هانا  ارشا کوشا هانا ارشا کوشا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 2 روز سن داره

خاطرات تلخ وشیرین سه فرشته

دل نوشته های من

13/0/26 23:34
نویسنده : سولماز
138 بازدید
اشتراک گذاری

کودک که بودیم دنیا خیلی کوچک بود وقتی به ما  می گفتند چقدر دوست داری. دستامون باز می کردیم ومی گفتیم یه دنیا. وسعت دنیامون  به انداره دستامون بود ودنیایی کودکیمون چه زود بر بالهای سیمرغ نشست وگذشت.و

ما رسیدیم به جوانی فارغ از هر اما واگری ونمی دانستیم  درست کدام است وغلط کدومه؟ ومغرور وسبک بال دنیامون  رنگی بود  وهمه رنگهای خدا..و بعد دل به کسی می بندی که می شود باورت وبا او هم گام می شوی وبهتر می بینی وزندگی را بهتر حس می کنی

واماده یک مسافر .. از یک سیاره ای دیگه ویا دو مسافر ویا شایدم سه مسافر واینها می شوند دنیای تو ودیگه ورویا وارزوی خاصی نخواهی داشت ومملو می شی از حس مادری به همین سادگی می شوند دنیات و رویا واینده ای تو

ولی در این بین یک حس نداری وچیزی کم داشتی ویا  شایدم پرت شدی در یک سیاره ای نا شناخته دیگری

افکار خودت نداری و کسان دیگه ای کنترل می کنند وهیچ راهی برای فرار از انها ندارید در هر لحظه ای که بیدارید همراه شما ودر کنارتون هستند وقتی نیستند در فکرتون جا گرفتند وقتی خوابید در رویا تون سرک می کشند دیگه خلوت خودتون به ندرت دارید

کتاباتون خاک می خورند واعتقاداتتون کم کم رنگ می بازند گاه گاهی می خندی وزمانی هم شادیت وخنده ات به بغضی بدل می شه واشگاتون روان می شه وکلافه وخسته وسر درگم در زیر بار مسئولیت

گاهی احساس می کنی سو هاضمه گرفتی سر ت درد می کنه جسم وروحت خسته است وتن صدات نمی شناسی وزندانی می شی.. زندانی عشق کوچکت ودستت زنجیر می شه به دست کوچکی که بالاتر وبزرگتر از هر دستی وپیش خودت می گی مگه می شه عاشق شد وگریه نکرد مگه می شه عاشق شد وزجر نکشید مگه می شه عاشق باشی وفکرت ازاد وووو

اری تو مادری وتو همسری وشالوده ای زندگیتی واهل خونه بانفس تو نفس می کشند وبا وجود تو گرمی می گیرند وتو خوشبخت وسر شار از این همه عشق جانگداز

وباید باور کنیم امروزی که اغاز شد یک هدیه است برای هر مادری که در کنار فرزند خود به پایان برساند یک هدیه ای که عمرش زیاد نیست پس باید لذت برد از تمام لحظاتش

 پس خوش به حالم.. عمیق نفس می کشم وعمیق تر می بینم ولمس می کنم چون می دانم قبل از اینکه متوجه بشم به پایان خواهد رسید وکودکانم یک روز بزرگتر ومن یک روز پیرتر شدم

خدایا شکرت مادرم. همسرم.. هستم وهستند  فرزندانم همسرم وخانواده ام وعزیزانم 

خدایا شکرت که پناهم وخونه ام امن وارام  وخدایا از یادم نبر خدای دیروز وامروز خدایی فردا هم هست و درست که من اولین بار بندگی می کنم تو قرنهاست که خدایی می کنی

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)