هانا  ارشا کوشا هانا ارشا کوشا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 3 روز سن داره

خاطرات تلخ وشیرین سه فرشته

نیمه دوم تیر

سلام عاقبت ویروس رفت وماهم حالمون خوب شد ولی این وسط ارشای مامان از همه بدتر بود سه روزی تب داشت وبد هم مشکلات مزاجی جوری که چیزی نمی توانست بخوره ونخورد بعد از چهار پنچ روز دیدم بدنت پر از جوش اولش فکر کردم ابله مرغون ولی با کمی دقت دیدم مثل جوشهای ابله نیست شنبه بردمت دکتر که گفت ویروسی که با تب شروع می شه بعد اسهال استفراغ ودر مرحله اخر بدن مریض جوش می ریزه وظرف سه چهار روز خوب می شه که خدارا شکر از دیروز بهتری وجای نگرانی نیست وامروز اثاری در بدنت نبود ولی هنو ز بی اشتهای وچیزی نمی خوری راستی خیلی مواظب هم هستید تا کسی به یک کدومتون حرفی بزند به طرفداری هم در می ایید وهرگز چیزی بدون هم نمی خورید مخصصو صا ارشا شنبه برات شکلات خری...
23 13

هفته ای اخر تیر

سلام مامانی ببخشید که این ماه دیر به دیر امدم گرفتار بودم مامانم طبق رسم نوزده بیست ساله این سه شب قدر را مراسم داره ومن هم سعی کردم کمکش کنم که نتوانستم وشرمنده شدم چون تب می کنم بی دلیل وبی حال می شم ورفتم دکتر برام ازمایش داد که امروز رفتم وازمایش خون دادم وشما هم شیطنت پشت سر هم ودعوا کمتر شده وشایدم به نوعی عاقلانه تر رفتار می کنید ودر این مدت یک اتفاق عالی افتاد بچه ای عمو مجید وخاله مهدیس به دنیا امد وبابایی برای بار دوم عمو شد وپندار جون پنچشنبه بیست وششم تیر حوالی اگه اشتباه نکنم دو ونیم بعد از ظهر در بیمارستان صارم بدنیا امد انشالله که بهترینها براش رقم بخوره خیلی بچه نازی  ماشا الله همه با هم رفتیم بیمارستان کوشا جونم وقتی بغ...
31 13

پندارجوووونم

چه زیباست رسیدن دوباره به روز افرینش ودیدن اغازین ساعات زندگی یک فرشته از جنس تمام پاکیها وچه وصف ناپذیز اغاز یک زندگی تبسم یک لبخند.. صفر هرگز پایان نیست بلکه شروع دوباره زندگی لبخند دوباره ای خداوند وپندار عزیزم متولد شد ومهدیس جونم مادر ومجیدم پدر.. وخوب می دانم مادری خواهد بود از جنس صبر واز جنس مهر بانی چون همیشه خاله ای بود مهربان خاله ای که خوب می شناخت دنیایی معصوم فرشته هارا پس مادری خواهد بود عاشق  وبسیار فداکار مادری که در اوج درد می خندید ومهربان بود وپندارم در دامن  همچین مادری رشد خواهد کرد به امید خدا  پندارم ارزو دارم سهمت از زندگی شادی وسلامتی وکامیابی باشه واشکی از چشمانت جاری نشه مگر به شوق  تولد...
31 13

شمال

سلام مامانی فردا ما عازم سفر به ویلا هستیم البته من کمی نگرانم چون نقاشی کردند ومن هنوز ندیدمش وکلی ریخت وپاش باید باشه البته که فرشها ومبل راشستند وتمیزه وویلای مادرجون ولی بقیه کارها ...........دلم کار نمی خوااااااااااست قول به قسمت خوب قضیه هم که بازی با شماست می رسیم خدا کنه به خیر وخوشی بگذرد
4 13

اتفاق بد

سلام مامانی خاله مامان فوت کردند ومن ودایی اراز هم فردا صبح خیلی زود می رویم اصفهان تا به مراسم تدفین برسیم مادر جون وپدر جون د یروز راهی شدند وحال وروز خوبی ندارم وامید دارم خاله خوبم خوب وراحت بخوابه دو ماهی در کما  بود وبالاخره رفتن انتخاب کرد  ماهم جز احترام به خواست خدایی خود چاره ای نداریم فردا غروب برمی گردم وپست این ماه تکمیل می کنم دوستون دارم به اندازه لحظه به لحظه زندگیم
13 13

مردادماه

سلام گلهای مامان بالاخره توانستم بیام  وچند خطی بنویسم این ماه سخت داره می گذره ویک سری گرفتاری ریز ودرشت داریم واز همه بدتر فوت خاله ام بود که سه شنبه گذشته در باغ رضوان اصفهان با او وداع کردیم من ودایی اراز ساعت چهار صبح حرکت کردیم تا به مراسم تدفین برسیم وهشت غروب هم خونه بودم تا مثل همیشه براتون قصه بگم چون هر کسی براتون قصه می گه می گید نگو بلد نیستی مامانم بیاد به خاطر همین خودم رسوندم تا در کنارتون باشم  واگر اشتباه نکنم ما یکشنبه پنچ مرداد رفتیم ویلا وسه ساعته ونیمه رسیدیم وخونه چون نقاشی شده بود ریخت وپاش بود و به خاطر همین رفتیم ویلایی روبروی در شهرک شما شروع به تخریب ویلایی پدر جون ومادر جون کردید وبابای من هم تنها  بود بدون م...
18 13

عکس

همه عکسها در محوطه ویلا است به جز یکی که در لایکو  نور بقیه عکسها  ادامه مطالب ...
19 13

دلنوشته

سلام خوابیدید وشاید راحت شدید از دست من ..منی که این روزها تلخم وخسته وشما لج باز وگریان اهنگ خونه  مثل همیشه نیست تلخه... من مقصرم شما مقصرید زمانه مقصر کی مقصره؟ منی که بی حوصله ام منی که صبور نیستم منی که دلم اشوبه منی که خسته ام منی که انقدر درگیر روزمره گی زندگی شدم وانقدر درگیر تلخی های خودم شدم که یادم رفته شاید این بدو بدوها شاید این لجبازی شما شاید این دعواهای شما سر کوچکترین چیزها حتی مادرتون شاید این قهرها ودادوبیدادهاتون ارزوی خیلیها باشه یادم رفت که داشتن این روزها ارزوی سالهای نه چندان دورم پس چرا یادم می رود که صبحها به جای خدا رحم کنه بگه سلام خدا ..چرا یادم رفته که من مادرم نباید دلم ارامش بخواهد جرا ...
20 13