دلنوشته
یاد زمانی افتادم که شما سه فرشته به راحتی در یک پتوی نوزادی جا می شدید
یاد روزها وشبهای افتادم که من وپدر تون نخوابیدیم ولی دل شاد بودیم از بودنتون
یاد زمانی افتادم که شما در دستگاه بودید ومن خسته وبیمار در کنار شما بودم ولللللللللی هرگز نا امید نبودم زیرا ایمان داشتم خدایی که اسمان را می گریاند برای رشد ولبخند گلی شماراهم حافظ خواهد بود
یاد م افتاد صبحهای که می رفتم امامزاده صالح ارام وسبک بال برمی گشتم زیرا خدایی من در کنارم نشسته بود وارام به نجواهایم گوش می سپردومن مملو می شدم از حس ناب همراه ویاور داشتن
وآموختم خدا اون حس زیبایی زندگیست در ان صبح گاه هنگامی که پلکهایتان را باز کردید برای نخستین بارلبخند زدید وسلام دادید وسطر اول زندگی را نوشتید ....ومن خواندم خدا باماست
نیک خدا را یافتم در شما معجزه ها وایمان داشتم ودارم خدای من خدایی وصل است نه جدایی اکنون باورم شد که برای دیدن وشناختنش نمی خواهد نردبان بسازم وروانه اسمان شوم خدای من همینجاست کافی است به شما نگاه کنم به خودم وهمسرم
تا خداوند لبخند زند وگوید نترس من همینجام از رگ گردن نزدیکتر وهمچون سایه در کنارتون ودر لحظات تاریک زندگیتون پررنگتر ونورانیتر
پسسسسسسس
شکر بایت تمام دقایقی که او در کنار ما بود وما ندیدمش
شکر بابت تمام ترسها ونگرانیهایمان که بیهوده بود
شکر بابت ارامش زندگیمون که به ارامی در کنارمون نجوا می کرد من هستم دل قرص بدارید
اکنون شما بزرگتر شدید واینده در مقابلمون گنگ وناپیداست ولی من نمی هراسم زیرا خدایی ما مارا در اغوشش گرفته وبه ارامی گام برمی داریم برای اینده ای نه چندان دور ..وحضور او تکرار بی تکرار تمام دقایق ماست به همین سادگی


دلنوشته
