هانا  ارشا کوشا هانا ارشا کوشا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 2 روز سن داره

خاطرات تلخ وشیرین سه فرشته

روزهای پر تلاطم

بعداز اومدن شما به خانه بدو بدوهای ماهم شروع شد واکسن زدنها ومعاینات معمول چشم گوش و...خلاصه بااومدن شما صفحه جدیدی از مشکلات ورق خورد شما فرشته ها زمینی شدن را زود انتخاب کرده بودید ونوزادان نارس به حساب میامدیدومشکلات مخصوص خودتون داشتید وما تقریبا شبها نمی خوابیدیم چون شما فک وچونه های ضعیفی داشتید به این دلیل قدرت مکیدن شیشه شیرتون خیلی ضعیف بود ونمی توانستید خوب شیر بخورید به خاطر همین دکترگفته بودهر۲ ساعت یکبار هر طور شده بیدارتون میکردیم وبهتون شیر می دادیم وبعد چون رفلکس معده داشتید باید راهتون می بردیم تا گلاب به روتون به سختی اروغ بزنید یادم یکی دوبار از هوش رفته بودم .وتمام کسانی که با نامهربانی دراین مدت راه خونه ام گم کرده...
2 13

شب یلدا

شماتقریبا ۲۸ یا ۲۷ روزه بودید اولین شب یلداتون بود ومن کلی خوشحال حالا دیگه خانواده ۲ نفره ما ۵ نفری شده بود مامان وبابا  اومدن فراز شمال بود ودانشگاه داشت کلی زنگ زد تبریک گفت مامان گفت شما نمی توانید بیایید وما میاییم سر سفره مادر بزرگ هاناخلاصه کلی عکس گرفتیم با اراز هم تلفنی حرف زدیم کلی دلش می خواهد شما رو از نزدیک ببیند مامان براتون کهنه شور ولباس خریده بود با سور وسات شب چله رو وبابا هم پول داد بهتون من فکر می کردم سرمون شلوغتر می شه ولی باز هم نامهربانی به جای مهربونی نشسته ولی دیگه انگار مادر بودن فرصت فکر کردن به چیزهای دیگر را نمی دادفقط یک گوشه ذهنم ضبط میکرد تمام کارهای نکرده راراستی یادم  رفت بگم بابا هم برای اطاقتون طاقچه و ب...
2 13

دوست وهمبازی همیشگی

نی نی ها ۴ روز بعداز تولد شما فسقلی دیگه به جمع ما اضافه شد این فرشته خانوم را ملودی اسم گذاشتند دختر عموی شما .عمو محمدو ورومیسا جون خیلی با نمک وما همه جانبه خوشحال شدیم بابا بزرگ هم برای۴ نفرتون گوسفند کشت راستی کار شما پسرها خیلی سخت شده چون باید هوای ۲ دخترداشته باشید در هر صورت قدم همتون  مبارک وامیدواریم  زندگی ملودی زیباترین اهنگهارو براش بنوازه مانندخودش که اهنگ خوش زندگی مادر وپدرش دوست دارم خانوم کوچولو ...
2 13

اولین عید

یادم روزهای پایانی سال ۱۳۹۰ روزهای سختی بود روزهای بود که من کلافه وسردر گم از اینهمه مسولیت وبدون پرستار هفته اول اسفند عطیه که عصای دستم بود به ساری برگشته بود چون قرار بود عروس خانوم بشه ومن واقعا نمیدونستم چکارکنم یک روزی البته قبل از رفتن عطیه شما را با مادربزرگ وپدربزرگ عطیه تو خونه گذاشتم و با مامانم وبابارفتیم خیابان بهاروما مان برای شما یک کالسکه دو قلو خرید ویکی هم داشتید وما هم براتون کلی لباس عید واسباب بازی واینجور چیزها خریدیم ولی بقیه کارهام مانده بود ویکی دو روز مانده تا عیدم یک بار امیر اومدو باباابا ماند تا از شما نگهداری کنند تامن بتوانم یک سری خرید دیگه بکنم  وشما فسقلی ها چنان بلای سر این دو نفر اورده بودید که مجبور شده...
5 13

اولین سفر

بچه های گلم بلافاصله بعد از سال تحویل به دیدن مادر جون وپدر جون وداییها رفتیم اونموقع فاصله خونه مون یک در بودو بعد با سلام وصلوات راهی ویلامون ومن از قبل داده بودم همه جا رو تمیز کرده بودن وتخت مهمان روهم اورده بودن پایین فکر کنم شما پایین راحتر باشید خدا رو شکر جاده خلوت بود بیچاره پدر جون تنها بود چون مادر جون تو ماشین ما بود برای کمک وانصافا شما هم اذیت نکردید ولی وقتی رسیدیم فکر کنم چون جایی جدیدی بود نخوابیدید چون تو خونه هم وقتی شمارو ازپذیرای می اورم اتاق نمی خوابید ولی بعد دو سه شب بهتر شده بودیدولی توقع داشتید تا پاسی از نیمه شب توکالسکه  در محوطه بگردونیمتون خلاصه که اصلا فکر خونه اومدن نبودیدتا میامدیم داخل گریه سر میدادید خدارو...
5 13

