هانا  ارشا کوشا هانا ارشا کوشا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه سن داره

خاطرات تلخ وشیرین سه فرشته

یکی بود یکی نبود

سلام یکی بود یکی نبود زیر این گنبد کبود یک خانواده کوچکی بودند که شاد وخرم زندگی می کردند این پنچ نفر شور وروح داده بودند به در ودیوار سنگی خونه این خونه مثل همه ای خونه ها بود ویا نه شایدم مثل هیچکدوم نبود  این خونه گریه داشت خنده داشت غم داشت شادی داشت دعوا داشت اشتی داشت با بقیه فرق داشت چون روحش فرق می کرد مثل بقیه که همه باهم فرق داشتند چون ادماش فرق داشتند  این خونه سه تا وروجک داشت سه تا وروجکی که که هر دفعه می رفتند جایی  مثلا خونه دوست خونه قوم وخویش مطب دکتر  همه می گفتند دارند بزرگ می شوند ولی هیچکس نگفت که محکم بغلشون کن چون هر چه قدر بزرگتر شوند مدت کمتری تو بغلتند هیچ کس نگفت از بغلت پایین نگذار شاید در اینده روشون نشه بیای...
15 13

اولین وابدی ترین هدیه

گلهای زندگیم  دخترکم اسمت زمانی که جنین بودی انتخاب کردم به بابا گفتم هانا بهمعنی امید وپناه وشما پسرکهام کوشا رو مامان به ما پیشنهاد داد وما پذیرفتیم به معنی ساعی تلاشگر والحق که برزنده تو وارشا رو هم بابا و من خیلی خوشم اومد به معنی پاک ومقدس سعی کردیم اسمهای انتخاب کنیم که هم اسان باشه هم با معنی امیدوارم در اینده از اولین هدیه مامان وبابا راضی مسرور باشین شمابهترین هدیه خداوند به مایید ...
31 13

امید به اینده

 من۱۵اذر از بیمارستان مرخص شدم ولی من بیماری بودم که حاضر نبود ترک کنه اونجارو من مادری بودم که بالاترین هدیه های خداوند به دکتر وپرستار به امانت میدادم می رفتم عقلم به من نهیب میزدکه بچه ها والاترین محافظ عالم رو دارندولی دلم یارای رفتن نداشت خدایا چه بد  تجربه های رو بدست میاوردم همین ابتدا .خدا خانوم عابد سر پرستار بخش مراقبتهای ویژه نوزادان بیمارستان صارم رو عمر بده که با مهربانی ونصیحتهاش مرهم دل مادران دلشکسته ای جون من بود .اونروز اومدم خانه خونه سوت کور بود وبعد از اون کار من ومامان ومحمدرضاشده بودکه  سحر بریم امامزاده صالح دعا کنیم وبعد من ومحمدرضا بریم پیش بچه ها وتمام روز تقریبا اونجا باشیم    وبعد برگردیم خونه وعکس وفیلماتون ببی...
31 13

استقبا ل از معجزات خداوندی

عزیزان من بعد از گذران۱۲ روز سخت بالاخره به  ما اعلام کردن که می توانیم شما رو بیاریم خونه راستی یادم رفت بگم که دیروز برای اولین بار اول کوشا وبعد هانا واخر ارشا روبرای مدت کوتاهی دادن بغلم دستهام میلرزید بعداز اینهمه حسرت واه فرشته های کوچک ما الان در بغلم بود ند.شما رو چنان میبوسیدم وبوتون میکردم وچنان با حسرت سفت بغلتون کرده بودم مثل اینکه هر لحظه میترسیدم  دوباره شما رو از من دور کنند درتمام این مدت فکر می کردم که من را بعنوان مادر نپذیرید ولی ارامش شما ولبخندتون به من یاداور شد که ما پیوند روحی ومعنوی داریم .کوشای عزیزم وقتی از اغوشم امدی بیرون گریه کردی وگریه توغمگین ترین اهنگ زندگی من بود وچه راحت بدون هیچ گونه دلیلی می گریستم ...
1 13

