هانا  ارشا کوشا هانا ارشا کوشا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 2 روز سن داره

خاطرات تلخ وشیرین سه فرشته

بابای خوبم 2

زمانی که برای اولین بار دستهایم را در دستانت گرفتی واولین قدمهایم را با تو برداشتم اغاز ی شد بر باور داشتن تکیه گاه محکم اغازی شد بر تمام داشته هایم داشته های که با نداشته هایی تو واز خود گذشتگیت عجین شد  پدرم وجودت مایه ارامش من بوده وهست ومی دانم لبخندت مایه زندگیم.. بمان در کنارم زیرا من به تو نیازمندم نیازمند شنیدن صداتم نیازمند مهر بانیتم وچشمانم جستجو گر چشمانت است وعاشق اغوشتم تا به خود ببالم که من فرزند چنین پدریم.. پدری که بود تا بودنش مایه تسلی خاطر خانواده اش باشه وعشق وزندگی را با مهر بانیش هدیه بدهد وسخاوتمندانه تقسیم کنه شادیهاش وبزرگوارانه ببخش تقصیر هارا پدرم بمون برام ولبخند بزن که من به لبخندت نیازمندم من هنوزم به تو...
28 13

همسرم

تنها همسفر راه زندگیم وتنها شریک تنهایم در تمام لحظات زندگیمون ودر تمام روزها ی سخت زندگی ودر تمام دقایق عمرم خدارا شاکر بودم که الهه عشق تورا سهم من کرد تا به اسودگی در کنارت اغاز کنم زندگی را وبدانم همراهی ارام وصبور در کنارم دارم. همسفری که دوشادوش من بود در تمام لحظاتی که من تلخ بودم وخسته از مسئولیت نه چندان اسان مادری همسرم در کاشانه گرم تو یافتم پناهگاه امن ومعنی کردم اسایش وسعادت. واز خداوند تمنا دارم دستم را از دستت رها نکند که من در کنار تو به اوج خوشبختی ونهایت مهر بانی دست یافتم خدارا شاکرم به خاطر وجود عزیز تو وروزت تبریک می گم ............روزت مبارک ........... بابای خوب وهمسر مهربون. که بنیان وشالوده این خونه کوچکی که...
29 13

ای زمانه

سلام بعض وقتها شکی بزرگ در دلم لانه می کنه ودر کنار ان ترس ترس از اشتباهی که ممکن مسببش من باشم گاهی اوقاتم غمی بزرگ جای تمام اینها را می گیره ومن دچار سر دردهای می کنه که پناه بیارم به این خونه نمی دانم دارم راه درست می رم یا نه ؟ ولی من فرزندانم را تا جای که بتوانم ازاد بزرگ خواهم کرد تا خودشون مستقل بزرگ شوند وقتی مثل نیم ساعت قبل می ایم ونگاهتون می کنم و باخودم فکر می کنم شما کی اینقدر بزرگ شدید ؟ وکی هم صحبتم شدید؟ ووقتی نگاه میکنم یاد اون سحر گاهی می افتم که هراسان از خواب پریدم ومحمدرضا هم متقابلا پرید ومنو مامانم وهمسری راهی بیمارستان شدیم . ...
29 13

جامانده از اردیبهشت

سلام اردیبهشت هم به پایان رسید خدارا شکر که غمهامون اندازه خودمون بود وبیشتر از ظرفیتمون نبود والبته که شادیهامون هم ساده ولی زیبا بود شاکرم که شما یک ماه دیگری راپشت سر گذاشتید وبزرگتر وشیرین زبانتر شدید احساس می کنم عاقلتر ودر کتون نسبت به پیرامونتون بیشتر شده دوستتون دارم و در هر نفسی که می کشم خدایی را حمد می گوییم که در کنار فرزندانم وهمسر ودیگر عزیزانم هستم ما در این ماه دو تا سفر داشتیم که هر دو  کم ولی عالی بود ودل کندن از هر دو سخت بود شما هم فارغ التحصیل شدید ویک ترم دیگه هم تمام شدوالبته که جشن خیلی کوچکی هم سر کلاس داشتید تولد بابای هم بود که به شما خیلی خوش گذشت ودر اخر دنیا را شاد شاد براتون ارزومندم وارزم می کنم ل...
6 13

