بزرگ مرد کوچکم


می خواهم از تو بنویسم از تویی که عشق تجلی پیدا کرد با اولین گریه ات از توی که نگاهت به وسعت دریاهاست وتو پسرکم ارشا نام گرفتی به معنای پاک ومقدس توی که زلالیت پاکی ومقدسی پروردگار را به صد باره گوشزد می کنه از توی که پسر ارشد خانواده لقب گرفتی ومن این جمله را به دفعات شنیده بودم که پسر بزرگ جانشین پدر وتو با فاصله یک دقیقه شدی جانشین وچه جالب که خیلی از کارهات به مصداق پدر به نقل قول از طرف اکثریتی که اشنا هستند با ما ارشای من پسرکی بسیار تمیز که یاریگر مادرش در تمیزی وجمع کردن ریخت وپاش بقیه ودلبسته بیش از حد بابا ارشای من مواظب ودل نگران خواهر وبرادرش ومدام حواسش هست که ایا بقیه هم دارند از چیزهای که در دست اون یا نه؟ ارشایی که مدام من وبابا رو صدا می کنه وگزارش لحظه به لحظه می دهد پسرکم لقب پرفسور گرفته وهمه باور دارند که تو بیش از سن خودت از فکرت استفاده می کنی پسرکی که دست وصورتش می شوره با اب سردکن یخچال به کمک صندلیش چون دستش نمی رسه به شیر اب پسرکی که از سر وکول برادر وخواهرش بالا می ره و عاشق بازی کردن با اونهاست از توی که موقع تلخی مادر بغضت تمام دردهای عالم رو جا می ده در دلم از عزیزی که با نفسش زندگی دوباره را تجربه کردیم وخدا را هر لحظه شاکریم که به ما مجال عشق ورزیدن دوباره داد دوست داریم وداشتیم وخواهیم داشت وهر لحظه که در اغوشت می فشاریم یاداور می شوی که تو بزرگترین هدیه خدا به مایی توی که همراه همیشگی پدری در سحر گاهان قبل از بیداری بقیه وارشای من پسرکی که زمان حال گذشته واینده من را با زیبایهاش ربود وتو .یکی از سه بهونه زندگی مادری عاشقانه در کنارت حواهم بود تا زمانیکه تقدیر ایجاب نماید به امید روزی که ارشا دست به قلم بشه برای مادر


بزرگ مرد کوچکم
