هانا  ارشا کوشا هانا ارشا کوشا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه سن داره

خاطرات تلخ وشیرین سه فرشته

پندارجوووونم

چه زیباست رسیدن دوباره به روز افرینش ودیدن اغازین ساعات زندگی یک فرشته از جنس تمام پاکیها وچه وصف ناپذیز اغاز یک زندگی تبسم یک لبخند.. صفر هرگز پایان نیست بلکه شروع دوباره زندگی لبخند دوباره ای خداوند وپندار عزیزم متولد شد ومهدیس جونم مادر ومجیدم پدر.. وخوب می دانم مادری خواهد بود از جنس صبر واز جنس مهر بانی چون همیشه خاله ای بود مهربان خاله ای که خوب می شناخت دنیایی معصوم فرشته هارا پس مادری خواهد بود عاشق  وبسیار فداکار مادری که در اوج درد می خندید ومهربان بود وپندارم در دامن  همچین مادری رشد خواهد کرد به امید خدا  پندارم ارزو دارم سهمت از زندگی شادی وسلامتی وکامیابی باشه واشکی از چشمانت جاری نشه مگر به شوق  تولد...
31 13

شمال

سلام مامانی فردا ما عازم سفر به ویلا هستیم البته من کمی نگرانم چون نقاشی کردند ومن هنوز ندیدمش وکلی ریخت وپاش باید باشه البته که فرشها ومبل راشستند وتمیزه وویلای مادرجون ولی بقیه کارها ...........دلم کار نمی خوااااااااااست قول به قسمت خوب قضیه هم که بازی با شماست می رسیم خدا کنه به خیر وخوشی بگذرد
4 13

اتفاق بد

سلام مامانی خاله مامان فوت کردند ومن ودایی اراز هم فردا صبح خیلی زود می رویم اصفهان تا به مراسم تدفین برسیم مادر جون وپدر جون د یروز راهی شدند وحال وروز خوبی ندارم وامید دارم خاله خوبم خوب وراحت بخوابه دو ماهی در کما  بود وبالاخره رفتن انتخاب کرد  ماهم جز احترام به خواست خدایی خود چاره ای نداریم فردا غروب برمی گردم وپست این ماه تکمیل می کنم دوستون دارم به اندازه لحظه به لحظه زندگیم
13 13

مردادماه

سلام گلهای مامان بالاخره توانستم بیام  وچند خطی بنویسم این ماه سخت داره می گذره ویک سری گرفتاری ریز ودرشت داریم واز همه بدتر فوت خاله ام بود که سه شنبه گذشته در باغ رضوان اصفهان با او وداع کردیم من ودایی اراز ساعت چهار صبح حرکت کردیم تا به مراسم تدفین برسیم وهشت غروب هم خونه بودم تا مثل همیشه براتون قصه بگم چون هر کسی براتون قصه می گه می گید نگو بلد نیستی مامانم بیاد به خاطر همین خودم رسوندم تا در کنارتون باشم  واگر اشتباه نکنم ما یکشنبه پنچ مرداد رفتیم ویلا وسه ساعته ونیمه رسیدیم وخونه چون نقاشی شده بود ریخت وپاش بود و به خاطر همین رفتیم ویلایی روبروی در شهرک شما شروع به تخریب ویلایی پدر جون ومادر جون کردید وبابای من هم تنها  بود بدون م...
18 13

عکس

همه عکسها در محوطه ویلا است به جز یکی که در لایکو  نور بقیه عکسها  ادامه مطالب ...
19 13

دلنوشته

سلام خوابیدید وشاید راحت شدید از دست من ..منی که این روزها تلخم وخسته وشما لج باز وگریان اهنگ خونه  مثل همیشه نیست تلخه... من مقصرم شما مقصرید زمانه مقصر کی مقصره؟ منی که بی حوصله ام منی که صبور نیستم منی که دلم اشوبه منی که خسته ام منی که انقدر درگیر روزمره گی زندگی شدم وانقدر درگیر تلخی های خودم شدم که یادم رفته شاید این بدو بدوها شاید این لجبازی شما شاید این دعواهای شما سر کوچکترین چیزها حتی مادرتون شاید این قهرها ودادوبیدادهاتون ارزوی خیلیها باشه یادم رفت که داشتن این روزها ارزوی سالهای نه چندان دورم پس چرا یادم می رود که صبحها به جای خدا رحم کنه بگه سلام خدا ..چرا یادم رفته که من مادرم نباید دلم ارامش بخواهد جرا ...
20 13

من وشما

سلام بعد از چند وقت حس خوب نداشتن دوباره برگشتم دیشب رفتم پیش پندارکوچولو بعد از خوابیدن همه شما ها ..وقتی در اغوشم  گرفتمش بوی بهشت می داد بوی اشنای شما ها را صدای اشنای داشت صدای شما را وزمزمه می کرد اهنگ خوش بهشت دلم پر زد برای روزهای نوزادیتون ویا نه برای روزهای جنییتون روزهای که من پر بودم از شما وشما من بودید دلم هوای زمانی را کرد که مثل یک پرتقال خودتون جمع می کردید  وانقدر لگد بارونم می کردید که بدنم کوفته می شد دلم تنگ شد برای یک شنبه های که صدای قلبتون مثل ملودیی زیبایی  پخش می شد دلم لوس شدن وناز کردن می خواست ودلم تنگ شد برای روزهای که اینقدر خدا نزدیکم بود که تو چشمهای شما می دیدمش ودستش تو دستم حس می کردم دلم پر کشید برای زمان...
23 13