هانا  ارشا کوشا هانا ارشا کوشا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه سن داره

خاطرات تلخ وشیرین سه فرشته

سالروز زمینی شدن 3 فرشته خداوندی

من نمیدانم شما از کدوم کهکشان خداوندی امدید ودر اغوش من زمینی جا گرفتید. نمی دانم به وسعت کدامین نعمت خداوندی من  را غرق در شکر گذاری کردید من که همین جا منتظرتون بودم ودر رویاهایم می دیدم وبا خود می اندیشیدم که شروع زندگی من با بودن شما در بطنم شکل می گیرد .وبعد با اولین  شنیدن صدایی قلبتان با تمام وجود باور کردم اغاز زندگیم را ...با اولین تکانهای شما در بطنم با خود گفتم این آغاز زندگی من است .وزمانی که دنیا برای ثانیه ای ایستاد تا من به خود تبریکی بگویم در لحظه ای که بعد از ان همه سختی برای اولین بار در اغوشم جا گرفتیدوبه ارمغان اوردید بوی بهشت را....  ویا در ان دمی که گوشهایم زیباترین  حرف دنیا را از زبان شما شنید (مامان)باورم شد که شروع...
14 13

برف

 در هوایی سرد پاییزیی شهر م سا یه سرد زمستان حاکم بود وبارش برف شهرم را سپید پوش کرده بود. ومن عاشق برف وسکوت وسنگینشم وعاشق قدم زدن بر روی برف وعاشق دیدن خمیدگی در ختان در زیر قامت این موهبت خداوندی با این دلیل تصمیم گرفتم بچه ها رو ببرم پارک شقایق سعادت اباد تا بیشتر اشنا شوند با برف البته که قبل از رفتن در تراس کم وبیش اشنا شده بودند. یادم سال گذشته در محو طه مجتمع برای اولین بار لمس کرده بودند وخوششان نیامده بود وگریه کرده بودند واصلا حاظر به دست زدن نبودند .. وخلاصه با داد وبیداد عازم شدیم چون کلافه شده بودند از این همه لباس که پوشیده بودندولی وقتی رسیدیم با حیرت نظاره گر تابلوی روبروشان بودند وبه برف دست زدن وحاظر به پو شیدن دستکش نشد...
15 13

ماو اتلیه عکس

 عزیزانم روز یکشنبه وقت داشتید تا بریم اتلیه وچند تا عکس بندازیم ومن وبابایی با وسواس تمام در سایت این اتلیه دنبال ژست ها ودکورهای بودیم که به نظرمون قشنگ بودن وخلاصه چند تا انتخاب کردیم وروز یکشنبه با سه ساک دستی کوچک راهی شدیم .ومن چند دست لباس وحوله وکفش واسباب بازی وخلاصه هز چی به نظرم بود برداشتم وبعد از کلی  بر نامه ریزی واماده کردن دکور اول اقا ارشا گفت ترس وحاظر نشد وایسته وپاپیونش ببنده وکوشا با کمی گریه بالاخره با وعده وعید خرید بستنی بست. ولی حاظر نشد کلاه بگذاره وما عقب نشینی کردیم وگفتیم همینطوری خوب ولی ایندفعه از صندلی پایین نمی امدید که بروید عکس بندازید جونم بگه که با چه مکافاتی وماچه حرکاتی از خودمون در اوردیم که شما وایست...
19 13

با بایی خوبم

21آذر تولد بابام بود باز هم در حق من لطف کرد وبا شام ..وکیکی که فراز خریده بود اومد پیشم چون بچه ها تب داشتند ومن نمی توانستم برم خونه پدریم .وقتی از خونه پدری دور میشی تازه دلتنگ اونروز ها می شی وبابایی خوب من هم کیک وشادیش باز با من وبچه هام وهمسرم سهیم شد.و صدالبته به جایی بابا بچه ها فوت کردن ودرست تر از اون پسرها چون هانا زیر زیرکی مشغول نا خونک زدن بود. ووقتی کیک برای بریدن بردم چند جایی کیک سوراخ سوراخ شده بود...  بابایی خوبم از ته دل باز هم تولدتت تبریک می گم وبرات ارزو می کنم هر انچه را که ارزو داری به زودی زود بهش برسی   بابا تو دلگرمی وبزرگترین پناه منی با وجود تو از طو فانهای زندگی نمی ترسم چون پشتم به تو گرمه وخیلی وقتها ...
26 13

