هانا  ارشا کوشا هانا ارشا کوشا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 2 روز سن داره

خاطرات تلخ وشیرین سه فرشته

پاییز نامه چهار

 سلام فسقلی ها خیلی وقت بود که براتون ننوشتم دلم برای نوشتن برای شما تنگ شده شما تمام زندگی منید ومن روزهای سخت واسان با شما طی میکنم روزهایی که سرشاز ار شما وماست این ماه محرم امد با مامان رفتیم لباس سقاخریدم لباسهای که من دربدترین شرایط روحیم نذر کرده بودم وخواسته بودم که اگه صحیح وسالم بیایید خونه به تنتون بپوشونم وخداوند بار دیگه لطفش نصیب ما کرد وما اومدیم خونه سه سال گذشت وامسال نذر سه ساله ما به پایان رسید وشما سه سال سقا شدید وهر سه سال من شاکر خداوند به خاطر لطفش در حقمون والبته من کنار علم نذر کردم برای یک سال دیگه امید دارم سال بعد هم بتوانم بپوشونم سقاهای مادر امسال من وبابایی تنهایی لباسهاتون پوشاندیم والحق که خیلی ناز شده بودی...
24 13

[عنوان ندارد]

سلام چهارشنبه رفتیم شمال هوا عالی بود وشما وروجکها به قول خودتون عاشق خونه ای دریامون هستید چون از صبح تا شب در محوطه اید بازی می کنید خوش گذشت بد نبود ما اونجا کار خاصی نمی کنیم وقتی رسیدیم رفتیم بازار محلی  وبعد ار اونم تو ویلا بودیم وشما هم اصرار به پا یین رفتن وکنار دریا رفتن وبالاخره روز اخر رفتید اونجا را دوست دارید هم غذا خوردنتون وهم خوابتون بهتر می شود عاشق بلالید وپدرجونم مرتب براتون درست می کردیکی از همسا یه ها اردک خریده  خودش رفته وسپرده به سرایدار وشما هم با اونها سرگرم بودید کوشا هرگز حاضر نیست به حیوانات غذا بده وقتی می روی باغ وحش تند تند میوه وهویچ می خوره واین دفعه ام تند تند نون خالی می خورد دوستون دارم وخدارا شکر...
26 13

این روزهای من

ساعتها ست  ویا نه از دیشب می خواهم بنویسم وزل زدم به صفحه سفید پیش روم حال این روزهای من خوب نیست  خسته ام ولی غمگین نیستم اافسرده نیستم فقط بی حوصله ام دلم می خواهد مرخصی بگیرم از مادر بودن ازهمسر بودن دلم لالایی بچه گیام می خواهد که مدتهاست که نمی دانم زیر کدوم بالشتک جا گذشتم دلم هوایی کاسه ای سوپ داغ دست مامانم  کرده نوازشهای پدرم ..دلم می خواست برگردم به گذشته به ناز کردنها ولوس شدنها ودوباره دختر لوس ویکی یدونه بابام بشم تنم تب داره وسرم وگوشم وحلقم درد..وروحم خسته  است وخونه پر از داد وبیداد ودعوا یی بچه هاست ومن ارزوی سکوت دارم  فقط سکوت ...این روزها خسته ام ار تظاهر کردن به خوب بودن والکی خندیدن دروغ گفتن که مامانی حالم خوبه  نمی د...
28 13

حس ناب

سلام امروز وارد اخرین ماه از پایییز رنگارنگ خداوند شدیم پاییزی که  تجلی زیباترین رنگهای خداوند است همیشه پاییز دوست داشتم به خاطر برگریزانش احساس می کردم درخت ها دارند خونه تکونی می کنند بارهای سنگین از رو دوششون برمی دارند پاییز دوست دارم به خاطر شبهای بلند وتنهایی خودموسکوت غرق شدن در دنیایی زیبایی ارزوهام پاییز دوست دارم انگار چای رنگ وطعم بهتری دارهوقتی خنکی هوا صورتت لمس می کنه پاییز دوست دارم چون فصل قدم زدن زیر یک چترفصل دلدادگی وشنیدن نوایی زیبایی طبیعت در زیر قدمهات ولی هرگز باورم نمی شد که از خداوند هدیه ای بگیرم وحس ناب مادریم ودر اخرین ماه پاییز بچشم وباور کنم مادر بودنم را بعد آذر برام زیباترین لحظه هارا رقم بزن...
1 13

