمسر ودیگر عزیزانم هستم ما در این ماه دو تا سفر داشتیم که هر دو کم ولی عالی بود ودل کندن از هر دو سخت بود شما هم فارغ التحصیل شدید ویک ترم دیگه هم تمام شدوالبته که جشن خیلی کوچکی هم سر کلاس داشتید تولد بابای هم بود که به شما خیلی خوش گذشت ودر اخر دنیا را شاد شاد براتون ارزومندم وارزم می کنم ل...
نویسنده :
سولماز
23:2
خرداد نامه1
سلام گلهای مامان خدارا شکر که یک ماه دیگر را داریم با هم تجربه می کنیم وشیرین تر وقتی که کودکیهاتون جولان می دهد .تا به امروز یک بار رفتیم برای خرید ماهانه هایپر استار که موفق نشدیم نهار خوردیم وشما تا محوطه بازی دیدید دم درش ایستادید وگفتید بازیی بازی منم گفتم اول خرید بعد بازی سه تایی داد زدید خرید نه خرید نه ماهم به دلیل اینکه ابرومون بیشتر نره رفتیم داخل وشما هم دلی از عزا در اوردید.وسه شنبه شش خرداد هم که تعطیل بود با بابا و فاطمه نهار رفتیم پارک اب واتش وشما هم انقدر بدو بدو کردید که نگو وبعد هم اب بازی بهتون خوش گذشت جوری که بلافاصله بغلمون کردید وگفتید مرسی و پنچشنبه هم رفتیم گلستان برای خرید وشما هم سوار کیدز کار شدید وبعد هم یکسر...
نویسنده :
سولماز
21:11


