هانا  ارشا کوشا هانا ارشا کوشا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 2 روز سن داره

خاطرات تلخ وشیرین سه فرشته

سالروز تولد

همیشه به قداست چشماتون ایمان داشتم  ودارم ورنگ چشماتون زیباترین رنگین کمان خداوندی است در نظرم ..ونمی دانم گیتی چه زمانی مانند شما خلق خواهد کرد ولی نیک می دانم  لحظه ای که وجودتان در وجودم طنین انداخت تپشهای قلبم اوج گرفت ..ومن خدایی را شاکرم که مرا لایق مادری دانست ودر صبحگاهان راس ساعت ده بیست وهشت ده وبیست ونه وده سی سه فرشته ای بهشتی راهم اغوش من کرد تا عطر بهشت ویاس واقاقیا به همراه اورند ..وچه ساده شدند دنیای من.. وچه زیبا بافته شده وگره خورد ارزوهای من با ارزوهاتون وباوردارم با وجود شما می شود همپایی رنگین کمان قدم زد در باران وباورداشت افتاب را هم زمان سه سال گذشت از روزی که من سوار بر بال فرشته ها لقب مادر گرفتم ووجودم اکنده شد...
13 13

سالروز تولد

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است نمی دانم خداوند مننان چگونه شمازا به این زیبایی ترسیم کرده ورنگچشمایتانرا به این زیبایی خلق کرده وچه وقت دیگز می توان فرشته هایی به این زیبایی خلق کندخدایی را شاکرم که مرا لایق مادری دانست ودر صبحگاهان راس ساعت ده بیست وهشت ده وبیست ونه وده سی سه فرشته ای بهشتی راهم  به یمن وجود شما در بر اغوش من کرد تا عطر بهشت ویاس واقاقیا به همراه اورند وچه ساده شدند دنیای من وچه زیبا بافته شده وگره خورد ارزوهای من با ارزوهاتون وباور کزدم می شود همپایی رنگین کمان قدم زد در باران وباورداشت افتاب را هم زمان سه سال گذشت از روزی که من سوار بر بال فرشته ها لقب مادر گرفتم ووجودم اکنده شد از سه فرشته ای زیباگر ی...
13 13

سالروز تولد

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است نمی دانم خداوند مننان چگونه شمازا به این زیبایی ترسیم کرده ورنگچشمایتانرا به این زیبایی خلق کرده وچه وقت دیگز می توان فرشته هایی به این زیبایی خلق کندخدایی را شاکرم که مرا لایق مادری دانست ودر صبحگاهان راس ساعت ده بیست وهشت ده وبیست ونه وده سی سه فرشته ای بهشتی راهم  به یمن وجود شما در بر اغوش من کرد تا عطر بهشت ویاس واقاقیا به همراه اورند وچه ساده شدند دنیای من وچه زیبا بافته شده وگره خورد ارزوهای من با ارزوهاتون وباور کزدم می شود همپایی رنگین کمان قدم زد در باران وباورداشت افتاب را هم زمان سه سال گذشت از روزی که من سوار بر بال فرشته ها لقب مادر گرفتم ووجودم اکنده شد از سه فرشته ای زیباگر ی...
13 13

یک اغاز دیگر

سلام به چهار سالگی سلام به سال جدید خداحافظ سه سالگی خداحافظ روزگار سه سالگی ما  سلام به یک روز دیگه وبه یک دنیایی دیگه با فراز ها وفرودهاش با خنده هاش وگریه هاش به دعواها واشتی هاش  سلام به خدایی که مجال باهم زیستن ودر کنار هم بودن را به ما اعطاکرد خدایا شکرت به دادها وندادهات امسال بهتر از سه سالگی برامون رقم بزن که ما امسال هم محتاج اغوش تویم  فرشته های من ..دنیاتون شادشاد وغمهاتون به کوچکی دلهاتون باشه تنت سالم وچشم خدا بهتون باشه  ودر اغوش گرمش روزگار بگذرانید دوستتون داریم قشنگترین بهانه های ما برای زندگی ...
14 13

روز نوشت اذر

سلام به شما گلها پنچ ر وز گذشت از سالروز تولدتون من مجددا سر ماخوردم ودر گیر تغییر در قالب وبتون بودم واماده دارم می شم برای گرفتن سومین جشن تولدتون بهتون بگم که شب تولدتون دختر همسایه پایینی فاطمه جون با یک کیک وژله دست ساز خوشمزه همه را سوپرایز کرد وامدن بالا وشما اولین شمع تولدتون فوت کردید دستشون درد نکنه فرداشم که روز تولدتون بود با بابایی رفتیم شهر بازی مرکز خرید کوروش وبعد هم نهار وخیلی خسته امدید خونه ومن زنگ زدم یک کیک خیلی کوچک براتون اوردن وشمع گذاشتم برای یمنش فوت کردید  به سفارش مادرجون که اصرار داشت حتما روز تولدتون شمع فوت کنید . ماهم اطاعت امر کردیم وشب هم دعوت بودیم خونه خاله مهسا ونویان عزیز که دوست وبلاگیتون به شما ر ...
18 13

