تغطیلات عید قربان

فسقلی ها سه شنبه ۸ صبح را هی ویلا شدیم وقتی رسیدیم شما فسقلی ها خوب یادتون بودا.خه مااز خرداد نرفته بودیم وقتی از پله ها بالا می ر فتیدباورم نمی شد که اینقدر مهارت پیدا کردید وعصر هم یه بارون وحشتناک اومد وشما تو بغل ما برای اولین بار بارون لمس کردید وطبق معمول بقیه کلمات اولش یاد گر فتید ومی گفتید بار ومن از لذت شما لذت می بردم وته دلم خداخدا می کردم بارون بند بیاد وهوا بهتر بشه تا شما ها بتوانید برید تو محو طه وکنار دریا و قربون خدا بروم که بععضی اوقات چنان سریع اجابت می کنه که دست نگه دارنده اش حس میکنی با تمام وجودت و چنان هوا عالی شد که عید گذشته هم به این خوبی نبود وفردا ساعت ۶ صبح دم ویلای پدر جون بودید بلال بدست تا بیاد براتون بلال بپزد این چند روز همه اش تو محوطه بودید حتی بدون نیاز به ما می رفتید ومیامدید وخیلی مستقل تر شده بودید ارشای عزیزم برای اولین بار فوتبال بازی می کردی ومثل بزرگترها وقتی می گفتند بزن قدش می زدی ومن عاشقانه نظاره گر فوتبال بابا وپسراش بودم وکلا شما اصلا اذیت نکردید واقعا ممنونیم وقرار گذاشتیم باباباکه هر ۲ هفته یک بار ببر یمتون تا خداوند قدرت وتوانش بده خلا صه در طول روز سه چهار بار بلال می خوردید و به هیچ وجهی دوست نداشتید داخل ویلا بیایید مگر فقط برای دیدن عمو پورنگ خیلی دو ستتون دارم وباورم شده که شما بزرگ شدید حتی وقتی تو ترافیک بودید زیاد اذیت نکردیدوخیلی صبوری کردید فقط وقتی گفتم می خواهیم بریم تهران خونه هر سه تا نه نه گقتید وفرار کردید تا سوار ماشین نشید وای که چقدر شیرین شدید و کارهاتون بامزه بعضی وقتها ارزو می کنم کاش می توانستم تمام لحظاتتون ثبت می کردم تا زمانه نتواند کمرنگ کنه خاطرات کودکیتون


تغطیلات عید قربان 

