هانا  ارشا کوشا هانا ارشا کوشا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 1 روز سن داره

خاطرات تلخ وشیرین سه فرشته

وروز نامه 2

13/0/27 21:55
نویسنده : سولماز
173 بازدید
اشتراک گذاری
سلام هفته دوم هوا سردتر بود وشما هم شیطونتر ودلتون می خواست که همه اش بیرون باشید ومن هم زیاد سخت نمی گرفتم چون چندوقت بعدش می امدید در اپارتمان ونمی توانستید  دیگه به راحتی بدو بدو بکنید وهفتم پنچشنبه فاطمه (پرستارتون)به ماملحق شد وفرداش هوا خیلی گرم شد وشما با بابایی رفتید ساحل وقتی امدم پیشتون خشکم زد چون رفته بودید تو اب همه اش دستم به دعا بود که سرما نخورید ولی خیلی بهتون خوش گذشته بود چون صدایی خنده تون بیانگر همین مسئله بود

ولی دراین مدت یک روز خیلی تلخی داشتیم که اونهم دوازدهم فروردین بود یادمه خیلی بارندگی بود تصمیم گرفتیم بریم سمت نمک ابرود وفاطمه برای خودش چای ریخته بود که کوشایی دست درازی می کنه وچایی می ریزه روی ران پاش ولی خداراشکر که به خیر گذشت سریع پمادسودوکرم زدم که مخصوص تمام سوختگیهایی خفیف اب روی اتش بود وکمی قرمز شد (دایی ها براتون از سفر اخیرشون)اورده بودند داشتم کوشارا دلداری می دادم که پای ارشا گیر کرد به پام وباصورت رفت زمین ودهانش پر خون شد باز خداراشکر که مسئله مهمی نبود رفتیم وشما هم خیلی بازی کردید ودر محوطه بازی مهرگانم که دیگه عشق کردید در راه برگشت پدر جون بابایی من امد شیشه بالا بر بدهد بالا که انگشتهای ارشابین پنچره گیر کرد  وچنان دادی کشی که مردم وزنده شدم ولی خدارا بازم شکر که ختم به خیر شد دم ویلابابایی رفت تا از سوپر خرید کنه وبارون هم شدید می بارید همین که در ماشین را باز کرد ارشا با سر پرت شد ولی بابایی رو زمین وهوا گرفتش اما خیلی ترسیدوگریه کرد ورسیدیم ویلا ومن داشتم غذا گرم می کردم که هانایی از شش تا پله پرت شد وخورد به دیوار دیگه واقعا پاهام سست شد وقدرت حرکتم از دست دادم عزیزکم چیزیش نشد ولی من تب ولرز گرفتم وتا صبح تو تب سوختم وکلی گریه کردم ... خدایی راشاکرم که دستش را در زندگی ودر تمام لحظات سختی احساس می کنم خداییکه خودش حافظ فرزندانم هست واونها را در اغوش داره ودوشادوش ما در همین نزدیکیست خدایا شکرت 

فرداش سیزده بدر خاله نازی وبچه ها وخاله شراره وبچه ها وخاله مریم وبهنام هم به ما ملحق شدن وکنار دریا خیلی خیلی خوش گذشت وسبزه گره زدیم وارزوهامون راشمردیم ودادیم دست اب تا دونه دونه گره هامون باز شود وارزوهامون براورده

جمعه پانزدهم حول حوش ساعت نه نه ونینم  صبح برگشتیم وخوشبختانه به ترافیک نخوردیم وساعت دو خونه  بودیم البته که یک ساعتی بین راه برای نهار واستراحت شما ایستادیم  امسال هم گذشت نه جایی جدیدی رفتیم ونه کار تازه کردیم ولی مهمتر از همه شما با ما بودید وهر لحظه با شما بودن برای ما بهار ویادمون می اورد که سپاس گوییم خدایی را که شما را به ما هدیه داد  هرروزی که نفس می کشم را دوست دارم چون شما در اعماق فکر وروح من جا گرفتید وخدایی راشاکرم که مجال روزی دیگر را به من داد وخواهد داد 

در اخر

در این مدت وقت وبی وقت دم در ویلای مامانم صف می کشدیدومی گفتید پ جون کباب(پدرجون کباب)وبابام هم با کمال میل ذغال اماده می کرد ومشغول می شد هفت صبح ...ده صبح پنچ بعدازظهر و...

دایی فرازم عکسهای فوقالعاده ازتون گرفت وراستی شما انفجاری به حرف افتادید مخصوصا هانایی گلم 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)