تابستون نصفه نیمه
تابستونم مثل بقیه فصلهای زیبای خدا به سرعت اومد ورفت وما مثل بقیه فصلها برای سپری کردنش نقشه ها کشیدیم ولی صد افسوس وهیچ اتفاق خاصی نیافتاد تولدمن هم تو سکوت جمع خودمون +خانواده من ومامان وبابایی محمدرضا گرفته شد خدا نکنه ادم گرفتار روزمرگی زندگی بشه که میمیره والبته تولد دنیز عزیزم داشتیم ۱۸ ساله شده بود ودحترک کوچک دیروز تبدیل به خانوم جوانی شده بودکه خیلی زود پر باز می کرد برای پریدن و وارد جامعه شدن باید بیست داد به زحمتهای مادری که نقش دوست داشت برای یگانه دخترش چشام میبندم وخودم میسپارم به دست رویا زمانی که دردانه من هم دستش از دستم ول میشه ووارد دنیای جدیدی میشه چقدر می ترسم از روزهای که هنوز نیامده وبه همان اندازه چقدر مشتاقم برای دیدن استقلالش چشمام باز می کنم وبا چشم ظاهر میبینمشون و کوچیکشون به من یاداور می شه که راه بس دراز وزمان بس طولانی خواهد بود برای تحقق چنین رویای تولد خوبی بود همه چیز عالی بود ولی شما فسقلی ها کاری بامن کردید که تارسیدن به باغ گریه کردم امان از دست شما که وقتی تلخ می شید چنان تلخ می کنیدکه هیچ شیرینی شیرین نمی کنه زمانه را ومن وبابا تقریبا هیچی نفهمیدیم وبعد یک سفر داشتیم تبریز که از ۴ روز ۳روزش شما تب کردید وبعد بیماریتون ۱۴ روز طول کشیدتا خوب شدید وایتطوری بود قصه تابستون ومن یاد انشا مدرسه میاندازه تابستون خود را چگونه گذراندید ما اینطوری گذراندیم نه چندان جالب ولی خدا رو شکر که شما هستید ولی ما ازحالا دلتنگ تابستون شدیم ودوباره رویا می جینیم برای سال بعد رویایی که به ظاهر مثل بقیه رویاهامون در گوشه ذهنمون خاک خواهد خوردومی خواهم از خاله نازی تشکر کنم که گذاشت بریزیم وبپاشبیم ودم بر نیاورد راستی یک اتفاق خوبم افتاد اومدن ترنم خانوم به این دنیا امدوارم تمام خوبیهای دنیا مال اون بشه.خاله نازی ممنونیم بابت همه چیز وخاله غزاله مرسی که ما رو همراهی کرد. ...گزیده عکسهای تابستون در ادامه مطالب




تابستون نصفه نیمه