دنیای ما

نمی دانم خونه ما اینطور ی یا همه خونه هایی که بچه دارند مثل ماست نمی دانم خونه ما اینطور که با وجود پرستار وخانمی که هفته ای یکبار برای کمک می ایید وخودم تمام مدت در حال جمع کردنم اینقدر ریخت وپاش می شه یا همه خونه ها اینطورند نمی دانم تلویزیون مادر اختیار شما ست یاهمه تلویزیونها در اختیار بچه هاست نمی دانم وقتی ما عجله داریم شما هم دنبال بهانه اید یا همه بچه ها مواقع عجول بودن خانواده هاشون بهانه گیر می شوند نمی دانم من وبابایی نمی توانیم دو کلام با هم حرف بزنیم از دست شماها یا بقیه زوجینم مانند ما هستند نمی دانم ما فقط با غر  وداد ودعوا ونق خانه را  به هر قصدی حتی پارک ترک می کنیم یا بقیه والدین هم مانند ما با کلی کشمکش از د...
18 13

اذر دو

سلام گلهای مامان شما ها خیییلی وروجک شدید وشیرین زبون شدید خیلییییی......  باید اعتراف کنم هم تنبلی وهم کار زیاد این روزها درگیر تدارکات دو تا جشنم هم تولد شما وهم دنبال کارهای خاله مریم برای عروسی پنچشنبه ام خیییلی عجولانه  رفتیم ویلا تا شنبه ولی باور کنید.. خیییلی وقت بود اینقدر خوش نگذشته بود تولد پدر جون بیست ویکم جمعه بود که در ویلایک جشن کوچک گرفتیم هوا عالی بود وخدا راشکر همسایه هام امده بودند وهفت هشت تایی بچه بودند وشما هم از صبح تا شب در محوطه فقط ظهر ها می امدید ویلا برای خواب.. نهار وشام وصبحانه هم بیرون در محوطه سینی صبحانه ونهار می بردم نزدیک دریا از بس هوا عالی بود ..فردا هم می رویم ماهور جشن شب یلدا است ویک شنبه هم رفتیم کید...
26 13

یلدا

  سلام ثانیه های اخر پایییز در حال گذر است وزمستان داره قد علم می کنه وسیاهی شب ما را وا می داردتادر کنار هم گرداییم وبه انتظارسلام دوباره خورشید واغاز  صبح زیبا با عشق  جشن بگیریم خدارا شکر که خانه وکاشانه وخانواده ای دارم که لحظات زیبا یی زندگی را باسر خوشی در کنارشان روزگار می گذرانم امشب مادر جون  وپدر جون ودایی اراز وفراز به رسم سالهای گذشته در کنارمون بودند وبابایی هم براتون اسباب بازی به عنوان شب چله ای گرفته بود ومن هم به نوبه خودم بی نصیب نماندم ممنونیم ازش  پدر جونم به همه شب چله ای نقدی پرداخت کرد  که دستشون درد نکنه وبه همین سادگی امشب گذراندیم وشما خوابیدید ومهمانها رفتند پنچشنبه بردمتون جشن یلدا که اصلا خوب نبود...
30 13

جشن تولد

سلام فرشته های کوچک بالاخره چهار دی  پنچشنبه تولدتون گرفتم وخدا را شکر همه چیز خوب پیش رفت البته باید بگم اکه خاله شراره نبود هرگز نمی توانستم موفق بشم و همچنین خاله وحیده که سنگ تمام گذاشت اول مجلس باندها از کار افتاد وباز دایی فراز وعمو شریف به دادمون رسیدند ودرست کردن خودم راضی بودم  امید دارم  به مهمونها هم خوش گذشته باشه  ودایی فراز بازهم براتون یک کلیپ قشنگ درست کرده بود که ممنونشم به خاطر حضورش وتمام زحمتهای که می کشه امسال چند تا مهمون ویژه داشتید لارا نویان شاهین انا تینا وکوچکترین مهمونتون پندار    نمی دانید وقتی  پنچ صبح خونه را دید چیکار کردید شب که خواب بودید به کمک عمو احمد وخاله شراره وتینا وهمتا وبابایی خونه را تزئین کردی...
6 13