دل نوشته های من
کودک که بودیم دنیا خیلی کوچک بود وقتی به ما می گفتند چقدر دوست داری. دستامون باز می کردیم ومی گفتیم یه دنیا. وسعت دنیامون به انداره دستامون بود ودنیایی کودکیمون چه زود بر بالهای سیمرغ نشست وگذشت.و ما رسیدیم به جوانی فارغ از هر اما واگری ونمی دانستیم درست کدام است وغلط کدومه؟ ومغرور وسبک بال دنیامون رنگی بود وهمه رنگهای خدا..و بعد دل به کسی می بندی که می شود باورت وبا او هم گام می شوی وبهتر می بینی وزندگی را بهتر حس می کنی واماده یک مسافر .. از یک سیاره ای دیگه ویا دو مسافر ویا شایدم سه مسافر واینها می شوند دنیای تو ودیگه ورویا وارزوی خاصی نخواهی داشت ومملو می شی از حس مادری به همین سادگی می شوند دنیات و رویا واینده ای تو ولی...
نویسنده :
سولماز
23:34


