هانا  ارشا کوشا هانا ارشا کوشا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 2 روز سن داره

خاطرات تلخ وشیرین سه فرشته

پاییز نامه چهار

13/0/24 12:59
نویسنده : سولماز
301 بازدید
اشتراک گذاری

 سلام فسقلی ها خیلی وقت بود که براتون ننوشتم دلم برای نوشتن برای شما تنگ شده شما تمام زندگی منید ومن روزهای سخت واسان با شما طی میکنم روزهایی که سرشاز ار شما وماست این ماه محرم امد با مامان رفتیم لباس سقاخریدم لباسهای که من دربدترین شرایط روحیم نذر کرده بودم وخواسته بودم که اگه صحیح وسالم بیایید خونه به تنتون بپوشونم وخداوند بار دیگه لطفش نصیب ما کرد وما اومدیم خونه سه سال گذشت وامسال نذر سه ساله ما به پایان رسید وشما سه سال سقا شدید وهر سه سال من شاکر خداوند به خاطر لطفش در حقمون والبته من کنار علم نذر کردم برای یک سال دیگه امید دارم سال بعد هم بتوانم بپوشونم سقاهای مادر امسال من وبابایی تنهایی لباسهاتون پوشاندیم والحق که خیلی ناز شده بودید من که از عزاداری چیزی نفهمیدم وشش دنگ حواسم به شما هابود که سوژه عکاسی مردم شده بودید وکوشا محو طبل بودی وهانا خیییییلی بد عنقی کردی ومثل همیشه مامان وبابام کمک حالم بودند ودایی فرازم کلی عکس حرفه ای گرفت شانسی اونجا بود یک عکاس حرفه ای با دوربین حرفه ای داشتید امسال

وشب ها هم می بردمتون که به قول خودتون چای با کیک بخوریدودسته های عزاداری کم دیدید چون شماها زود می خوابیدید یک روز هم با خاله هلن وعمو احمد لاراوبابایی می خواستیم ببریمتون سرزمین جادویی که تعطیل بود وماهم در عوض همگی رفتیم جگر کی وبرگشتیم خونه ما

باور دارم شما بزرگ شدید کاری که پارسال با کمک جند نفر انجام دادم امسال خودم وبابایی انجام دادیم ولباس تنتون کردیم خدارا شکر به خاطر وجود شما ها ..خدا می داند که من طبق این دوسال نتوانستم شش دنگ عزاداری کنم ولی خداییکه شما را به من داده می دانند که من مادرم با تمام دل نگرانیها ی مادرانه ام همینطور که نمی دانم چی می پوشم چی می خورم چی می گم وکلا چیکار دارم می کنم امسال هم نفهمیدم این ده روز از کجا امد وبه کجا رفت ..شام غریبان بهتون می گم الان همه شمع روشن می کنندودعا می کنند وارزو ..شماهم دعا کنید تا فرشته های خدابراتون بیاره بعد که شمع روشن کردید آرزوتون پرسیدم شما ارزو کردید کوشا می گه من گفتم بستنی ترش گنده برام بیاره ارشا می گه من تخم مرغ شانسی با دلستر خواستم هانا هم می گه من پاستیل وبستنی ترش خواستم من قربون شما ودنیایی کوچکتون برم که اینقدر پاک وساده است

هانا بابا بهم می گه امشب کدوم طرف بریم می گی بریم همونجا که چای با کیک می دهند بعد که رسیدیم کیک یزدی گرفتی وبرگشتی می گی مامان چای بده این کیک بدون چایی پایین نمی ره امدی بهم میگی بدون اجازه دست تو کمدم نکن کار بدی می دانی یا نه

کوشای مامان خییییییییلی قلدر شدی بعد که دعوات می کنم می گی عیب نبود من کوچکم وقتی بهت می گم دست نزن صدات کلفت می کنی ومیگی کی گفته؟من وبابا داریم سر یک موضوع حرف می زنیم اومدی میگی این دخترم به من بگو

ارشا ..کوشا بهت می گه دادشم جواب می دهی بله جونم عمرم بهت می گم خسته ام می گی برو بخواب من مواظبم بهت می گم عشقمی می گی نه نیستم جوجه طلایتم

خدایا ممنونم به خاطر تمام لحظه به لحظه هایی زندگیم ودوست داریم بنده وار ولی تو دوستمون بدار خدا گونه

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)