خرداد نامه1

سلام گلهای مامان خدارا شکر که یک ماه دیگر را داریم با هم تجربه می کنیم وشیرین تر وقتی که کودکیهاتون جولان می دهد .تا به امروز یک بار رفتیم برای خرید ماهانه هایپر استار که موفق نشدیم نهار خوردیم وشما تا محوطه بازی دیدید دم درش ایستادید وگفتید بازیی بازی منم گفتم اول خرید بعد بازی سه تایی داد زدید خرید نه خرید نه ماهم به دلیل اینکه ابرومون بیشتر نره رفتیم داخل وشما هم دلی از عزا در اوردید.وسه شنبه شش خرداد هم که تعطیل بود با بابا و فاطمه نهار رفتیم پارک اب واتش وشما هم انقدر بدو بدو کردید که نگو وبعد هم اب بازی بهتون خوش گذشت جوری که بلافاصله بغلمون کردید وگفتید مرسی و پنچشنبه هم رفتیم گلستان برای خرید وشما هم سوار کیدز کار شدید وبعد هم یکسر...
10 13

یادداشت

سلام گلهای مامان فردا عازم سفر به شمالیم وامروز خاله مریم ودنیز وبهادر از بوشهر امدند وما ذوق مرگ شدیم چه خوب که تعطیلات مدارس شروع شده ودیدارها تازه دوستون دارم خاله مریم یک البوم خیلی ناز براتون داده درست کردن که کلی خوشحال وهیجانزده شدم بعد از برگشت عکس البوم و عکسهای این مدت می گذارم
11 13

خردادنامه 2

سلام علارغم اینکه فکر می کردم خیلی خوش بگذره اصلا سفر خوبی نبود هوا خیلی بد بود وشما مجبور بودید ویلا بمونید والبته که اسباب بازیهای خونه را هم نداشتیم من وبابا یی هم کلافه شده بودیم خیلی به هم گیر می دادیم از طرفی شنیدیم که خاله ام باز دوباره حالش بد شده واون هم یک دلیل دیگه برای بی حوصلگی ما ها وناراحتیمون شد ودو روز اخر خاله نازی وعمو ناصر وعماد ویسنا از تبریز امدند پیشمون .وروز اخر هوابهتر شدوشما هم توانستید با عماد ویسنا کلی اب بازی کنید قرار بود شنبه بر گردیم ولی جمعه صبح برگشتیم وبعداز ظهر همگی با خاله مریم ودنیزوبقیه رفتیم میلاد نور وفرداشم تیرازه وروز بعدشم گیشا ودر این مدت هم شمارا بردم وکلی اتیش سوزاندیدوخیلی بامزه تا چشم باز می ...
23 13

سی ماهگی

 سی ماهگی هم چند صباحی مهمانمان بود ورفت  درست از زمانی که با میل خود نام خودم را از دفتر اولویتهای زندگی حذف کردم وبا تمام وجودم فرشته های را جانشین خود م کردم ویا اززمانی که در بطنم جوانه زدید ورشد کردید و از ان زمانی که صدای قلبتان سکوت مطب را شکست از روزی که اشناترین نگاهها با نگاهم گره خورد از زمانی که کوچکترین فرشته های خدادر اغوش من زمینی جا گرفت مدتهاست که داریم دورتر و دورتر می شیم یادمه زمانی که پاهای کوچکتان اولین گامهاش به سوی اغوشم برداشت  ومشتقانه در اغوشم که امن ترین واشناترین  پناهگاهتان بود جا گرفت واز ان لحظه ای نابی که گوشهایم با واژه ای مامان اشنا شد مدتها می گذرد ومن در عجبم از این سرعت دوار وگردش زمانه خ...
24 13