درد ودل
وقتی داشتم غبار اینه را پاک می کردم کمی مکث کردم وخودم دیدم خودی را دیدم که موهایی سفیدش حکایتها داشت وبه رسم این چند سال بافته شده بود چشمانی ر ادیدم که نه پف کرده بود ونه قرمز بود عادت کرده بود به نخوابیدن های این روزگار دستانی را که غریبه شده اند بادستکش این روزگار .سختیها وخوشیها واشگ ها ولبخندهام تداعی می کنه .راستش اروم نشستم وگذاشتم رد پای اشگ بر روی گونه ام خود نمایی کنه یادمه من شمارا ابستن بودم وسرخوش به دنبال نق های خاله زنکی که نازی بیا تهران حوصله ام سر امد ونا غافل در سحرگاه یازدهم محرم شما فرشته های عجول عزم زمینی شدن کردید ومرا باسخت ترین ازمون زندگیم رودرو .روزگار سختی بود روزگاری که من باخود تمرین نیافتادن می کردم در...
نویسنده :
سولماز
0:8


