این روزهای من
ساعتها ست ویا نه از دیشب می خواهم بنویسم وزل زدم به صفحه سفید پیش روم حال این روزهای من خوب نیست خسته ام ولی غمگین نیستم اافسرده نیستم فقط بی حوصله ام دلم می خواهد مرخصی بگیرم از مادر بودن ازهمسر بودن دلم لالایی بچه گیام می خواهد که مدتهاست که نمی دانم زیر کدوم بالشتک جا گذشتم دلم هوایی کاسه ای سوپ داغ دست مامانم کرده نوازشهای پدرم ..دلم می خواست برگردم به گذشته به ناز کردنها ولوس شدنها ودوباره دختر لوس ویکی یدونه بابام بشم تنم تب داره وسرم وگوشم وحلقم درد..وروحم خسته است وخونه پر از داد وبیداد ودعوا یی بچه هاست ومن ارزوی سکوت دارم فقط سکوت ...این روزها خسته ام ار تظاهر کردن به خوب بودن والکی خندیدن دروغ گفتن که مامانی حالم خوبه نمی دانم چرا ولی نا خودآگاه یاد زمانی افتادم که بچه بودیم ومی رفتیم سر خاک عزیزی ..ومواظب می شدیم قبرافراد دیگر لگد نکنیم اون موقعها نمی دانستم چرا ..راستش بخواهید الانم دقیقا نمی دانم چرا ..شاید چون اونجا خونه ای کسانی بود که با تمام علایق و ارزوهاشون خوابیده اند وما نمی خواستیم لگد کوب کنیم علایق وارزوهاشون.. ولی الان خیلی وقته که من دارم ارزوها وعلایق خودم اگاهانه لکد کوب می کنم دیگه کم کم ذهنم به فراموشی می سپاره تمام علایق شخصی شو مثلا من که عاشق کتاب خواندن بودم مدتها ست که دستام خالی منی که پارک رفتن خیلی دوست نداشتم مدتهاست که می روم پارک .منی که قدم زدن بین مردم دوست داشتم ونگاه کردن به ادمهای جورواجورمدتهاست که انجام ندادم دلم مرخصی می خواهد دلم خودم می خواهد دلم خندیدن واهنگ گوش کردن می خواهد ولی چه کنم که کوچکترین کارها وصل به شماست عزیزانم .. دلم می خواست غر بزنم وارزوهام به رخ الانم بکشم وچه خوب دیدم که شما تاانتهایی ارزوهام رخنه کردید ومن در شما حل شدم دلم می خواست بگریزم از تمام اینروزهام ولی خوب می دانم که خودمم دیگه دنبال خودم نمی اییم وبا شما بودن ترجیح می دهم در این سالهای مادریهام یک چیز یاد گرفتم .. یکی بود یکی نبود که شد یکی بود که حالا چهارتا شد
کمکک کن من حق ندارم خسته وبی حوصله باشم حق ندارم بیمار باشم حق ندارم همش بخوابم وووو.............


این روزهای من
