هانا  ارشا کوشا هانا ارشا کوشا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه سن داره

خاطرات تلخ وشیرین سه فرشته

من وشما

13/0/23 21:46
نویسنده : سولماز
155 بازدید
اشتراک گذاری

سلام بعد از چند وقت حس خوب نداشتن دوباره برگشتم دیشب رفتم پیش پندارکوچولو بعد از خوابیدن همه شما ها ..وقتی در اغوشم  گرفتمش بوی بهشت می داد بوی اشنای شما ها را صدای اشنای داشت صدای شما را وزمزمه می کرد اهنگ خوش بهشت دلم پر زد برای روزهای نوزادیتون ویا نه برای روزهای جنییتون روزهای که من پر بودم از شما وشما من بودید دلم هوای زمانی را کرد که مثل یک پرتقال خودتون جمع می کردید  وانقدر لگد بارونم می کردید که بدنم کوفته می شد دلم تنگ شد برای یک شنبه های که صدای قلبتون مثل ملودیی زیبایی  پخش می شد دلم لوس شدن وناز کردن می خواست ودلم تنگ شد برای روزهای که اینقدر خدا نزدیکم بود که تو چشمهای شما می دیدمش ودستش تو دستم حس می کردم دلم پر کشید برای زمانی که برای اولین بار نشستید وبرای اولین باری که راه رفتید وبرای خیلی از اولین ها..دلم پر  زد برای دندان در اوردن واون جور گاز گرفتنهاکه تمام صورتم نم ناک می شد با دهان شما

یادروزهای افتادم که از زور خستگی دو سه بار از هوش رفته بودم وشیر می دادم وشیر می دوشیدم وخسته ونالان بین بیمارستان وخونه طی  طریق می کردم یاد اشگهام افتادم یاد شبهام افتادم که حتی یک ساعت نخوابیده بودم یاد باباتون افتادم که سرسختانه پناهم وکمک حالم بودیاد دل دردهای شما ومشکلات کودکان نارس

باید اعتراف کنم زود گذشت واکنون غنچه های من روز به روز قوی قوی تر می شوند ومن روزبه روز زمستانی و زمستانی تر دیگه به سرعت شما نمی رسم دیگه دستم تکیه گاه شما نیست والان خودتون می خواهید بروید وامتحان کنید الان دیگه دستتون از دستم می کشید ومی گید خودم الان دیگه اغوشم نمی خواهید ومی گید مگه من بی بیم نه شما بی بی نیستید وبزرگ می شید ومن شادمان هراسان ودربرخی موارد غمگین شاهد بازی زمانه ام

شادمان که روز  به روز بزرگ وبزرگ تر می شوید ومستقل تر ودرکتون از مسائل زندگی کامل وکاملتر شادمان می شم وقتی کودکانم شیرین زبانی می کنند وقتی می شوند اینه من وپدرشون ودیکته می کنند تمام اتفاقاتی را که شاهدش بودند

ونگران وهراسان در پی شما روان به سوی اینده نه چندان دورم ....که خواهد رسیدروزی که خیلی زود از دامنم جدا شوید ومن سیراب شما نشده باشم ونگران روزی هستم که من اونی نباشم که شما می خواهید ویا شما اونی نشوید که من می خواهم می ترسم از سئوالاتی که ذهنم مثل هر مادر دیگری در گیر خودش کرده

وغمگینم به خاطر رزوهای که به این سرعت گذشت ومن به پاش نرسیدم غمگین کارهای نکرده خودمم ودلتنگ دستهای کودکیم که در دستانم جا داشت دلتنگ گامی هستم که برداشته می شد تا به اغوشم برسه دلتنگمممممممم

ولی خدارا شکر که ما به سلامت عبور کردیم ار این کو چه باغهای نوزادی والان وارد جاده زندگیم شتابان ودوان دوان به سوی اینده ای در حرکتیم که ازان ماست زیرا زندگی عاشقانه  به اغوش می کشه کسانی را که فارغ از هر اما واگری با عشق به استقبالش می روند پس همچنان پاک ومعصوم بمانید وگرفتار روزمره گی زندگی نشوید وبازی کنید وبخندید وگریه کنید که روزی که گذشت خاطر ه ای بیش نیست 

خدارا شکر که بوستان زندگیم مملو از صدای سه فرشته است که ناجی مننند در این زندگی که مطمئنا اگر نبودند در نا کجا اباد روزگار پرسه می زدم ولی اکنون شما هدفم ووالاترین هدیه ای خداوندی هستید که واژهای عشق را دیکته می کنید به ما دوستون دارم به وسعت عشقم به شما که هیچ چیزی مانعش نیست وهدیه ای ازلی است ازجانب خدای من وشما 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)