هانا  ارشا کوشا هانا ارشا کوشا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه سن داره

خاطرات تلخ وشیرین سه فرشته

سالروز زمینی شدن 3 فرشته خداوندی

13/0/14 22:56
نویسنده : سولماز
256 بازدید
اشتراک گذاری

من نمیدانم شما از کدوم کهکشان خداوندی امدید ودر اغوش من زمینی جا گرفتید. نمی دانم به وسعت کدامین نعمت خداوندی من  را غرق در شکر گذاری کردید من که همین جا منتظرتون بودم ودر رویاهایم می دیدم وبا خود می اندیشیدم که شروع زندگی من با بودن شما در بطنم شکل می گیرد .وبعد با اولین  شنیدن صدایی قلبتان با تمام وجود باور کردم اغاز زندگیم را ...با اولین تکانهای شما در بطنم با خود گفتم این آغاز زندگی من است .وزمانی که دنیا برای ثانیه ای ایستاد تا من به خود تبریکی بگویم در لحظه ای که بعد از ان همه سختی برای اولین بار در اغوشم جا گرفتیدوبه ارمغان اوردید بوی بهشت را....  ویا در ان دمی که گوشهایم زیباترین  حرف دنیا را از زبان شما شنید (مامان)باورم شد که شروع دوباره است وبعداز ان زمانی که برای اولین بار با قدمهای کوچکتان به سویم روان شدید گفتم این دفعه به طور حتم اغاز دنیایی من است ولی اکنون بعد از گذشت ۲ سال می دانم که هر صبح اغاز دوباره زندگی من است وگاه چنان روزهایم با سرعت در حرکتند که در اخر شب خاطراتتی را مرور می کنم که از چگونگی به وجود امدنش بی اطلاعم وباز در می یابم که جا ماندم از قافله زمان

فردا سالروز تولد شماست ومن امشب غرق در خاطراتم ومرور می کنم فیلم زندگی شما را  وباید بگوییم تا قبل از شما نمی دانستم چه بودم وچگونه قلبم وروحم با کوچکترین اشکی تکه تکه می شودوبا کوجکترین لبخندی سرمستانه ترین لحظه هایی زندگی را تجربه می کند وبا کوچکترین موفقیتی مملو از غرور می شود وحال می دانم که شما روح زندگی من وبابای بودید که در رگهای زندگیمان جاری شدید ومارا همراه کردید در دنیایی پاک ومقدس بچگی هاتون... کاش می توانستم عطر موهایتان را برای خود ذخیره می کردم کاش می توانستم زیبایی نگاهتان را  در قابی نگه می داشتم .کاش می شد تمام لحظات زندگی رامی توانستم ثبت کنم .کاش می شد دلتنگروزهای گذشته نمی شدم .کاش شما اینقدر عجله به بزرگ شدن نداشتید.واکنون من دلتنگ سالهایم که گذشت ومشتاق سالهای نیامده ام وغر ق در احساسات متناقض واشکها و لبخندهایی خودم .... اری دو بهار ودو تابستان ودو پاییز ودو زمستان گذشت ومن در این دو سال شما بودم وشما پاره های تنم.... ومن وچه خوب اموختم که قلبم را هدیه بدهم به شما بدون قسمت کردن آن وشما را به یک اندازه دوست بدارم بدون کوچکترین تفا وتی 

اری ۲ سال گذشت دو سالی که اسان نگذشت ولی گذشت با تمام سرعت واکنون شما کودکانی هستید پاک وبی الایش  بسان اب وایینه کودکانی که تجربه می کنند حس استقلال را 

دخترکم که در اغازین روزهای تولد به یاری سرنگ شیر می خورد وچنان ضعیف که معده کوچکش یارای تحمل ۴ سی سی را نداشت اکنون در ستیز با من برای خوردن غذا به تنهای است

وپسرکم ارشا که چنان لاغر بود که من را در تلخترین شبهای زندگیم همراه بود اکنون پدر را با خود همراه می کند در تمام شیطنتهای کودکی

وکوشای من که تمام شبانگاههای من در تلا ش برای خوابندن تو گذشت اکنون مر اهمراه خود می کنی با لجبازیهای کودکانه

اری روز شمار دو ساله تولد شما به انتها رسید و سرآغازی شد برای سه سالگی.. اری باز سالی جدید رو با هم اغاز کردیم سالی که امیدوارم  بهترینها را به شما هدیه دهد. عزیزانم برایتان ارزومند سعادت ونیک بختی واقبال بلند هستم واز اعماق وجودم فریاد می زنم تولدتتتتتتتتتون مبارک 13 اذز یکی از زیباترین هدیه های خداوندی را دریافت کردم به پاس داشتنش خداوند را در تمام لحظات حمدوسپاس میگوییم و روز وشبم در تلاش برای پاس داشتن این هدایایی گرانبهاست

پی نوشت من {این مطلب را یک روز قبل از تولدتتون نوشتم  وچند روز بعد پستش کردم وجشن تولدتتون به امید خدا یک ماه بعد خواهد بود بعد از گذشت ایام سوگواری}

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)