باغ وحش
اولین جمعه ای فصل خزان تصمیم گرفتم ویا بهتر بگم باباپیشنهاد داد بچه ها رو ببریم باغ وحش تا هوا سرد نشده ومامان نق زد که نه مگر می شه ما ۲نفری چطور از پس ۳تابچه بر می اییم نه اصلا بی خیال من خسته ام و نمی توانم اونجا هم بدو بدو کنم واز این قبیل غرولندهای زنانه وخستگیهای مادرانه گفتیم ولی کسی نشنید وعاقبت با کلی ناز وعشوه مخصوص خودم پذیرفتم وبابا قول داد که هرر جا من خسته یا کلافه شدم برمی گردیم پاشدم وکوله پشتی اوردم راهی شدیم بماندکه توماشین تا اومدم از دست هانا وکوشا عصبانی بشم ارشا بوسم می کرد ومی گفت ماما دردر خلاصه رسیدیم باغ وحش وشما چه مشتاق دیدن بودید وبرای میمونها دست می زدید واز کنار قفس اهو وخرس تکان نمی خوردید وخدایی خیلی بجه های خوبی بودید وکوچکتر ین اذیتی نکردید و کلی به شما خوش گذشت من نگاهتون می کردم واز خودم ناراحت بودم که با چه پیش داوری داشتم شما وخودمون از یک خوشی دستجمعی محزوم می کردم واز بابا ممنون که ایثارش وفداکاریش واصرارش باعث به وجود امدن یک عصر جمعه زیبا شده بود وممنون بابت اینکه من متقاعد کردید


باغ وحش