روزهای پر تلاطم

بعداز اومدن شما به خانه بدو بدوهای ماهم شروع شد واکسن زدنها ومعاینات معمول چشم گوش و...خلاصه بااومدن شما صفحه جدیدی از مشکلات ورق خورد شما فرشته ها زمینی شدن را زود انتخاب کرده بودید ونوزادان نارس به حساب میامدیدومشکلات مخصوص خودتون داشتید وما تقریبا شبها نمی خوابیدیم چون شما فک وچونه های ضعیفی داشتید به این دلیل قدرت مکیدن شیشه شیرتون خیلی ضعیف بود ونمی توانستید خوب شیر بخورید به خاطر همین دکترگفته بودهر۲ ساعت یکبار هر طور شده بیدارتون میکردیم وبهتون شیر می دادیم وبعد چون رفلکس معده داشتید باید راهتون می بردیم تا گلاب به روتون به سختی اروغ بزنید یادم یکی دوبار از هوش رفته بودم .وتمام کسانی که با نامهربانی دراین مدت راه خونه ام گم کرده...
2 13

شب یلدا

شماتقریبا ۲۸ یا ۲۷ روزه بودید اولین شب یلداتون بود ومن کلی خوشحال حالا دیگه خانواده ۲ نفره ما ۵ نفری شده بود مامان وبابا  اومدن فراز شمال بود ودانشگاه داشت کلی زنگ زد تبریک گفت مامان گفت شما نمی توانید بیایید وما میاییم سر سفره مادر بزرگ هاناخلاصه کلی عکس گرفتیم با اراز هم تلفنی حرف زدیم کلی دلش می خواهد شما رو از نزدیک ببیند مامان براتون کهنه شور ولباس خریده بود با سور وسات شب چله رو وبابا هم پول داد بهتون من فکر می کردم سرمون شلوغتر می شه ولی باز هم نامهربانی به جای مهربونی نشسته ولی دیگه انگار مادر بودن فرصت فکر کردن به چیزهای دیگر را نمی دادفقط یک گوشه ذهنم ضبط میکرد تمام کارهای نکرده راراستی یادم  رفت بگم بابا هم برای اطاقتون طاقچه و ب...
2 13

دوست وهمبازی همیشگی

نی نی ها ۴ روز بعداز تولد شما فسقلی دیگه به جمع ما اضافه شد این فرشته خانوم را ملودی اسم گذاشتند دختر عموی شما .عمو محمدو ورومیسا جون خیلی با نمک وما همه جانبه خوشحال شدیم بابا بزرگ هم برای۴ نفرتون گوسفند کشت راستی کار شما پسرها خیلی سخت شده چون باید هوای ۲ دخترداشته باشید در هر صورت قدم همتون  مبارک وامیدواریم  زندگی ملودی زیباترین اهنگهارو براش بنوازه مانندخودش که اهنگ خوش زندگی مادر وپدرش دوست دارم خانوم کوچولو ...
2 13

اولین عید

یادم روزهای پایانی سال ۱۳۹۰ روزهای سختی بود روزهای بود که من کلافه وسردر گم از اینهمه مسولیت وبدون پرستار هفته اول اسفند عطیه که عصای دستم بود به ساری برگشته بود چون قرار بود عروس خانوم بشه ومن واقعا نمیدونستم چکارکنم یک روزی البته قبل از رفتن عطیه شما را با مادربزرگ وپدربزرگ عطیه تو خونه گذاشتم و با مامانم وبابارفتیم خیابان بهاروما مان برای شما یک کالسکه دو قلو خرید ویکی هم داشتید وما هم براتون کلی لباس عید واسباب بازی واینجور چیزها خریدیم ولی بقیه کارهام مانده بود ویکی دو روز مانده تا عیدم یک بار امیر اومدو باباابا ماند تا از شما نگهداری کنند تامن بتوانم یک سری خرید دیگه بکنم  وشما فسقلی ها چنان بلای سر این دو نفر اورده بودید که مجبور شده...
5 13