اندر حکایات ما
سلام قراربود امسال تولد نداشته باشم ولی بابای با یک کیک کوچک وهدیه وگل سورپرایزم کرد وفرداش مادر جون وپدر جون با هدیه ارزشمندشون ودور روزبعد هم دوباره دایی فراز کیک وکادو خرید وامد ودوباره شمع فوت کردم وکلی ذوق کردم وهفته بعدشم داشتم شما را می خوابندم که دیدم در می زنند در را باز کردم دیدم برف شادی وکیک از طرف دوستان خوبم ودایی عزیزتون کلی سورپرایز شدم مخصوصا این اخری که اصلا فکرشم نمی کردم خاله مریم دوست خوبم بقیه دوستان خبر دار کرده بود وخودشون پخته بودند ومیوه شستن وکیک راهم خاله سحر زحمت کشیده بود وهمه جمع شده بودند وزحمت کشیده بودند وامده بودند خیلی خوب بود البته بابایی باهاشون هماهنگ شده بود ولو نداده بود خلاصه که ماسه بار شمع فوت کردیم راسته که می گویند دارایی ادامها انسانهای خوبی که دور وبرشون هستند وتنگدست حساب می شی زمانی که کسی را نداشته باشی که من به جرات می توانم بگم بیش از اندازه متمولم وخدارا شکر که اطرافیانم انسانند به معنای واقعی
اینروزها من دلتنگم.. دایی فراز یک شهریور عازم سر بازی شد بیرجند ومن هم کلی اشگ ریختم شبش رفتیم خونه بابای شام وبعدشم من ودایی اراز ودوستانش ومامان وبابایی خوبم وعمه ام بردیمش رسوندیمش ترمینال جنوب وقول داده بودیم گریه نکنیم ولی همین که اتوبوس حرکت کرد دلتنگی مثل بغضی ترکید واشکمون سرازیر شدو تا به امروز از این لحاظ خیلی سخت گذشته وما دلتنگیییم مخصوصا مادر جون
سه روز بعدشم اش پشت پایی دایی فراز پختیم خونه ما ودوستان واقوام امدند وبعضی ها هم بردنند نوش جونشون
این مدت رویا از کانادا امده بود وساط استخر وبازی شما هم حسابی گرم بود ویک روزم رفتیم خونه خاله شبنم که به خاطر خاله رویا دعوتی گرفته بود خیلی خوب بود ودیشب هم برگشت کانادا ومن هم دلم گرفته از نبودش
یکروزم عمو محمدم خاله نازی راسورپرایز کرد وتولد حسابی گرفت وشماهم تا توانستید رقصیدید ودنبال نورهای رقص نور دودید خیلی خوش گذشت
وعمو مجیدم سر چهل روزی پندار گلگ.. خاله مهدیس سورپرایز کرده بود وجشن کوچکی تدارک دید ارشای مامان که پسر عموی فسقلی را ندید وکوشا جونم هم با احتیاط نزدیک می شد ولی هانای می گفت من مامانتم بیا شیر بخور ارشایی حتی در عکسها هم همکاری نکرد ولی کوشا ومخصو صا هانا خوب بودند پنداری امیدواریم خودت یک روزی این طوری خانمت سور پرایز کنی
جمعه گذشته رفتیم باغ وحش که دیگه حال من وبابای از شنیدن باغ وحش بد می شه ولی شما سه تا عاشقشید هر وقت می گم پارک ..شهر بازی... خرید ... بستنی ... برج میلادبلاشک باغ وحش گزینه شماست وانقدر در طول هفته باغ وحش باغ وحش می کنید که ما ناچارا اخر هفته با کوله باری از کاهو وکرفس ومیوه وهویچ وخیار راهی می شویم تا شما غذا بدهید یکروزم رفتیم نمایشگاه کودک که ارشا وکوشای مامان از باب اسفنجی ترسیدید وهانای گلم رفت هم عکس انداخت وهم دست داد والان هم از برج میلاد برگشتید وکلی بازی کردید ورقصیدید وبادکنک خریدید وخوردید وخسته شدید وگفتید بریم خونه که امدیم وجشنواره است وقشنگه
اینروزها من به دو دلیل خییلی خسته ام اول به خاطر بدو بدوهای شما که دیگه واقعا به سرعتتون نمی رسم دوم ذهنم به دوجهت گرفتاره اول دایی فراز که سیزده روز درست ندیدمش وشدیدا دلتنگشم ودنبال به خاطر یک کار شخصی که درست نمی شه و وقتی ذهنم مشغوله خیلی می خوابم واغلب قبل از شما خوابم می بره شبها متاسفانه
هانا در نمایشگاه برات بلوز خریدم می گی من خرید کردم بریم خونه بعد یک دامن برداشتی وبلند بلند می گی به نظرت اندازه ام یا بزرگه که فروشنده ها دست به دست خوردنت خاله الها م به شوخی می گه اینها چی؟ دردسرند؟ داشتی رد می شدی ودست به کمر می گی ما درد سر نیستیم خونه خاله رویا می گی مایو اوردی حوصله ندارم بپوشونمت می گم بیا اینطوری برو با تعجب می گی اینطوری زشته هرگز
ارشای مامان به بعضی از حیواناتت نمی گذاری دست بزنم می گی خطر ناکه می خورنت بعد دوست داری من یه مامان دیگه بیارم بهت می گم زود باش دیر شد می گی عجله نکن بگو لطفا بهت می گم عشقمی می گی نه جوجه تو هستم وعشق بابا قهر کردی می گی می خواهم برم شکمت مثل تو عکس ارشا دوست نداری بوست کنند وهرکسی بوست می کنه خیلی بامزه می گی زود پسش بده البته به جز من
کوشای جدیدا می گی برو یه کوشای دیگه پیدا کن تا من نازت بکشم وبگم نه نه من کوشایی خودم می خواهم وبپری بیای بغلم تو استخر داد می زدی ولم کن نگیر می خواهم خودم بروم می گم قدت نمی رسه می گی می پرم بالا داری با ماشین حساب بابات بازی می کنی تا امدم ازت بگیرم می گی دست نزن بچه بازی نیست کلا خیلی اروم غذا می خوری وقتی بهت می گم زود باش می گی خسته شدم بیچاره شدم وکلا هر سه تاتون می گید ما مرغی می خواهیم چوب داشته باشه وهر چقدر هم می گم این چوب نیست استخوان به خرجتون نمی ره
خدایاشکرت که هستی خدایا شکرت که روزهامون به این سادگی می گذره خدایا شکرت که به این سادگی ها دلبسته ایم خدایا شکرت که حضورت در زندگیمون هر روز پر رنگ تر می شه
دوستتون دارم که ارامشم هستید در این زندگی وامروز یک سیزده دیگه هم تمام شد وسی وچهارماهگی اغاز اغاز روزهای جدیدتون مبارک


اندر حکایات ما
