فراموشیهای مادر
میخواستم از نشستن شماها بنویسم از زمانهای که به سختی مینشستید هر چقدر فکر کردم یادم نیامد که کدوم ماه تابستون ۱۳۹۰ نشستید با خودم تلخ شده بودم که چه زود یادت رفت وتو چگونه مادری هستی؟نمی دانم شما مقصرید یامن شمای که هرروز بزرگ بزرگتر می شید وماجرای جدیدی دارید یامن که پیر وپیرتر برای به یاد اوردن تمام خاطرات شما دلم برای نوزادیتون تنگ شده وکنارتون دراز کشیدم وباتمام احساسم بوتون کردم هنوزبوی نوزادی میدادید بوی نو شدن زندگیمو .خیلی فاصله نگرفتید ومن باز دلم هوای اون دوران کرد یادم هانای من تنها۳ ماه داشت ومی توانست با اون دستهای کوچک شیشه شیرش بگیره .دلتنگی من نشانگر یک دلیل تلخ بود سیراب نشدن از اون دوران اون دوران با چنان ترسی گذشت که فرصت زندگی کردن را از ما گرفت ومن هم به جمع مادرانی پیوستم که زندگی نکردن بهترین روزهای زندگیشون وحالا نوزادان من تبدیل به کودکان ۲۲ ماهی شدن که می دوند وبازی میکنند باسرعت هر چه تمامتر وذهن من دنبال جوابیست که روزگار خود پاسخگوی ان خواهد شد ایا من به سرعت کودکانم خواهم رسید؟


فراموشیهای مادر
