هانا  ارشا کوشا هانا ارشا کوشا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 2 روز سن داره

خاطرات تلخ وشیرین سه فرشته

اغاز دیدن

13/0/12 0:45
نویسنده : سولماز
178 بازدید
اشتراک گذاری

با پاره شدن کیسه اب هانا در یک سحرگاه سرد پاییزدر ۱۳ اذر ماه شماوارد مرحله جدیدی شدید به اسم زندگی در اون صبح زود من ومامانم وبابا روانه بیمارستان صارم در منطقه اکباتان تهران شدیم شما فسقلی ها عجله کرده بودید ومن بارداریم در هفته ۳۵ داشت خاتمه پیدا می کرد بابا از همون اول بامن وارد اطاق عمل شده بود ودخترکمون در ساعت ۲۸/۱۰ وارشای عزیز در ساعت۲۹/۱۰وکوشای گلم در ساعت۳۰/۱۰ تحت نظر دکتر ابوطالب صارمی پا به  این دنیا نهادید وصدای گریه شما زیباترین ملودی بود که برام نواخته می شد با گریه هر کدام از شما من هم از شوق گریه می کردم ویادم از همان لحظه مشتاق در اغوش کشیدنتون بودم ولی این دنیا بی رحمانه به استقبال از شما امده بود وشمارو به بخش مراقبتهای ویژه بردن ومن در حسرت بغل کردن  ودیدن شما موندم خوب یادمه وقتی وارد اتاق خودم در بیمارستان شدم سکوت دردیوار روح وجسم بیمارم ازار میداد وشنیدن صدای دیگر نوزادان از اتاقهای مجاور من بیشتر دلتنگ شما می کرد وچراهای زیادی رو درذهنم به وجود می اورد چرا سرنوشت من باید اینگونه می شد چرا هیچکدوم از بچه های من در کنارم نبودند وغیره گناه ما چه بود دلم برای خودم وشما می سوخت وتن خسته من خسته تر از قبل طاقت شنیدن هیچ کلامی نداشت دوست داشتم می توانستم زمان به عقب برمی گردوندم واین فیلم نامه رواز نو مینوشتم اونموقع سهم خودمان رابه حق ازاین دنیا میگرفتم ارزوی دیدن وبوییدن شما رو داشتم وبا گذشت لحظه ها بی تابی من بیشتروبیشتر می شد وبا هر صدای منتظر شنیدن خبری از شما بودم دیگه احتیاج به هیچ تلنگری نداشتم برای شکستن واشگ ریختن با رفتن شما به اون بخش من هم شکستم باتمام وجودم وبابا چه مظلومانه دلداری میدادومن چه غمگینانه مادرشده بودم فقط یک لحظه کوشا رو دیده بودم وترسیده بودم از کوچکیش وضعیف بودنش وخلاصه با تمام وجودم برای شما وخودم دعا میکردم وبرای خودم طاقت وصبر می خواستم .از خدایی که شما معجزاتش مهمان خونه ما کرده بود ومن را لایق مادر شدن .ومی دانستم خدایی که شما رو به من داد مراقب شما هست ومن بازهم جز دعا کار دیگری نمی توانستم بکنم وبعداز حدودا دو سه ساعت بابا اجازه پیدا کرد تا شما رو ببیند ومن چقدر حسودیم شده بود وچقدر مشتقانه منتظر برگشتش بودم بابا اومد با خبرهای خوب ومن برای اولین بار فیلم شمارو دیدم وبوسیدمتون ونوازشتون کردم واشگ ریختم و بابا خبر اورده بود.هانای عزیزم یک کیلو ونیم وارشای گلم یک کیلو هفتصد ونود وکوشای گلم یک کیلو ونهصدبود  وبه این ترتیب هانا بایک دقیقه عنوان نوه ارشدی رویدک می کشید گلهای زندگیم به این دنیا خوش امدیدوما عاشقانه دوستتون داریم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)