ای زمانه
وقتی مثل نیم ساعت قبل می ایم ونگاهتون می کنم وباخودم فکر می کنم شما کی اینقدر بزرگ شدید ؟ وکی هم صحبتم شدید؟ ووقتی نگاه میکنم یاد اون سحر گاهی می افتم که هراسان از خواب پریدم ومحمدرضا هم متقابلا پرید ومنو مامانم وهمسری راهی بیمارستان شدیم .
یادم می اید ترسیده بودم وذهنم هنگ کرده بود یادم مثل الان اشگ می ریختم یادمه می ترسیدم از شنیدن خبر بد..ویادمه مشتاق بودم که شما را در اغوش می کشم وزود برمی گردیم خونه یادمه هرگز فکر نمی کردم سه قلو داشتن به این سختی مخصوصا اگه تجربه نداشته باشی ویا افراد با تجربه نداشته باشی در کنارت
یادمه صدای گریه دخترکم شنیدم واشکم جاری بود وبعد ارشا وکمی بعد کوشا . ترسیدم از کوچیکشون ترسیدم نتوانم مادر خوبی بشم... و اما اطاق من در بخش واون دو شب سخت وساکت که هیچ صدایی از نوزاد نبود والتماس من به دیدن شما ها ودیدنتون برای اولین بار وحسرت لمس شما ها غم بدی را تو دلم گذاشت
وبعد پانزده روز سخت وتنهای من ودرمانده گی مادرم وامید واریهای باباتون پانزده روزی که من سالهای سال پیر کرد وروحم وخسته
ولی نه .. محکممم کرد که بجنگم برای شما ومقاومت کنم ونشکنم به خاطر شما وامدن شماها ولبخند دوبارهای زندگی ..و البته نوزادی که بسیار بسیار سخت گذشت ومن بودم یک پرستار ی که تنها چیزی که نبود پرستار بود ومحمد رضا وگاه گاهی کمکهای خانواده من
دلم می خواست من هم مادر می شدم مثل تمام مادرها وبا تشریفات خاصی می امدم خونه وکودکانم در اغوشم بودند از همان ابتدا ..دلم می خواست می توانستم لذت ببرم از نوزادی کودکانم به جای هراس ونگرانی هر روزه ..دلم می خواست عطر وجودشون برای همیشه در شیشه نگه می داشتم دلم می خواست من هم می توانستم تک تک پیشرفتهاشون ثبت کنم ولی افسوس
واکنون در شگفتم از کسانی که مادریهایم را به زیر سئوال می برند وبه یاد نمی اورند که خود فرزندانی داشتند بسیار شیطان وشیطنت کودکانم ودعواهایی گاه بی گاهشان دست مایه ای حرف وحدیث دیگران شده وبه راحتی روح وجسمم ازرده می کنند
ویا در عجبم از مردمی که به راحتی مادرانه هایم را بدون کوچکترین شناختی از من وفرزندانم به زیر سئوال می برند ولحظه ای ارامش واسایش نمی دهند
چرا جفت پوشاندی؟........چراجفت نپوشاندی .........دوتا پسرند ؟ می شه عکس بگیرم؟ پرستار داری ؟ وتو مادرشونی؟و.......
ویا بدتر ازهمه... کدومشون بیشتر دوست داری ؟ چرا دوتاشون بور واون یکی نیست؟
وخنده دارتر از همه با وجود دیدن سه تاشون باهم ..می پرسن........ دو قلوهستند؟
کاش به جای این قبیل حرفها کسانی هم پیدا می شدندومی گفتند ...
محکم در اغوشت بگیر به جای اینکه بگویند بغلیشون نکن ..چون خیلی زوداغوش تو کوچک خواهد شدبراشون
کاش می گفتنددستشون ول نکن چون زودتر از اون چیزی که فکر کنی دستشون ول می شه
کاش می گفتند نگاهشون کن چون نگاهشون خواهند دزدید
کاش می گفتند محکم ببسشون چون ممکن دیگه دوست نداشته باشند ببوسیشون
کاش می گفتند لذت ببر از همراهی شون چون ممکن نتوانی همراهشون باشی
کاش می گفتند بخر براشون چون ممکن خواسته اشون به این کوچکی نباشه
وکاش کاش مهربانتر بود زمانه باهامون وکاش احترام بیشتری قائل بودن برای روزهای نه چندان دورمون کاش فارغ از هر اما واگری قدر با هم بودن بیشتر بدانیم ولذت ببریم از بچگی وسرمست غرق شویم در دنیای پاک ومعصوم کودکیتون
دوستتون دارم به وسعت تمام نخوابیدن هام در این مدت وبه وسعت تمام ارامش شبانگاهان شما
وخدایی راشاکرم که مرا تنها شاهد وهمراه بود در اشک وناله های نیمه شبم


ای زمانه
