پاییز نامه چهار
سلام فسقلی ها خیلی وقت بود که براتون ننوشتم دلم برای نوشتن برای شما تنگ شده شما تمام زندگی منید ومن روزهای سخت واسان با شما طی میکنم روزهایی که سرشاز ار شما وماست این ماه محرم امد با مامان رفتیم لباس سقاخریدم لباسهای که من دربدترین شرایط روحیم نذر کرده بودم وخواسته بودم که اگه صحیح وسالم بیایید خونه به تنتون بپوشونم وخداوند بار دیگه لطفش نصیب ما کرد وما اومدیم خونه سه سال گذشت وامسال نذر سه ساله ما به پایان رسید وشما سه سال سقا شدید وهر سه سال من شاکر خداوند به خاطر لطفش در حقمون والبته من کنار علم نذر کردم برای یک سال دیگه امید دارم سال بعد هم بتوانم بپوشونم سقاهای مادر امسال من وبابایی تنهایی لباسهاتون پوشاندیم والحق که خیلی ناز شده بودید من که از عزاداری چیزی نفهمیدم وشش دنگ حواسم به شما هابود که سوژه عکاسی مردم شده بودید وکوشا محو طبل بودی وهانا خیییییلی بد عنقی کردی ومثل همیشه مامان وبابام کمک حالم بودند ودایی فرازم کلی عکس حرفه ای گرفت شانسی اونجا بود یک عکاس حرفه ای با دوربین حرفه ای داشتید امسال
وشب ها هم می بردمتون که به قول خودتون چای با کیک بخوریدودسته های عزاداری کم دیدید چون شماها زود می خوابیدید یک روز هم با خاله هلن وعمو احمد لاراوبابایی می خواستیم ببریمتون سرزمین جادویی که تعطیل بود وماهم در عوض همگی رفتیم جگر کی وبرگشتیم خونه ما
باور دارم شما بزرگ شدید کاری که پارسال با کمک جند نفر انجام دادم امسال خودم وبابایی انجام دادیم ولباس تنتون کردیم خدارا شکر به خاطر وجود شما ها ..خدا می داند که من طبق این دوسال نتوانستم شش دنگ عزاداری کنم ولی خداییکه شما را به من داده می دانند که من مادرم با تمام دل نگرانیها ی مادرانه ام همینطور که نمی دانم چی می پوشم چی می خورم چی می گم وکلا چیکار دارم می کنم امسال هم نفهمیدم این ده روز از کجا امد وبه کجا رفت ..شام غریبان بهتون می گم الان همه شمع روشن می کنندودعا می کنند وارزو ..شماهم دعا کنید تا فرشته های خدابراتون بیاره بعد که شمع روشن کردید آرزوتون پرسیدم شما ارزو کردید کوشا می گه من گفتم بستنی ترش گنده برام بیاره ارشا می گه من تخم مرغ شانسی با دلستر خواستم هانا هم می گه من پاستیل وبستنی ترش خواستم من قربون شما ودنیایی کوچکتون برم که اینقدر پاک وساده است
هانا بابا بهم می گه امشب کدوم طرف بریم می گی بریم همونجا که چای با کیک می دهند بعد که رسیدیم کیک یزدی گرفتی وبرگشتی می گی مامان چای بده این کیک بدون چایی پایین نمی ره امدی بهم میگی بدون اجازه دست تو کمدم نکن کار بدی می دانی یا نه
کوشای مامان خییییییییلی قلدر شدی بعد که دعوات می کنم می گی عیب نبود من کوچکم وقتی بهت می گم دست نزن صدات کلفت می کنی ومیگی کی گفته؟من وبابا داریم سر یک موضوع حرف می زنیم اومدی میگی این دخترم به من بگو
ارشا ..کوشا بهت می گه دادشم جواب می دهی بله جونم عمرم بهت می گم خسته ام می گی برو بخواب من مواظبم بهت می گم عشقمی می گی نه نیستم جوجه طلایتم
خدایا ممنونم به خاطر تمام لحظه به لحظه هایی زندگیم ودوست داریم بنده وار ولی تو دوستمون بدار خدا گونه


پاییز نامه چهار
