یکی بود یکی نبود
این خونه سه تا وروجک داشت سه تا وروجکی که که هر دفعه می رفتند جایی مثلا خونه دوست خونه قوم وخویش مطب دکتر همه می گفتند دارند بزرگ می شوند ولی هیچکس نگفت که محکم بغلشون کن چون هر چه قدر بزرگتر شوند مدت کمتری تو بغلتند هیچ کس نگفت از بغلت پایین نگذار شاید در اینده روشون نشه بیایند تو بغلت هیچ کس نگفت که نگاه کن بهشون چون اونها می شوند تو ودیکته می کنند اموخته هاشون
چند وقتی که یک عضو جدید به این خونه اضافه شده وحالا خواسته ونا خواسته دارند می شوند شش نفر....واین عضو جدید اسمش نیخا ست ( نیکا)
بله این عروسک هانا ست که الا ن چند زمانی که موجودیت پیدا کرده واکثر اوقات ما را پر کرده به نقل از هانا خودش مامان ومن ماجون( مامان مامان) وباباش په جون نیکاست ( پدرجون بابایی من) وارشا دایی فراز وکوشا دایی اراز نیخاست (هانا هنوزم به ه ک گ خ ق خ می گه) نیکا اول غذامی خوره نیکا پارک می رود نیکا تو بغل مامانش می خوابه نیخا دلش قصه می خواهد ونیخا اول دست صورت می شوره نیخا اول.... وخلاصه نیکا همه چیز ماست
وچه زود دخترکم من شدم ومن مادرم وباید بازی کنم نقش مادرم ..چه حوصله داشته باشم چه نداشته باشم چه بخواهم چه نخواهم وباباش شد پدر بزرگ
هانا .. نیخا برو پیش ماجون من برم شیر بخرم
پهجون (پدر جون)نیخا رو ببر پارک .. وای به روزمون اگه نخواهیم ببریمش پارک
دایی ارشا نیخا رو بوس کن ناز کن
دایی کوشا برای نیخا چی خریدی؟
نازم خوشگلم عسلم دختر قشنگم
نیخا بچه بد زود جمع کن خسته شدم مردم اه
دخترم مارا وصل می کنه به گذشته به اکنون به اینده ..نمی دانم شاید اینده نیخا هم خیلی زود تر از انچه که فکر می کنم یباد چون خیلی زود دارم به اجبارهانا بازی می کنم نقش مادرم
هانایی مامان دوست دارم تورا وهمه دنیایی بچگی هات وبچگی کن وزندگی کن تمام لحظات پاک کودکیت ومارا مهمون کن در روزگار ت روزگار ی که به سرعت باد می گذرد وما حسرت زمانهای را می خوریم وخواهیم خورد که اکنون زندگیش می کنیم وزندگیش کردیم در گذشته نه چندان دور.. تو تجلی پاک خداودی ولبخند زیبایی زندگی ما


یکی بود یکی نبود