اذز

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است سلام امروز وارد اخرین ماه از پایییز رنگارنگ خداوندر
1 13

اذر یک

سلام خیلی وقته از کارهاتون ننوشتم این روزها مصادف بود با بیماری من وبی حوصلگی بابت تمام روزهای که داد وبیداد کردم معذرت می خواهم باور کنید خییلی دوستتون دارم وشماتمام دنیایی منید یکر وز  با بابایی بردمتون مرکز خرید کوروش  که کلی بازی کردید وبهتون خیلی خوش گذشت وعصر رفتید پارک والبته دوشنبه هم با حال مریض وتب با صبا پرستار جدیدتون بردمتون پارک وبعد هم کیک تولد می خواستید که گرفتیم ونهار اش  خوردیم وامدیم خونه جمعه هم  بابایی طبق معمول  رفتیم موزه حیوانات دار اباد که من زیاد حال نداشتم نشستم تا شما خودتون کمی بازی کنید وبابایی مواظبتون بود  یک شنبه یادوشنبه همین هفته  با خاله هلن ولارا وبابایی وعمو احمد رفتیم کیدز کلاب بالای اطلس پودوهلن بیچا...
6 13

مامانم

مادر یعنی اون فرشته ای که جان می دهد به جان تو مادر اون فرشته ای که مرهم تمام زخمهات از خراش زانو تا دلشکسته ای تو مادر اون فرشته ای که نگاهش با نگاهت امیخته وصداش هنوزم بالاترین تسلی دلت مادر اون فرشته ای که خدا و اعتقادات وباورت و خودت از طریق اون شناختی مادرم از خداوند بهترین لحظه ها را برایت ارزو مندم زیرا بهترین لحظه های عمرت به خاطر فرزندانت از دست دادی بمان که شنیدن صدایت عادت هر روزه ای من است و اغوشت امن ترین ماوای من دوستتدارم واز ته دل فریاد می زنم تولدت مبارک مامان خوبم پیوستََ تولد مامان عزیزم هفت اذر وباز مدرسه ای من دیر شد ...
9 13

دل نوشته

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است زندگی  یک درس یک دزس یخت به قدری سخت که فقط یک بار فرصت پاس کزدنش داری . زندگی را باید جلد گرفت نه فرصت پاک نویس داری ونه چک نویس زندگی اجبار ومرگز انتظار وما بازیگران بین دو جبر زندگی گاهی تلخ تلختز از هر 
10 13

دل نوشته

زندگی  یک درس یک درس سخت به قدری سخت که فقط یک بار فرصت پاس کردنش داری . زندگی را باید جلد گرفت نه فرصت پاک نویس داری ونه چک نویس به ناگاه خط خورده خواهد شد. زندگی اجبار ومرگ انتظار وما بازیگران بین دو جبریم  زندگی گاهی تلخ تلختر از زهر هلاهل گاهی شیرین  شیرین تر از انگبین گاهی انقدر گرفتار روز مرگی می شیم که یادمون می ره شاید کوچکترین داشته های ما بزرگترین ارزوی افراد دیگری است چای دست مادر ..پند واندرزهای پدر ...دا دو بیداد وخنده فرزند... سکوت وارامش شب ...تن سالم  خونه امن و........گاهی انقدر درحیاط مدرسه می مانیم که یادمان می رود زنگ حیات زده شده وما فرصت دوباره نداریم ونقطه پایان گذاشته شده زندگی بادکنک دست کوشاست زندگی عرو...
10 13