یکی بود یکی نبود
سلام یکی بود یکی نبود زیر این گنبد کبود یک خانواده کوچکی بودند که شاد وخرم زندگی می کردند این پنچ نفر شور وروح داده بودند به در ودیوار سنگی خونه این خونه مثل همه ای خونه ها بود ویا نه شایدم مثل هیچکدوم نبود این خونه گریه داشت خنده داشت غم داشت شادی داشت دعوا داشت اشتی داشت با بقیه فرق داشت چون روحش فرق می کرد مثل بقیه که همه باهم فرق داشتند چون ادماش فرق داشتند این خونه سه تا وروجک داشت سه تا وروجکی که که هر دفعه می رفتند جایی مثلا خونه دوست خونه قوم وخویش مطب دکتر همه می گفتند دارند بزرگ می شوند ولی هیچکس نگفت که محکم بغلشون کن چون هر چه قدر بزرگتر شوند مدت کمتری تو بغلتند هیچ کس نگفت از بغلت پایین نگذار شاید در اینده روشون نشه بیای...
نویسنده :
سولماز
23:36


