هانا  ارشا کوشا هانا ارشا کوشا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 2 روز سن داره

خاطرات تلخ وشیرین سه فرشته

اذر یک

13/0/6 22:24
نویسنده : سولماز
369 بازدید
اشتراک گذاری

سلام خیلی وقته از کارهاتون ننوشتم این روزها مصادف بود با بیماری من وبی حوصلگی بابت تمام روزهای که داد وبیداد کردم معذرت می خواهم باور کنید خییلی دوستتون دارم وشماتمام دنیایی منید یکر وز  با بابایی بردمتون مرکز خرید کوروش  که کلی بازی کردید وبهتون خیلی خوش گذشت وعصر رفتید پارک والبته دوشنبه هم با حال مریض وتب با صبا پرستار جدیدتون بردمتون پارک وبعد هم کیک تولد می خواستید که گرفتیم ونهار اش  خوردیم وامدیم خونه جمعه هم  بابایی طبق معمول  رفتیم موزه حیوانات دار اباد که من زیاد حال نداشتم نشستم تا شما خودتون کمی بازی کنید وبابایی مواظبتون بود  یک شنبه یادوشنبه همین هفته  با خاله هلن ولارا وبابایی وعمو احمد رفتیم کیدز کلاب بالای اطلس پودوهلن بیچاره هی می گفت تو بشین من هستم ولی کی می تواند از پس شام دادن ومواظبت کردن از چهار تا وروجک بر بیاد  رسش کشیده شد

خدارا شکر که حالم حسابی خوبه واز سه شنبه تقریبا دیگه خوبم وباید شروع کنم تدارک تولدتون وعروسی خاله مریم هست که بدو بدو های اونم داریم 

شماهام که خیلی شیطون شدید  واصولا ارشا قلدر ما بود که الان حسابی ترسو شده ومن وبابایی نگران کرده وکوشا جانشین ارشا شده وحسابی تلافی می کنه ویک قلدر به تمام معنا که خودش باز جای نگرانی داره که تا کی می خواهد زور گویی کنه  دنیایی وارونه خونه ما هر روز رنگ عوض می کنه  خونه ما همه چیز دخترانه وپسرانه داره شیر صورتی دخترانه است شیر ابی وسبز پسرانه لیوان دخترانه وپسرانه است خامه صبحانه دخترانه وپسرانه است وهزاران وسیله وخوردنی دیگه ومن بابایی هم نمی دانیم با کدوم رنگ شما هماهنگ بشیم تقر یبا اشتباه نکنم ده روز گذشته را به اختصار گفتم 

دخترکم امروز بهت می گم تو از همه خوشگل تری می گی حتی از خودم بهت می گم در بزن بیا تو اطاقم چند ساعت بعد می خواهم بیام اطاق بازی.. می گی در بزن بیا اطاق در نزدی خیلی بامزه می گی ما خانوما خودت خیلی زود قاطی خانوما کردی 

ارشای مامان دعوات کردم گریه می کنی ..میگی من اصلا باهات قهرم خدایی نکرده می روم خیابون ماشین بزنه له ام کنه  بهم می گی مامان من بزرگ شم بازم جو جوتم تو غصه نخور

کوشا کلا خیلی وابسته ای هر کسی را بغل کنیم فوری خودت می رسونی که تورو هم بغل کنیم بهت می گم زود باش لباست بپوش هزار تا کار دارم می گی تو زود باش من باید برم پول بیارم ..بهت می گم  بخواب وخواب خوب ببین می گی وقت ندارم خواب ببینم  می گم یواش اروم می گی بس دیگه مریض بازی بسه بخند خوشگلتری

وقتی می خواهم داد بزنم دستم می گیرد ومی گید بشین  رو مبل تنبیه وبیرونم نمی بریمت فکر کن ببین کارت خوب بود یا نه

بعضی وقتها خیلی کار سخت می شه مثلا یک بسته بادکنک پنچاه تایی گرفتم مطابق میل هانا صورتی دخترانه براش باد کردم وبرای کوشا هم ابی وبرای ارشا نارنجی که کوشا گیر داد به بادکنک ارشا واین قضیه به مدت یک ساعت یک ساعت ونیم ادامه داشت ومن هر چی بادکنک نارنجی باد کردم فایده نداشت کوشا گریه که می خواست .وارشا محکم بغلش گرفته بود ونمی داد ومن در حد انفجار  

بعضی وقتها به یک چیز گیر می دهید وول کن قضیه نمی شوید ومن حیران می مانم این وسط واون موقع است که نه روانشناس یادم می ماند نه خونسردی با داد وبیداد مجبور می شم از همه شما ها وسیله مورد نزاع بگیرم وبعدش عذاب وجدان ول کن خودم نیست .

قشنگهای مامان کم کم داریم به سالروز تولدتون نزدیک می شم ومن عاشقانه منتظر اون روزم دوستون دارم 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)