هانا  ارشا کوشا هانا ارشا کوشا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 2 روز سن داره

خاطرات تلخ وشیرین سه فرشته

دل نوشته های من

کودک که بودیم دنیا خیلی کوچک بود وقتی به ما  می گفتند چقدر دوست داری. دستامون باز می کردیم ومی گفتیم یه دنیا. وسعت دنیامون  به انداره دستامون بود ودنیایی کودکیمون چه زود بر بالهای سیمرغ نشست وگذشت.و ما رسیدیم به جوانی فارغ از هر اما واگری ونمی دانستیم  درست کدام است وغلط کدومه؟ ومغرور وسبک بال دنیامون  رنگی بود  وهمه رنگهای خدا..و بعد دل به کسی می بندی که می شود باورت وبا او هم گام می شوی وبهتر می بینی وزندگی را بهتر حس می کنی واماده یک مسافر .. از یک سیاره ای دیگه ویا دو مسافر ویا شایدم سه مسافر واینها می شوند دنیای تو ودیگه ورویا وارزوی خاصی نخواهی داشت ومملو می شی از حس مادری به همین سادگی می شوند دنیات و رویا واینده ای تو ولی...
26 13

اخرین یادداشت تابستونی

 سلام گلهای مامان این روزها خیلی کوتاهی کردم وپستها خیلی عقب می افته خاله نازی ویسنا وعماد وعمو ناصر مهمان ما بودند وشنبه بیست ودوم برگشتند تبریز خیلی خوش گذشت وپنچشنبه بیست وهفتم برای اولین بار رفتیم سینما  مدرسه موشها در مجتمع تجاری کوروش سانس ساعت چهارش بهتون خوش گذشت وکلی ذوق کردید وفقط اخرش  کمی از گربه ها ترسیدید که بهتون گفتم عروسک والکی خیالتون راحت شد وبعد از اتمام فیلم بازم می خواستید بریم سینما وواقعا خییییییییییلی خوش گذشت فکر نمی کردم خدارا شکر دایی فراز بیست وچهارم دوشنبه امد مرخصی وذوق زدم کرد البته که صبح همان روز دو وسه رسیده بود ولی نهار امد خونه ما ومن کلی سورپرایز شدم وگریه کردم وهانا دایی با لباس وکلاه اولش نشناختی ش...
4 13

من ومن =ما

 خوب یادمه و قتی صبح بیست ونه شهریور هشتادودو.... از خواب پا شدم که برم ارایشگاه واماده جشن بزرگی بشم  کلی رویا  وارزو را با خودم یدک می کشیدم همه اش از جنس شادی وخنده بود ودنیام صورتی صورتی بود  ومن غرق در رویاهم روزهایی را می دیدم که ابی ابی بود مثل اسمون ولی بعد از مدتی در یافتم معنی زندگی تو خود زندگی خلاصه شده .. زندگی  یعنی ساختن  .. درست کردن یه پارل سخت که باید با پشتکار وسعی وصبر زیاد وبه ارامی تیکه  وتیکه ها را کنار هم بگذاری وبه ارامی شاهد ساختنش باشی  رندگی یعنی کاشتن یک نهال در ابتدا ورسیدگی مراقبت از اون در سالهای بعد بایدزحمت بکشی عرق بریزی باید مواظب باد وبارون وطوفان باشی تا این ریشه ها محکم واستوار شوند وپا بگیرند تا...
6 13

یک سال گذشت

 سی شهریوربا کمک فراز خوبم اغاز کردم  ساختن وبنا نهادن این خونه را.. خونه ای که مملو بود از ما وخاطرات ما خونه ای که سرشار بود از لحظات شاد وغمگین ما .. جایی که راحت بودیم وپذیرایی عزیزانی شدیم که همراهیمون کردند باید اعتراف کنم که هرگز فکر نمی کردم اینقدر دوست پیدا کنم.. واین همه غم خواری که دلسورانه بدون داشتن کوچکترین چشم داشتی غمگین لحظات سختمون باشند وشاد باشند با کوچکترین شادیهامون   تولد وبلاکمون مبارک  به امید ثبت زیباترین لحظات  وممنونم که من وهانا وارشا وکوشا را تنها نگذاشتید وهمواره در کنارمون بودید   ...
6 13

پاییز

پاییر فصل قشنگی است وهوا کم کم سرد می شوددر پاییز برگ درختان کم کم زرد می شود وما در روزاول پاییز به مدرسه می رویم وهم کلاسیهای خود را می بینیم میوه های پاییر نارنگی وپرتغال است و...........  باز هم پچ پچ درختان چنار وبازهم به رقص امدن  برگ درختان وکوچ پرستوها باز خودنمایی شب واستراحت روز فرا رسید. وبرگها اواز خش خش سر می دهند وانسانها در تکاپوی دوباره زندگی بی هیچ اعتنایی به اخرین اواز  برگها روزها را سپری می کنند  ونمی شنوند اخرین اواز برگها را فصل  زیبایی باران وقدم زدن د رکوچه باغهای شهرمون در زیر یک چتر وبه تماشایی دریایی برگ نشستن وغرق شدن  در زیباترین تابلوی یروردگار ازراه ر سید .نمی دانم خیلی ها معتقدند فصل دلگیری شاید بهش دل ...
6 13

ووووووووووووووای

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است  به خودم گفته بودم از خرابکاریهاتون عکسی نخواهم گذاشت ولی تصمیمم عوض شد به خدا من هم گناه دارم وروجکها
11 13

پاییز نامه

سلام مامانی دوهفته است که پاییز خود نمایی می کنه وشما سه تایی ومن سر ما خوردیم وباز سر ما خوردگیها شروع شد می خواستیم بریم تبریز بعلت مر یضی لغو شد خلاصه که سر ماخوردگی و یانمی دانم هوایی پاییز به روی اخلاق شما مخصوصا هانایی مامان اثر گذاشته وخیللللللللللی بد شدید وبهانه گیر این وسط خودمم مریضم وفاطمه هم می خواهد برود ودنبال کار شبانه روزی می گردد واوضاع بدجوری بهم ریخته ولی درست می شه وما از این روزها زیاد داشتیم این مدت چندبار پا رک رفتیم ودایی فرازم دوروز امده مرخصی وجمعه خواستیم بریم پارک ملت که جایی پارک برای ماشین نبود بعد رفتیم پارک جمشیدیه که مناسب نبود وهمه اش گل واب بود بردیمتون پارک نیاوران که خدارا شکر بهتون خوش گذشت روز قبلش رف...
14 13

شیطنتهای کودکی

سلامممممم سلام به شما وروجکها وامان از دست دعواهای شما همیشه  بساط جنگ وجدال در خونه به راه وخدا نکنه که یکدوم یک کاری کنید دو تای دیگه هم باید تکرار کنه وهر حرف وکار ما ضربدر سه شده وواقعا باهوشید ودقیق هیچ چیزی از چشم شما دور نمی ماند وای وای .....مثلا بابای دیروز یک صابون مایع نا قابل خرید ومی خواست تما م ظرفهای مخصوص صابون رو پر کنه ومن یک اشتباهی کردم .وبو کردم تا  ببینم چه طوری وشما مثل جوجه ارد ک دنبال بابا راه افتاده بودید  واول کوشا وبعد هانا وبعد ارشا یک بار بو کردید واین دور به مدت نزدیک نیم  ساعت طول کشید .وبه قول فاطمه شما کوه نوردید از همه چیز بالا می روید. همه کار می کنید غیر از خوردن  غذا وجدیدا هم الکی سرفه می کنید یعنی ...
10 13