پاییز نامه 3
سلام روززها از پی هم دوانند وشما هم به لطف خدا بزرگ وشیطونتر . بعداز برگشتن از تبریز تصمیم گرفتم دوباره از شرکتی که همیشه پرستار می گیرم براتون پرستار بگیرم چون من عملا زندانی خونه شدم وبه هیچ کارم نمی رسم .ولیکن ایندفعه سه روز در هفته چون دلم نمی خواهد هر روزه یک نفر بینمون باشه من مادریهام وخنده هامون ودعواهامون داد وبیدادمون وعاشقانه هامون خیلی دوست دارم .وخدارا شکر که این دفعه زیاد طول نکشید ودومین شخصی که معرفی شد به نظر دختر خوبی امد وداره دوره ازمایشیش می گذراند سنش کمه وبیست وهفت سالش ولی شش سال که پرستار کودک من فکر می کردم هانا خیلی اذیت کنه که توانست خوب ارتباط بگیره کوشا فقط گاهی اوقات می گه من پرستار توپول می خواهم حالا چرا نمی دانم چون قبلی هم لاغر بود
در هر صورت چهارشنبه گذشته رفتیم پارک به اتفا ق به قول خودتون مه مه جدید وبعد هم رفتیم نهار پیتزا بدون حضور بابایی وبهتون خوش گذشت وکلی پیاده روی کردید ومن برای اولین بار بدون همسری شما را بردم رستوران جمعه هم به اتفاق بابایی رفتیم موره داراباد وشما طبق معمول ذوق کردید از دیدن حیوانات وشب هم رفتیم خانه خاله هلن وکلی با لارا دعوا کردید وبازی شاید ولی من یادم نمی ایید در هر صورت من در شما خلاصه شدم وسعی می کنم نقش مادری به خوبی ایفا کنم امیدوارم بتوانم دوستون دارم
ارشا در موزه ..پلنگ داره اهو شکار می کنه امدی می گی ما مان زود ببلم کن (بغل) خدایی نکرده پسرت می خوره پسر نداری دیگه ها خونه لارا می گی بچه خسیس من دیگه با تو بازی نمی کنم دریه "(گریه)نکنی ها فهمیدی بهت می گم عشقمی می گی می دانم ...ای بابا چقدر عشقت باشم خسته شدم .تمام پنچشنبه تو خونه راه می رفتی وبلند می گفتی من دیگه مردم (من زمانهایی که خسته می شم می گم)
کوشا بهت می گم خدا به مامان چی داده می گی پسر خوشگل می گم کی گفته می گی همه بهت می گم کوشا بزرگ شدی دیگه باید بگی قاشق نه داخوش می گی بگو داخوش افرین ..دیدی بزرگ شدی می گی مامان می دانی من خیلی بامزه ام بیا بوسم کن کوشا بهت می گم برو تواطاق گریه کن می گی می خواهم هم گریه کنم هم باب اسفنجی نگاه کنم خوب .. می گم نهار بخور می گی من خوردم ممنون خودت بخور بعد بگو خدایا شکر باشه
هانا ما کمی ار تو جلوتر داریم می ریم هانا خانم داد می زنی خبر از دخترتون دارید یا نه ؟می گم هانا باید غذا بخوری می گی باید نه بگو لطفا بعد می گی بگو ببخشید بهت می گم یسنا را ببین دختر خوبی غذاش می خوره می گی یسنا مال تو من هانای تو نیستم می گم منم گریه می کنم می گی باید فکر کنم قول بده کار بد نکنی باشه می گم باشه می گی افرین حالا برو بستنی ترش بخر سه نصف شب بیدار شدی بیدارم کردی که قصه بگو می گم هانا شب می گی باشه منم دخترتم
می گم خیلی بچه های بد ی هستید کارهای بد می کنید سه تایی دماغتون گرفتید می گید حرف بد زدی دهانت بو بد می ده .حرف خوب بزن. بگو بچه های خوب
کلا دعوا رو شما به هیچ عنوان اثر نداره زل می زنید تو تخم چشم ادم می گید داد کار بدی می دانی یا نه؟
خدایا شکرت بابت تمام دلخوشیها وکمکم کن تا یادم نرود که زندگی فاصله بین امدن ورفتن است وزمان کوتاه ومحدود است برای عشق ورزیدن ولذت بردن از بودنهایمان


پاییز نامه 3
