دی نامه دو
سلا م گلهای مامان بگم از اتلیه که اصلا همکاری نکردید وفوق العاده اذیت کردید وما اصلانتوانستیم عکس درست وحسابی بگیریم ومن در حد گریه بودم
فردای اتلیه باهم رفتیم پارک ساعی وشما خودکشی کردید وبهتون خییلی خوش گذشت وچهارشنبه هم با مرجان جون وهمسرشون واران رفتیم کیدز لند که خییلی خوب بود وپنچشنبه هم خانه خاله هلن ولارا بودیم وجمعه جایی نرفتیم من وهانا سر ماخوردیم وبی حالیم خدارا شکر روزگارمون با این دلخوشی های کوچک سپری می شه وامان از دست زبان شماها
ارشا در اتلیه هر چی بهت می گیم گوش نمیدهی وفتی با ناراحتی بهت می گم چرا گوش به حرف نمی دهی خییلی راحت می گی الان وقت عکس گرفتن نیست من خسته ام ومن وبابا
کوشا بهت می گم نکن نکن یعنی چی می گی یعنی دست نزنم ولی من دوست دارم تو نبین باشه مامان خوبم
هانا کلا خییلی خودخواه واز خودراضی وقتی حرفی به صلاحت نباشه خودمم بکشم برنمی گردی بهت می گم خدا به سولماز چی داد می گی یک دختر ناز وخوگشل
بهت می گم بخواب مامان شبه می گی تو بخواب من دارم براخودم قصه می گم
خدایا شکر بابت تمام لحظات زندگیمون وممنون بابت تمام بودنهات


دی نامه دو
