اندر احوالات خرداد ما
سلام گلهای مامان بلندترین روز سال هم از راه رسید وبهارم رفت تا سال دیگه ..وتابستون امد تا با گرماش به ما یاداور دوستانی باشند که به وسعت گرمای تابستان گرم بودند وگرمی دستهایمان را گوشزد کند و یاداور داشتن روزهای بلند واوقات بسیاری باشد برای لذت بردن از روزها ودر کنار هم بودن بهار خوبی بود چون ما دلبسته ای این شادیهای کوچکیم که دا ریم امشب یعنی دوم تیر چهار روز که بدون شیشه شیر می خوابید باز یک صبحی بیدار شدید ودید ید نی نی بد پاره کردیه سر شیشه هاتون ورفته ..جالب که انگار خودتون هم بدتون نمی امد که نی نی بد اینکار بکنه چون خیلی راحت ومشتاق بدون کوچکترین دردسری با لیوان شیر خوردید من از کوشا می ترسیدم جون وابسته تر از دو قل بود ولی خیلی ...
نویسنده :
سولماز
23:46
ماه مهمانی
سلام مامانی ما کلی مهمون داریم وسرمون گرمه ..خاله مریم ودنیز وبهادر از بوشهر وخاله نازی ویسنا از تبریز امدند وکلی خوشحالیم خاله نازی مریضه.. مریض که البته نه خودش خودش مریض کرده یعنی رفته عمل شکم وحسابی تو دردسر وشماها هم پی بازی وزورگویی به همه وکلی سرحال که دور وبرتون شلوغه روزگارمون خوبه خدا را شکر فقط وقت پیدا نمی شه برای اینجا این پست کوتاه می گذارم تا بعد امروز دو روز که ماه بخشش ومهمانی شروع شده ماه بخشش پس لطفا شما دوستان عزیزی که در این مدت مهمان ما بودید وشاهد غمها وشادیهایمان وتمام عزیزانم که می دونم می خوانند ...اگه با کلامم ترکی بر دل شما انداختم ویا بانوشتارم قلب وروحتون نخواسته رنجوندم مرا ببخشید وحلالم کنید شاید فرص...
نویسنده :
سولماز
0:16
حکایت تیر ماه
ما از اول تیر یک جورایی درگیرم البته خدا راشکر که از نوع بدش نیست من دنبال یک کلاس براتون هستم وچند جای هم با هم رفتیم یکی دو جا تمیز نبود یکی در پارک پردیسان علامه جنوبی بود که خیلی تمیز ومربیاش هم شما را می شناختند چون همان گروهی بودند که در برج میلاد خانه کودک داشتند ولی چون جاشون خیلی کوچک بودتهویه اش خوب نبود وگرم بود واسباب بازیهاشون هم خیلی کم شده بود ودیگر به وسعت اونجا هم نبود بعد رفتیم برج تماشا که هم جاش وسیع وهم اسباب بازیش زیاده وهم مربی هاش خوب هستند می خواهم دو روز در هفته زبان ثبت نامتون کنم اونجا را دوست دارید برعکس اقاقیا واگه خدا بخواهد از چند روز دیگه می روید وهم بازی می کنید وهم چیزی یاد می گیرد وفکر کنم نازنین جون ماما...
نویسنده :
سولماز
22:26
هفته ای اول تیر به روایت دوربین
ویروس
سلام هفته دوم تیر خوب شروع نکردیم هانا ویروس جدید گرفت دلدرد ودل پیچه همراه با بهم ریختگی وضع مزاجی پشت سر اون فاطمه پر ستارشون الانم من و ا رشا وکوشا خلاصه که مهمونی داریم که سر نا سازگاری داره وفعلا اوضاع خرابه راستی در این وانفسا ارشا هم چند روزی هنگام دویدن پای چپش زمین نمی گذاشت وبا پنچه می دوید کلی نگرانش بودیم چون دردی هم نداشت ولی خوب هم نمی دوید با کلی خواهش وتمنا از یک فوق تخصص ارتوپ کودک وقت گرفتیم و پسری با باباش رفت دکتر ولی از قرار معلو م تا دکتر محترم بهش می گه بدو مرد کوچک صاف وعادی می دود وبعد از ان ارشا بدون دارو ونسخه ای خوب خوب شد ما که نفهمیدیم چی شد امان از دست شما ها فعلا در خانه سعی در زندگی مسالمت امیز داریم ولی...
نویسنده :
سولماز
12:17
ما ودوربین
نیمه دوم تیر
سلام عاقبت ویروس رفت وماهم حالمون خوب شد ولی این وسط ارشای مامان از همه بدتر بود سه روزی تب داشت وبد هم مشکلات مزاجی جوری که چیزی نمی توانست بخوره ونخورد بعد از چهار پنچ روز دیدم بدنت پر از جوش اولش فکر کردم ابله مرغون ولی با کمی دقت دیدم مثل جوشهای ابله نیست شنبه بردمت دکتر که گفت ویروسی که با تب شروع می شه بعد اسهال استفراغ ودر مرحله اخر بدن مریض جوش می ریزه وظرف سه چهار روز خوب می شه که خدارا شکر از دیروز بهتری وجای نگرانی نیست وامروز اثاری در بدنت نبود ولی هنو ز بی اشتهای وچیزی نمی خوری راستی خیلی مواظب هم هستید تا کسی به یک کدومتون حرفی بزند به طرفداری هم در می ایید وهرگز چیزی بدون هم نمی خورید مخصصو صا ارشا شنبه برات شکلات خری...
نویسنده :
سولماز
22:42
هفته ای اخر تیر
سلام مامانی ببخشید که این ماه دیر به دیر امدم گرفتار بودم مامانم طبق رسم نوزده بیست ساله این سه شب قدر را مراسم داره ومن هم سعی کردم کمکش کنم که نتوانستم وشرمنده شدم چون تب می کنم بی دلیل وبی حال می شم ورفتم دکتر برام ازمایش داد که امروز رفتم وازمایش خون دادم وشما هم شیطنت پشت سر هم ودعوا کمتر شده وشایدم به نوعی عاقلانه تر رفتار می کنید ودر این مدت یک اتفاق عالی افتاد بچه ای عمو مجید وخاله مهدیس به دنیا امد وبابایی برای بار دوم عمو شد وپندار جون پنچشنبه بیست وششم تیر حوالی اگه اشتباه نکنم دو ونیم بعد از ظهر در بیمارستان صارم بدنیا امد انشالله که بهترینها براش رقم بخوره خیلی بچه نازی ماشا الله همه با هم رفتیم بیمارستان کوشا جونم وقتی بغ...
نویسنده :
سولماز
22:40