شب یلدا

سلام ما دیروز مراسم شب یلدا داشتیم یعنی 25 اذر جشن یلدا گرفته بودن تو کافه خلاقیت وشما رو هم بردم خوب بود وشما هم که عاشق انار کلی بهتون خوش گذشت  وفقط هانا اون وسط برای خودش بپر بپر می کرد وبه اصطلاح می رقصید وشما دنبال کار خودتون بودید وننه سرما اومده بود ویک اقای هم ارگ می زد ویکی از مجری های تلویزیون هم یک خانمی اومده ود که واقعا صدای قشنگی داشت  هم اواز برای بزرگترها می خوند وهم شعرهایی بچگانه ودر کل برنامه های متنوعی داشتند.وخاله فاطمه مجبور بود زود بره (پرستارتون) وخدا خاله مریمتون نگه داره که از هر خواهری برای من خواهرتر وجایی خواهر نداشته من وخاله نداشته شما رو الحق که پر کرده وبه کمکم اومد که اگه نمی امد نمی دونم با شما چیکار م...
26 13

شما وما در بلند ترین شب سال

شب یلدا وآمدن بلندترین شب سال نوید با هم بودن را برای ما اریایی ها دیکته کرده و می کنه وبه ما گوشزد می کنه که زندگی اونقدر کوتاه که یک دقیقه بیشترش باعث به وجود امدن چنین جشنی می شه وروز وشبهای پاییز نرم نرمک جاشون به زمستون سرد می دهند ولی خونه ما هرگز رنگ سردی به خود نگرفت چون در دل زمستان شما همواره بهاری کردید تمام روزها وشبهامون.. وامسال قدرت درکتون از دو سال قبل بیشتر بود وشب طولانی  یلدامن وهمراه خود کرد به اولین  یلدایی شما ...که تازه از بیمارستان امده بودید وما در گیر ازمایشها وغربالگریهای روتین نوزادان بودیم وخسته وخوشحال بعد از تمام سختیها یادم که علر غم اینکه ادم پایبندی به رسم ورسوم هستم هیچ کار نکرده بودم وباز مامان وبابایی خو...
3 13

ماو شما وروزگار نا بسامان

  خدا می دونه در طول روز چند بار  نکن رو تکرار می کنم انگار فقط مصا دیق نه در حال شکل گیری نریز.....دست نزن .ندو .....همدیگر رو نزنید  مو نکشیدو  هزززاران نه دیگه با ما عجین شدند در تمام ساعات زندگی دیروز بابا نوئل  برای شما هدیه اورده بود وچراغهای درخت  راروشن کرده بود والبته که کلید نداشت واز شومینه امده بود مسواک واسمارتیز وپاستیل  ره اورد بابا نوئل برای شما سه فرشته بود وشما خیلی ذوق کرده بودید چون دیر وز در مرکزتجاری گلستان بابایی خیلی بزرگی دیده بودید وبه گمانتان واقعی بود وارشا سفارش پیاز وبستنی وهانا سفارش به به وکوشا سفارش پول داده بودید وخلاصه که کلی بالا وپایین پردید وشیطنت کردید ودرخت رو اخر سر انداختید وبعد یک صدا گفتید واا...
8 13

جشن تولد

عزیزانم درست با یک ماه تاخیر به خاطر محرم صفر جمعه ۱۳ دی تولدتون در خونه خودمون گرفتیم ساعت تولدتون از ۴ بود تا ۸ وخداروشکر که با کمک خاله شراره وفاطمه پرستارتون همه چیز عالی بر گزار شد وخانم جعفری هم برای کارهای نظافت وپذیرایی امده بود دوست داشتم همه چی را با دستهای خودم اماده کنم ولذت جشن گرفتن برای شما را با تمام وجود ببرم واز هفته قبلش هم داشتم تگ های را برای خوش امد گویی وروی غذاها ودسرها ومیز تنقلات ودر اخر هم برای میز یادگاری درست می کردم تابتوانم استفاده کنم دیدن شادی شما ودر کنار شما بودن لذت وصف نشدنی .... من خوشبختم به خاطر چشیدن همه اینها واز اینجا می خواهم اول از شما به خاطر وجودتان ودوم از تمام عزیزانی که قدم رنج...
16 13