هانا  ارشا کوشا هانا ارشا کوشا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه سن داره

خاطرات تلخ وشیرین سه فرشته

من

    دلم هوای خونه مادر بزرگم کرده هوای اب بازی توی حوض دلم هوای خاله بازی کرده هوای لی لی هوای دوچرخه بازی هوای عروسکم همونی که خاله ام از اسپانیا اورده بود وگریه می کرد ومی خندید .همونی که بابام از مکه اورده بود وچهاردست وپا می رفت واواز می خواند دلم هوای جعبه موزیکال کوکیم کرده که مامانم خریده بود ویه بالرین داشت که می چرخید....دلم دعواهام با دایی اراز وزور گویهام می خواهد دلم خنده های کودکیم می خواهد دلم بدجوری هوای شهرم تبریز وکرده دلم مدرسه ای را می خواهد که پنچ سال مامانم مدیرش بود می خواهد. دلم پر می زند برای یک همچین روز وشبایی که انگار بزرگترین تصمیم زندگیم می گرفتم وفردا...
24 13

دخترم

دخترکم زمانی که برای اولین بار اعلام کردند قل سمت چپ دختر دریافتم مهمانی ازجنس بلور دارم  گوهری در دلم که پرنسس وزمانی که صدای گریه ظریفت در اطاق زایمان پیچید دریافتم فرزند ارشد من به فاصله یک دقیقه دختر وزمانی که ریزترین نوزادم نوزاد یک کیلو نیم برای اولین به من نشان دادند دریافتم فرشته ای از جنس خودمه  اری من صاحب دخترکی شدم با چشمان به رنگ اسمان  زیبا وجیغ جیغو  وعاشقش شدم عاشق زمانی که هم بازیشم عاشق زمانی که هم صحبتمه عاشق زمانی که مدام قهره ومن منت ونازش می خرم عاشق زمانیم که می گه من خودم خیلی دوست دارم عاشق زمانیم که حاظر جوابیش همه را مبهوت می کنه اسمت هانا گذاشتم به معنای امید وپناه ومی دانم پناهمی وامیدمی عشقمی ومن در چشمان تو...
7 13

اندر حکایات ما

سلام قراربود امسال تولد نداشته باشم ولی بابای با یک کیک کوچک وهدیه وگل سورپرایزم کرد وفرداش مادر جون وپدر  جون با هدیه ارزشمندشون ودور روزبعد هم دوباره دایی فراز کیک وکادو خرید وامد ودوباره شمع فوت کردم وکلی ذوق کردم  وهفته  بعدشم داشتم شما را می خوابندم که دیدم در می زنند در را باز کردم  دیدم برف شادی وکیک از طرف دوستان خوبم ودایی عزیزتون کلی سورپرایز شدم مخصوصا این اخری که اصلا فکرشم  نمی کردم خاله مریم دوست خوبم بقیه دوستان خبر دار کرده بود وخودشون پخته بودند ومیوه شستن وکیک راهم  خاله سحر زحمت کشیده بود وهمه جمع شده بودند وزحمت کشیده بودند وامده بودند خیلی خوب بود البته بابایی باهاشون هماهنگ شده بود ولو نداده بود خلاصه که ماسه بار شمع ف...
13 13

روزمرگی

سلاام وروجکهای شیرین وبلا دوشنبه عروسی دعوت بودیم هفدهم ..عروسی اقوام دور. برادر زنعموی بابا شما وروجکها رس ما را کشیدید (من وبابا ووفاطمه) را مخصوصا بابارا ولی بهتون خوش گذشته بود وچهارشنبه هم خاله نازی وعمو وعماد  ویسنا از تبریز مهمان ما شدند وشما هم خوشحال از یافتن هم بازی وچنان بغل کرده بودید با یسنا همدیگر را که معلوم بود خیلی داتنگ شده بودید روزگار به بیرون ومهمونی می گذرد خدارا شکر   دوستون دارم هر روز خدایی را شاکرم که مهلت دوباره دیدن هر روزه شما را به من داده دلم برای دایی فراااااااااااز تنگ شده  ...
20 13

دلتنگی

میگن هروقت دلت برای کسی تنگ شد نگاش کن نبود صداش کن نشنید دعاش کن  منم اینکار را کردم وبرادر  عزیزم فرازم  امدند مرخصی باورم نمی شد که به این زودی ببینمش ولی خدایی بار دیگه لطف ورحمتش بر ما روان ساخت  واویی  را شاکرم که باز دعای ما را شنید
24 13