سفر به روایت تصویر
روزگار
سلام جند وقتی دستم به نوشتن نمی رود سرد شدم یک جوری خورده تو ذوقم وقتی این خونه را دست صاحبخانه مجازی به امانت دادم فکر نمی کردم خیانت در امانت کنه وعکسها شما پاک شده ویک سر ی عکس که اصلا به ما ربطی نداره جایگزن شده دلخورم تصمیم گرفتم دیگه ننویسم ونیام دلیل غیبت این چند وقتم همین نمی دانم باید چیکار کنم وچطور از نو ترتیبش درست کنم و.....خییلی بد. ولی فعلا ناراحتم غصه اینهمه زحمتهام که از بین رفت می خورم فعلا سر در گمم ولی باز پست گذاشتم فعلا باید تصمم بگیرم به ادامه اینکار یا انصراف از این کار..
نویسنده :
سولماز
0:21
به پایان رسید این دفتر حکایت همچنان باقی است
دوره پرستاری فاطمه هم تمام شد ورفت ومن سه چهار روزی بدون پرستار دارم با شما سر وکله می زن قشنگه دیدن اینکه بین خودت وفرزندانت کسی نباشه قشنگه بدون حضور غریبه ای روزت به راحتی در خانه ات بگذرانی قشنگه از اینکه سر اما واگرهای با کسی چونه نزنی وبحث نکنی قشنگه از اینکه انقدر در گیر کار شوی که گذشت زمان نفهمی ووقت برای کوچکترین ناراحتی وغمهاتم نداشته باشی قشنگه با تمام وجود حس کنی مادری ومادری کنی برای نه یکی بلکه سه فرشته ات قشنگه وقتی که هر سه در اعوشت می گیرند وسر باور عشقشون به تو رقابت می کنند قشنگه چهار نفری با هم ژ له وکیک درست کنید ومنتظر اماده شدنش باشیدو اون روی سکه سخته وقتی از پنچ صبح تا هشت ونیم نه...
نویسنده :
سولماز
23:21
روز کودک
این روزها عجیب است روزگاریست که ممملو از مادریهای من وکودکیهای شما است ومن روز و شبم گره خورده باصدای فرشته هایم گاهی خنده است وگاهی داد وبیدادوگریه . گاهی صدایتان زیباترین اهنگ ها را تداعی می کندوگاهی مته ای می شود بر اعصابم گاهی سرخوش بازیهای کودکیم گاهی پناهنده ای غار تنهایی .من سرشار از حس ناب مادری دمی را دارم که به دامنش اویزانم ونیک می دانم که هر دم ..دگر بار باز نخواهد گشت گاهی ارزو می کنم زمان اندکی ارامتر طی طریق کند ومن کمی بیاسایم وگاهی دلتنگ حرفهای خاله زنکی خودم ودوستانم هستم گاهی دلتنگ یک فنجان چای د ر ارامش گاهی یک جمله شما تکرار هر روزه ای من می شودوگاهی ارزو می کنم به مانند شما دلخوش یک اب نبات باشم گاهی ارزوی می کنم با...
نویسنده :
سولماز
22:32
جشن روز کودک
سلام چهارشنبه بردمتون با کمک خاله جشن روز کودک در برج میلاد کلی ازتون عکس گرفتند مراسم خوبی نبود وحوصله تون سر رفت واتش سوزاندید فقط کم مانده بود برید بالایی سن وشما هدایایی را به رسم تقدیر اعطا کنید عمو وپورنگ وامیر محمد امدند وچند تا هم اهنگ خواندند وبا ما هم مصاحبه کردند از شبکه خبر ود ایی فرازامد دنبالمون برگشتیم خونه وپنچشنبه باهم رفتیم باشگاه تماشا که بابایی امد کمکم وشما وروجکها البته انصافا پسر ها رس مون کشیدید خیلی شیطون شدید جشنش دوست نداشتم با وجود گرفتن کلی پول از حضار خیلی گدا بازی بود ومراقبین که خودشون فقط در حال بزن وبرقص بودند ولی شما برای اولین بار شعبده باز دیدید وکلی ذوق کردید وخندید وبه قول خودتون خوش گذشت یک خانمی هم...
نویسنده :
سولماز
23:35
سری اول عکسهای پاییز
پاییز نامه دو
سلام ما از مسافرت برگشتیم دوشنبه به اتفاق مامان عزیزم و وبابایی راهی شدیم بعد از یک مدت چند روز فوق العاده داشتیم وخیلی خوش گذشت وشما هم بچه هایی خیلی خوبی بودید واذیت نکردید . البته که تصور اذیت نشدن با شماها تصور محالی ولی اذیت کردناتون می توانم بگم قابل تحمل بود باید از نازی وناصر تشکر کنم که میزبان عالی بودند وعلارغم خرابکاری های فراوان صداشون در نیامد وسنگ تمام گذاشتند وهمچنین از عماد ویسنا که با تمام دست ودلبازی تمام اسباب بازیها واطاقشون با شما شریک شدند..بعداز سالها به اتفاق شما رفتم خونه مادر بزرگم خانه ای که تمام در ودیوارش بوی خاطرات بچگیم می داد مدتها بود که دلم هوای اون خونه قدیمی بااون حیاط باصفا وسر دابه اش واطاقهای تودر ت...
نویسنده :
سولماز
23:15


