هانا  ارشا کوشا هانا ارشا کوشا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 1 روز سن داره

خاطرات تلخ وشیرین سه فرشته

مردادماه

13/0/18 22:25
نویسنده : سولماز
210 بازدید
اشتراک گذاری

سلام گلهای مامان بالاخره توانستم بیام  وچند خطی بنویسم این ماه سخت داره می گذره ویک سری گرفتاری ریز ودرشت داریم واز همه بدتر فوت خاله ام بود که سه شنبه گذشته در باغ رضوان اصفهان با او وداع کردیم من ودایی اراز ساعت چهار صبح حرکت کردیم تا به مراسم تدفین برسیم وهشت غروب هم خونه بودم تا مثل همیشه براتون قصه بگم چون هر کسی براتون قصه می گه می گید نگو بلد نیستی مامانم بیاد به خاطر همین خودم رسوندم تا در کنارتون باشم 

واگر اشتباه نکنم ما یکشنبه پنچ مرداد رفتیم ویلا وسه ساعته ونیمه رسیدیم وخونه چون نقاشی شده بود ریخت وپاش بود و به خاطر همین رفتیم ویلایی روبروی در شهرک شما شروع به تخریب ویلایی پدر جون ومادر جون کردید وبابای من هم تنها  بود بدون مامانم سعی در کنترل شما می کردومهمان هم داشتیم مادر بزرگ وپدر بزرگ (بابایی بابا) ومن وبابایی شروع به تی وجارو کردیم ووفرش ومبلها را اوردیم وچیدیم تقریبا تا غروب موارد بزرگ چیدمان حل شد  وماند ریزه کاری که رس من کشید ودر کنا ر اینهمه کار ...مهمان هم داشتم وتنها  هم بودم  وپرستار هم نداشتم وشلوغی شما هم دیگه نگو روزی ده دفعه می رفتید کنار دریا وبا لباس شنی وخیس بر می گشتید وظهر م که نمی رفتید با شلنگ مشغول خیس کردن همسا یه ها بودید خدا را شکر که ما هم در تهران وهم در ویلا همسایه هایی بی نظیری داریم وهوایی شما وروجکها را خیلی دارند در این سفر مامانم نبود ومن خیلی خسته شدم چون وقتهایی که هست ما کلا نهار شام ووصبحانه را ویلایی اونها هستیم ومن فکر وذکرم مراقبت از شماست وشنبه برگشتیم ونه ساعت در ترافیک ماندیم  ولی شما وروجکها اونجا را خیلی دوست دارید چون بیش از اندازه راحت وازاد هستید واز صبح تا شب مشغوال بازی کردنید وخورد وخوراکتون هم بهتره کلا اونجارا ترجیح می دهید ووقتی می گم بریم تهران سر سختانه مخالفت می کنید

موقع رفتن سر جاده پیله کرده بودید به وسایل بادی بهتون گفتم تا نهار نخوریم اقا برامون وسایل نخواهد فروخت کمی که رفتیم ارشایی برگشته می گه مامان بیا کلک بزنیم باشه 

به کوشا می گم ..مگه نگفتم کنار دریا نروید خودتون خیس نکنید می گه من نرفتم اون اومد 

به هانا می گم هانا خسته شدم می گه بخواب یادت می ره

 کوشای مامان عاشق ابه وقتی می رفتی تو اب داد می زدی ولم کنید می خواهم برم وشما فر شته ها خیلی لذت بردید وساحل در این چند روز چنان شلوغ بود که نگو ومن در این پنچ شش سال ندیده بودم تا دم پله های ویلا ادم بود وحریم خصوصی را رعایت نکرده بودند ومن نمی خواستم ببرمتون داخل اون شلوغی ولی باور کنید که حریف نشدم وشماهم قاطی جماعت تا کسی نزدیک می امد زودی می گفتید سه قلو هانا ارشا وجوشا(کوشا) انگار حوصله نداشتید ودلتون می خواست فقط بازی کنیدوبس

وبعد از شمال اتفاقات خوبی نیافتد ومن خیلی ناراحت خاله ام بودم ولی هرگز در مقابل شما گریه نکردم ولی نمی دانم شاید بی حوصله بودن من در روحیه شما هم اثر کرده وبد اخلاق شدید وخودم هم کمی بیمارم  البته که مریضی مهمی نیست ولی بدنم رمق نداره وچند تا کارم هم بلا تکلیف مانده واذیتم می کنه وفکرم شدیدا مشغوله

ارشایی خیلی بداخلاق شدی داد می زنی وهانا دخترکم بیش از اندازه لج می کنی وکوشایی هم قهر می کنی وکلااحساس می کردم کلافه هستید وچون در این مدت هم بیرون نبردمتون به خاطر همین دیروز بردمتون بام تهران تله کابین  وعلرغم بیماریم وسعی کردیم بهتون خوش بگذره وعصر هم می خواستم ببرمتون برج میلاد که همسایه عزیزم در طبقه پایین امد وبرد شما را خونه خودشونوکلی بهتون خوش گذشته بود

وواقعیتش امروز با  بابایی رفتیم مجردی بدون شما رفتیم کلی پوشک گرفتیم بعد سینما فیلم امروز وبعد نهار در این مدت احساس می کردم خالی شدم ولی امروز خوب بود وخوش گذشت وجان دوباره ای گرفتیم خدارا شکر که شماها را دارم وباباتون که در روزهای سخت کنارم  است ........یادم رفت بگم چون بیش از اندازه گرفتار بودم جای خاصی در شمال نرفتیم 

دوستون دارم که نقطه اغاز وپایان تمام فکر وذهنمون هستید  فرشته های زندگی من عاشقتونم و دعا می کنم خداوند خودش تمام فرشته ها را حافظ ونگهبان باشه

عکسها در ادامه مطلب

 


پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)