امید به اینده
من۱۵اذر از بیمارستان مرخص شدم ولی من بیماری بودم که حاضر نبود ترک کنه اونجارو من مادری بودم که بالاترین هدیه های خداوند به دکتر وپرستار به امانت میدادم می رفتم عقلم به من نهیب میزدکه بچه ها والاترین محافظ عالم رو دارندولی دلم یارای رفتن نداشت خدایا چه بد تجربه های رو بدست میاوردم همین ابتدا .خدا خانوم عابد سر پرستار بخش مراقبتهای ویژه نوزادان بیمارستان صارم رو عمر بده که با مهربانی ونصیحتهاش مرهم دل مادران دلشکسته ای جون من بود .اونروز اومدم خانه خونه سوت کور بود وبعد از اون کار من ومامان ومحمدرضاشده بودکه سحر بریم امامزاده صالح دعا کنیم وبعد من ومحمدرضا بریم پیش بچه ها وتمام روز تقریبا اونجا باشیم وبعد برگردیم خونه وعکس وفیلماتون ببینیم تاپاسی از شب با مامان بابا ونازی دختر خاله ام .وبعد برم اتاقتون گر د گیری کنم که شاید فردا بیایید خونه وشبهام خوابم نبره به خاطر کابوسهای که می دیدم ودردهای جسمم که وقت پیدا می کردند تا نمودپیدا کنند .دراین مدت کسی به من سرنزد من مادر تنهای بودم که بدون نوزادانم موجودیت نداشتم فرزندانم >این مدت چنان سخت ودردناک گذشت که ارزومی کنم می توانستم از صفحه زندگیم پاک کنم وچنان ضربه خوردم که باگذشت نزدیک به ۲ سال هنوز اشگ میریزم بایاداوری اون ر وزها .گاهی اونقدر خسته ای که احتیاج به کوچکترین تلنگرها نداری تو شکسته ای تا مدت ها .بچه های گلم دیگه وارد جزییات نمی شوم همین قدر که شما بعد از اونهمه سختی هستید هزاران بار جای شکر داره والان خستگی مادر شیطنتهای شماست که نوید بخش تمام روزهای خوب زندگی .دوستتون دارم


امید به اینده