اغاز دیدن

با پاره شدن کیسه اب هانا در یک سحرگاه سرد پاییزدر ۱۳ اذر ماه شماوارد مرحله جدیدی شدید به اسم زندگی در اون صبح زود من ومامانم وبابا روانه بیمارستان صارم در منطقه اکباتان تهران شدیم شما فسقلی ها عجله کرده بودید ومن بارداریم در هفته ۳۵ داشت خاتمه پیدا می کرد بابا از همون اول بامن وارد اطاق عمل شده بود ودخترکمون در ساعت ۲۸/۱۰ وارشای عزیز در ساعت۲۹/۱۰وکوشای گلم در ساعت۳۰/۱۰ تحت نظر دکتر ابوطالب صارمی پا به  این دنیا نهادید وصدای گریه شما زیباترین ملودی بود که برام نواخته می شد با گریه هر کدام از شما من هم از شوق گریه می کردم ویادم از همان لحظه مشتاق در اغوش کشیدنتون بودم ولی این دنیا بی رحمانه به استقبال از شما امده بود وشمارو به بخش مراقبتهای و...
12 13

همزمانی دو رویداد

۱۴ اردیبهشت در تقویم زندگی من یکی اززیباترین روزهای خداوندی است روزی که فرشته های خداوندی محمد رضا رو روانه کره زمین کردن وسالروز تولد همسر وهمراه خوب زندگیم من همیشه در چنین روزی عاشقانه در تکاپوی جشن بزرگ ویا کوچک برای همسرم بودم دوست داشتم این روز جاودانه تر کنم به خاطر همین جشن اسم گذاری شمارو که به خاطر کوچکیتون هنوز نگرفته بودم در انروز گرفتیم البته نهار مهمان دعوت کردیم و بابا در گوش هانا اذان گفت وپدر جون در گوش کوشا وارشای گلم در اغوش پدر بزرگ یادم وقتی اذان می گفتند گریه می کردم وخدا را به خاطر بودن تک تکتون شکر میگفتم وازش می خواستم حافظتون باشه همین گونه که تا حالا بودودر اخر مثل همیشه خواستم هرگز دستمون در زندگی ول نکنه وبعد کی...
12 13

فراموشیهای مادر

میخواستم از نشستن شماها بنویسم از زمانهای که به سختی مینشستید هر چقدر فکر کردم یادم نیامد که کدوم ماه تابستون ۱۳۹۰ نشستید با خودم تلخ شده بودم که چه زود یادت رفت وتو چگونه مادری هستی؟نمی دانم شما مقصرید یامن شمای که هرروز بزرگ بزرگتر می شید وماجرای جدیدی دارید یامن  که پیر وپیرتر برای به یاد اوردن تمام خاطرات شما دلم برای نوزادیتون تنگ شده وکنارتون دراز کشیدم وباتمام احساسم بوتون کردم هنوزبوی نوزادی میدادید بوی نو شدن زندگیمو .خیلی فاصله نگرفتید ومن باز دلم هوای اون دوران کرد یادم هانای من تنها۳ ماه داشت ومی توانست با اون دستهای کوچک شیشه شیرش بگیره .دلتنگی من نشانگر یک دلیل تلخ بود سیراب نشدن از اون دوران اون دوران با چنان ترسی گذشت که فرص...
12 13

هانا پناه وامید مادر

م             می خواهم از تو بنویسم از دخترکم دخترکی که از حالا پناه خانواده کوچک ما شد از تو که چه زود یاد گرفتی خواهرانگی و نوازشهای مادرانه را از تو که بااون دستهای کوچکت چه زیبا پاک میکنی اشکهای مادررا  در لحظه های دلتنگی وبا چه زحمتی پتو میکشی به روی برادرانت وچه زیبا می بوسیشون وببل گویان در اغوش کوچکت جاشون می دهی .عزیزم کوشا چند روز تب داره ووقتی گریه می کنه چشمان توچه نگران می شه برای برادرت وچه معصومانه ناز میکنی وسعی میکنی پاک کنی غم از چهره برادرت و مهربونیت یادم میندازه که تو یک خواهری باتمام خصوصیات مادرانه. وقتی با زبون نه چندان واضح دستور غذا خوردن می دهی وچه زود ایینه شدی در مقابلم در   لحظات عصابانیت...
12 13

تولد یک سالگی

تولذتون مبارک فسقلی ها بالاخره ۱ ساله شدید ومن یک افرین به خودم ومحمدرضا گفتم که بالاخره توانستیم و جالب اینکه روزهای که اینقدر برای من طولانی و سخت گذشت برای بقیه به سرعت گذشته اغلب افرادی که دعوت میشدن میپرسیدن که یک سال شد؟ومن در جواب میگفتم بچه همسایه زود بزرگ میشه ولی فقط خدای مهربان شاهد وناظر روزگار سخت ما بود روزگاری که من از درد خستگی بیهوش می شدم ومحمدرضا بارها شده بود که ۳ شبانه روز نخوابیده بود دراین مدت به خوبی درک کردم معجزه عشق که با چه قدرتی تورا مقاوم میکنه در برابر سختیهای که خواسته ونا خواسنه از جانب معشوق به توتحمیل می شه و زیباست دیدن حس پدری همسروبابایی رو که به وسعت تمام اسمانهاست وچه ارامشی داره لمس ارامشی روکه مردی ...
13 13