روز نوشت اسفند ماه
کلی پست در آرشیو دارم که ثبت موقت باید سر وسامانی به این خونه هم بدهم در اسرع وقت وما طبق روال همیشه اگه خدا بخواهد امسال هم می رویم شمال وشما وروجکها روز شماری می کنید
ارشا داریم می رویم خونه خاله مریم ... بابایی ادس می پرسید که شما به اقا برگشتی می گی خونه خاله مریمم می دانی کجاست
ارشا شام بر طبق خواسته شما رفته بودیم جگرکی برگشتی به بابا می گی بخور حالش ببر
کلا چیزی باب میلت نباشه به خاطر اینکه انجام ندهی می گی می دانم شوخی کردی نه؟
کوشا چند شبه رو تختت نمی خوابی می گی کرم داره ومن مکافاتی دارم
کوشا به ارشا می گی ازشا داداشی توبرو کلاس من می روم پارک قبوله
کوشا بهت می گم می شه دست نزنی می گی می شه نگاه نکنی من دست بر نمی دارم می گم دست نه می گی پس برو بخواب سرت درد می کنه
یک روز صدای کوشا وهانا نمی امد وپرستار در گیر تعویض لباس ارشا بود رفتم دیدم وای دل غافل تمام پای هانا را با ماژیک خط خطی کردی بهت می گم چرا اینکار کردی می گی ..جوراب شلواری رنگی رنگی کشیدم قشنگه
عکسش در اسرع وقت خواهم گذاشت
به ارشا وکوشا می گم چرا با حاجی فیروز نرقصیدید می گویید کثیف بود وحتی حاظر نشدید عکس بگیرید مخصوصا تو کوشا
براتون موبایل اموزش زبان گرفتم می گید ممنون ما از موبایل خودت می خواهیم هواررررررر به روزگار من که اصلا دست نگرفتیدش
هانا بهت می گم بخواب شبه داشتم با تلفن هم حرف می زدم برگشتی می گی به نظرت تو با تلفن حرف می زنی من خوابم می بره؟
هانا بهت می گم این کفش بده صبا بپوشاند می گی به نظرت با پالتوم ست هست
کلا چیزی را گردن نمی گیری وخییلی راحت از زیر بار مسئولیت وتقصیرات در می روی خدا به داد من برسه
خدایا شکرت به خاطر این خوشیها کاش بدانیم داشته هایم در اغلب موارد بالا تر از نداشته هایمان هست خدایا دوستت داریم بنده وار وتودوستمون بدار خداوار


روز نوشت اسفند ماه
