من وپرستارها
از اونجای که همیشه اعتقاد داشتم خدای بالا سر مواظب مخلوقی که خودش خالقش هست واگر دنیا با تو سخت شد تو با هاش نجگند وبپذیر که باید حلش کنی واگر حل نشد به ارامی از کنارش بگذر ماجراهای من وپرستارها در این ۲۴ ماه هم خود داستان ناگفته است که خود شاهنامه ای برای خودش .واز اونجای که معتقد بودم که باید دقت شود در انتخاب پرستار به دلیل وجود فرزندان با وسواس تمام کسی را از دوستان دور انتخاب کردیم که حتما هم مورد اعتماد بود وقرار شد از روزی که بچه ها میاین از دستگاه به خونه کارش شروع کنه .خوب دست بر قضا فرشته های من اذر بدنیا امدن در هوای سرد وپاییزی هر روز ما یک ماجرا داشتیم بااین به اصطلاح پرستار امروز مهمون داشتند باید زود می رفت فردا ماشین گیرش نیامده بود روز بعدش بارون بود مامانش باید می برد دکتر و ......خلاصه ما ۲ ماه با هر سختی بود گذران کردیم اون نمی امد من با کوله ام دم خونه مامانم بودم وبعد گفتیم پرستار شبانه روزی بیاریم واز اونجا که همه هی می گفتند از شرکت پرستار نگیر ما به دنبال پرستار پیش هر دوست وفامیلی بودیم خلاصه بعداز کلی جستجو عطیه از طریق یکی از دوستان در شمال به ما معرفی شدوعطیه عزیز شد پرستار بچه ها والحق که عالی شد و خونه ما رنگ اسایش داشت می گرفت که بعداز یک ماه خواهر عطیه زنگ زد که بابا وداداشها با خواستگارت موافقت کردن ومن ماندم وسردر گمی ها هفته اول اسفند باز تنها شدم با اینهمه کار همه گفتند وایستیم تا سال جدید ما که عید نیستیم واونجا می گردیم دنبال یک پر ستار جدید چه روز گاری گذشت بماند ار بخت بد من نه خواهری نه زن برادری نه دختر خاله نه دختر عمه ای در تهران من کسی را هم ندارم که کمک حالم باشه نه خواهر شوهری هیچکس فقط مریم وسالومه دوتا از دوستام بودن ومامانم تا اونجایی که قلب بیمارش اجازه می داد و بس خلاصه عید مثلا رفتیم مسافرت ولی اونجا چند تا از همسایه ها که سابقه پرستار برای فرد مسن داشتند چند تا شرکت پیشنهاددادن وماهم دل زدیم به دریاو از اواخر فروردین خانوم فلاحی که خانومی حدودا ۴۰ ساله یا بیشتر بود شدپرستار شما ۲ ماه که گذشت گفت خسته می شه .اگر مایل به همکاری هستیم یک روز در میان بیاد وروزهای باقیش را هم شانای دختر ۲۳ ساله اش
واز انجای که من وبابا جشممون ترسیده بود پذیرفتیم ویکی دو ماهی که گذشت گفت پنچشنبه ها تعطیل شودو تابستون هم تو فصلهای سال خودی نشان داد وایشون یکی دو هفته البته با فاصله رفت سر زد به باغش در شاهرود وچند مسافرت دیگه ومن در این مدت چون استراحت نداشتم از نظر بدنی وروحی ضعیف وضعیف تر یادم یک دفعه که خانوم فلاحی مسافرت بود ومن از هوش رفتم بابایی ناراحت شد وعذرش خواست وما دوباره دست به دامن موسسات واین دفعه به خاطر اینکه جلویی این گونه بهانه جویایی را بگیریم تصمیم گرفتیم ساعت وحقوق را نصف کنیم بین دو نفر وپرستار صبحها خانوم اصغری از اواخر مرداد شروع به کار کردوخانومی هم چند هفته بعد بعنوان پر ستار بعد از ظهر پیدا شد به نام خانوم شهبازی که این مسئله مصادف شد با عروسی مجید وخانوم شهبازی که پرستار عصر بود البته بطور ازمایشی ایشون گفت که اگه بخواهم با گرفتن مبلغی شب هم می خوابد تا من بتوانم بعد از عروسی استراحت کنم وما با وجود دو پرستار عازم عروسی شدیم ودر برگشت پرستار صبح رفت واین خانوم هم گفت لطفا ساکت من باید بخوابم چون فردا صبح باید سر کار باشم ومن وبابا چنان جا خوردیم که فردا صبح بابا جواب کرد وبعداز ان فاطمه از کرج امد وبه مدت چهار ماه یعنی تا چند روز بعد از اولین تولدتون پرستارتون بود ولی از اونجای که به چند نفر از پر سنل شرکت گفته بود که برادرهای من هر دو وپسر عموی بابا وهمچنین بر ادرهای بابا و در کل هر پسر مجرد که در اطراف ما بودعاشقش شدن به صلاح دید ریس شرکت از کار بر کنار شد وبعداز ان خانوم قنبری که الحق براتون مادری کرد به مدت ۶ ماه پرستار بعداز ظهر تون شد ولی چون مادرش مجددا قلبش گرفت مجبور شد از کار دست بکشد وبا خواهرش از مادر ۸۰ ساله اش نگهداری کند وخانوم اصغری که حالا کم کم داشت در امور خصوصی مادخالت می کرد مثل چرا این آمد جرا فلانی این کادو رو اورد و.....از کار بر کنار شدوبعد از ان آیدا ومینا آمدند به طور آزمایشی که شما به هیچ عنوان باهاشون کنار نیامدیدوگفتیم شاید جوانند وتجربه کافی ندارند وبه خاطر همین خانوم کاظمی امد که حکم مادر بزرگ داشت برای شما ولی چه مادر بزرگی چشمتون بد نبیند ۲۷ یا ۲۸ روز پیش ما بود ولی من اندازه یک سال حرص خوردم از دستش تمام مدت حرف می زد اون هم بماند تو ماشین در حالی که من جلو بودم به شما می گفت مامان ددر ووقتی اعتراض می کردی می گفت بچه زود گول می خورد .تا اینکه یک روز بینیش گرفت گفت بچه ها با پستانک زدن دماغم شکسته از مامانم تا نگهبان دم در و لابی من همسایه به همه گفته بود خلاصه هر چی بهش گفتیم بابااگه بشکنه باید کبود بشه خون بیاد ورم کنه به خرجش نر فت که نرفت اخر رفت از بینیش عکس گرفت دید هیچیش نیست وبعد گفت حقوقش کم بابا هم گفت من به هیچ عنوان حقوقش زیاد نمی کنم اصلا بره من پر ستار اینطوری نمی خواهم وحوصله درد سر ندارم وبعد از حد ودا ۱۰ روز فاطمه اومد فعلا خوبه ومن فکر نمی کردم شما وروجکها دنبال کسی گریه کنید ولی در عجبم از فاطمه که چطوری در قلبتون جا باز کرده که دنبالش گریه می کنید دختر خوبی وبه من هم در کار خونه کمک می کنه و۷ سال هم پرستار کودک در عین بازی با شماها کم حرفه خلاصه این قصه من وپرستارها بود البته به طور خلاصه وفهرست وخدا یا شکرت که تو همیشه بهتریتهارا برایمون رقم زدی ودر این مدت تنهامون نگذاشتی ومراقب اصلی تویی بس


من وپرستارها 
