هانا  ارشا کوشا هانا ارشا کوشا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 2 روز سن داره

خاطرات تلخ وشیرین سه فرشته

سفر نامه

13/0/28 21:58
نویسنده : سولماز
141 بازدید
اشتراک گذاری
سلام بچه ها ما دوشنبه طبق معمول بارسفر بستیم ورفتیم ویلا مون جای که من اسمش گذاشتم بهشت کوچک شماها ...حوالی نه رسیدیم وشما خواب بودید وصبح چشم بازکرده ونکرده می خواستید برید محوطه وبا سه چرخه هاتون وکالسکه وبقیه اسباب بازیهاتون بازی کنید.. به خا طر اینکه اجازه بدهم در اوج بهت وحیرت من برای اولین بار بدون هیچ دردسری صبحانه خوردید وبعد هم دوید رفتید وبرای نهارم خاله شراره وبچه ها امدند پیشمون وماقبل از امدن انها رفتیم بازار رویان با مادرجون و دایی فراز که البته بازاری ندیدیم همان اولش شما سوار قطار والاغ وماشین شدید و بعدشم رفتید سی دی کارتون برداشتید وگفتید بریم خونه سی دی ببینیم وامدیم خونه این مدت جای نرفتیم کنار دریا بودیم و شما ماسه بازی واب بازی کردید وداخل محوطه بودیم وبلال درست کردیم البته پدر جون برای شما.... چنان اخ جونمی بلال می گفتید.. که انگار لذیذ ترین خوردنی عالم می خوردید وبستنی به قول خودتون ترش که برای اولین بار خوردید وعاشقش شدید وشب ها از خستگی بیهوش می شدید روزگار به این منوال گذشت وقرار بود جمعه برگردیم که هوا به قدری خوب بود که ماندیم وشنبه بعداز ظهر امدیم وجمعه هم مهمون بابام بودیم اکبر جوجه ... شما در محوطه دوست پیدا کرده بودید به اسم سپهر واون مهمان یکی از همسایه ها بود کلی دوستش داشتید وهمه اسباب بازیهاتون با دست ودلبازی بهش می دادید وکلی باهم بازی می کردیدوخوش بودید

خدایا شکرت بابت تمام این لذتهای کوچک بابت تمام بودنهات بابت شادی کودکانم ولبخندشون که مارا وصل می کنه به بهشت برین خدایا تو حافظ ما باش که هیچ پناهی به مانند مامن امن تو نیست

ارشای گلم در راه شمال برای لحظه ای توقف کردیم وتو انقدر بدو بدو کردی تا خوردی زمین ودماغ وبالای لبت زخم شد ولی خداراشکر که اهمیت خاصی نداشت ولی ما خیلی ترسیدیم

عکسها در پست بعدی  

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)