هانا  ارشا کوشا هانا ارشا کوشا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه سن داره

خاطرات تلخ وشیرین سه فرشته

جشن روز کودک

13/0/19 23:35
نویسنده : سولماز
137 بازدید
اشتراک گذاری

سلام چهارشنبه بردمتون با کمک خاله جشن روز کودک در برج میلاد کلی ازتون عکس گرفتند مراسم خوبی نبود وحوصله تون سر رفت واتش سوزاندید فقط کم مانده بود برید بالایی سن وشما هدایایی را به رسم تقدیر اعطا کنید عمو وپورنگ وامیر محمد امدند وچند تا هم اهنگ خواندند وبا ما هم مصاحبه کردند از شبکه خبر ود  ایی فرازامد دنبالمون برگشتیم خونه  وپنچشنبه باهم رفتیم باشگاه تماشا که بابایی امد کمکم وشما وروجکها البته انصافا پسر ها رس مون کشیدید خیلی شیطون شدید جشنش دوست نداشتم با وجود گرفتن کلی پول از حضار خیلی گدا بازی بود ومراقبین که خودشون فقط در حال بزن وبرقص بودند ولی شما برای اولین بار شعبده باز دیدید وکلی ذوق کردید وخندید وبه قول خودتون خوش گذشت یک خانمی هم رو صوت دخترکم نقاشی کرد وشماپسرها  جیغ کشیدید که نمی خواهید وهانا کلی رقصیدی با عمو موسیقی  وعکاسی هم اونجا بود که با گرفتن مبلغی  عکس می انداخت که ما هم گرفتیم به رسم یاد بودوعمو بادکنکی هم بادکنک  درست می کرد که برای شما هم زرافه بود که انصا فا قشنگ بود هلن ولارا هم بودند که هلنم راضی نبود نویان ومهسا جونم بودند که مهسا هم متفق القول با ما بود ولی به شما خیلی خوش گذشته بود که برای من کافی بود

پدر جون ودایی فراز ومادرجون شام خریدند وامدند پیشمون وهدایایی زیبایی بهتون دادند که ممنونشونیم مثل همیشه شرمنده بزرگواریشونیم عید قربانم به رسم تمام این سا لها مهمون پدر جون بودیم وشما هم کلی با دایی هاتون مخصوصا دایی اراز بازی کردید وخندید جمعه صبحم دایی فراز برگشت پادگان وعمو مجید وخاله مهدیس پندار کوچولو امدند خونه مون پندار خیلی بانمک ونازه خدا از چشم بد دور نگهش داره عزیزی برای خودش برای شما هم کادو خریده بود فسقلی دستشون درد نکنه 

دیروز اتفاق خیلی بدی افتاد می نویسم که یادم نره که چقدر بابت سلامتیمون مدیون خدایی بالا سریم خدا را شکر که به خیر گذشت شایدم تلنگری بود که بدانیم بالاتر  از سلامتی نعمت دیگری  وجود نداره

ارشایی مامان جمعه صورتت در حین بدو بدو کردن خورد به دیوار که چشم سمت راستت قرمز شد وباد کرد من یخ گذشتم وچون داد وبیداد کردی برداشتیم وچشمتت خیلی بدجور خون انداخته بود وشب خوابیدی وصبح بیدار شدی بهتر شده بود وورمش کاملا خوابیده وبود ودیگر دردی نداشتی  ظهر خوابیدید ووقتی از خواب پاشدی حول وحوش چهار بود وبابایی تازه رسیده بود که گفتی مامان کجایی نمی بینم وزدی زیر گریه مامان نمی بینم من که نشستم وقدرت بلند شدن نداشتم بابایی امد وبغلت کرد ودستش جلو صورتت بالا وپایین کرد وگفت می بینه چون واکنش نشان می دهد ولی تو بازم گریه کردی که مامانم بغلم کن نمی بینمت کجایی نمی دانی بابایی با چه حالی بردت کلینیک چشم پزشکی نور وومن در تنهایی چقدر گریه کردم وبعد از حدود یک ساعت دکتر معایته کرده بود گفت هیچی نیست ویک بازی وبینایی سنجی هم دیده بودت گفته بود هیچیت نیست وقتی بابایی زنگ زد گفت هیچی نیست ودکتر می گه بچه ها از این کارها به عناوین مختلف می کنند اشک شوق ریختم وبوسه بارونت کردم واااااااای که بعضی وقتها شما با ماها چه می کنید

هانای مامان عکست در اکثر سایتهای خبری که مراسم برج میلاد پوشش می دادند هست خودت دیدی می گی ببین چه دختر خشنکی داری (قشنگی)وعکس ما هم در سایت انجمن دو قلو ها هست ودیدی می گی وااااااااااای بازم کوشا داره شلوغی می کنه

کوشا جونم جدیدا به من می گی مامان عزیزم عشق جدیدم  به بابای می گی من عشق وعسل هم تووهم مامانم دعوا نکنید  خوب 

پی نوشت 

امشب ساعت هفت ونیم از شبکه خبر مصا حبه مارا نشان دادند وشما هم کلی ذوق کردید

فردا صبح داریم می ریم شهرمامان جایی که پر از خاطرات بچگیم وقوم خویش عزیزم هستد داریم می رویم تبریز

دوستتون دارم ومثل همیشه شما را به دستی می سپارم که بالاتر از اون نیست خودش حافظ شما باشه 

باتاخیر پست شد

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)