نوروز نامه
تب دارم ..بشور من را
بگذارم رو پا تکان نده
دستم بمال
موم بمال
پتو بده..این نه اون یکی ..این نه..وخلاصه کل پتو هایی که دارید
تو برو بابا بیاد یا بالعکس وتا خود صبح ادامه دارد
ولی خدارا شکر بهتر دارید می شید
{بگذاریدبا هم این چند وقت مرور کنیم }
راستش بخواهید ما اسفند با هم بیرون رفتیم ومراکز خرید نزدیک خونه رفتیم واین بازارچه هایی نوروزی را هم دیدم فقط قسمت ماهی وسبزه وگل وگیاه وچند جایی که خوراکی می فروخت چون با شما سه تا نمی شد خریدی کرد وبر فرض هم چند لحظه ای وقت می شد مردم کنجکاو نمی گذاشتند پس تا دلتون بخواهد ما ماهی وسبزه وگل دیدیم وخوردیم خیلی خوب بود خدارا شکر که چیزی هم نمی خواستیم چهار شنبه سوری هم خونه بودیم حوالی ساعت 4دایی فراز امد وبه رسم سالهای گذشته هدایایی مارا وجه نقد واجیل وشیرینی بود اورد وبا هم رفتیم ببیرون ومن گل وسبزه خریدیم وشما هم بادکنک خرگوشی برداشتید وبرگشتیم خونه دایی فراز وبابایی با کارتن وکاغذ وروزنامه تو بالکن اتیش روشن کرد ند وهفت ترقه زدند ومنور روشن کردند وشما هم کلی ذوق کردید واز رو اتیش با کمک من وبابایی پریدیدوبعد کیکی که بابایی خریده بودید خوردید ولی به رسم خونه واول شمع فوت کردید نه یکدفعه بلکه به کرار وبابایی وجه نقد داد هورا
وچون می خواستیم بعد از تحویل راه بیفتیم وبریم ویلامون نهار رفتیم خونه مادر بزرگ (مامانو بابایی بابا)بعد هم رفتیم خونه مادر جون (مامان وبابایی من)وامدیم خونه نمی دانم چرا در مواقع حساس اینقدر بداخلاق ونق نقو می شوید ونمی دانید با چه بد بختی سفره ای چیدم وهمان اول زدیدیکی از گیلاسها را شکستید وگیر داده بودبد به تخم مرغ هایی من که از سالهای مشترک یکی را به رسم یادگاری داشتم راکه بده ما بخوریم ودوتا را شکستید وخلاصه با کلی عجز والتماس عکس گرفتیم وشما خوابیدید وفقط هانا سر سال تحویل بیدار بود وبعد که اون خوابید تند تند وسایل جمع کردیم ویازده ونیم راه افتادیم وما با ماشین خودمون داییها با ماشین خودشون وپدرجونم با ماشین خودش چهار ماشین جاده خلوت وشما اولش بی تاب بودید ولی بعد خوابیدید وهانا هم پیش مامانم بود.. ویک خوبی که داشت من توانستم جلو کنار بابایی بشینم وجاده را صحبت کنان طی کردیم کاری که من دلتنگش بودم وساعت چهار رسیدیم شما خواب بودید و دوم عید هم افسانه واحسان وبابک ودوست افسانه مهسا امدند وسوم عید هم خاله شراره وبقیه امدن پنچم برگشتند چون احمد اقا می رفت برای یک هفته المان وباید برای راهی کردنش برمی گشتند بابل ولی بعدش خاله شراره ودخترها امدند خوب بود هفته اول یکروز رفتیم بازار رویان البته ما تا قسمت اسب وماشین .. واسباب بازیهاش رفتیم چون چهار تا اسباب بازی بود وصف وشما سه نفر که دلتون همه اش می خواست یک روزم رفتیم سد خاکی که پدرجون اسب کرایه کرد وشما همراه اش اسب سواری کردید وبعدبابا قایق گرفت برای اولین بار سوار قایق شدید هفته اول به این منوال تمام شد ودر کل هوا عالی بود به همه مخصو صا شما خوش گذشت واما هفته دوم در نوروز نامه دوم


نوروز نامه
