هانا  ارشا کوشا هانا ارشا کوشا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 2 روز سن داره

خاطرات تلخ وشیرین سه فرشته

این چند صباح یک

سلام گلهای مامان  علارغم اینکه هنوز به این خونه ای جدید عادت نکردم وهنوز به هم ریخته است تصمیم گرفتم دوباره بنویسم تا یادم نروداین چند صباح بعداز عیدسخت گذشت خیییلی سخت ریتم اروم زندگی بهم خورد وشما همچنان سریال بیماریتون ادامه داربود.ودر این اشوب بازار صبا پرستارتون بیست چهارم یا پنچم فروردین بود که گفت کار بازیگری بهش پیشنهاد شده ..سر یالی در اصفهان که دوست داره برای اولین بار تجربه کنه ونمی ایید من خییلی تعجب کردم وقبول کردم عادت ندارم کس را به اصرار در کنار خودم نگه دارم ویکی دوروز بعد رفت بعداز رفتن صبا یادمه دوشنبه رفتیم کلاس نقاشی وار انجا رفتیم پارک همه چیز خوب بود که ناگهان شبش کوشایی مامان تب کرد وشروع به استفراغ وبیرون روی ج...
30 ارديبهشت 1394

اغازی دیگر

سلام گلهای مامان می خواهم از نو شروع کنموبنویسم ولی واقعیت اینه که این خونه انقدر بهم ریخته است که من نمی دانم از کجا وچطوری شروع کنم همه چیز بهم ریخته  ومن سر در گمممم 
28 ارديبهشت 1394

دلنوشته

می خواهم از تو بنویسم از ماهی کوچک مادر که با وزن یک کیلو نیم وقد سی وپنچ سانت متولد شد از فزشته ای کوچک که حتی در مواقع نوازش بیم به درد امدن بدن نحیف وکوچکش مشغله های ذهنی من بود ووای برمن که با هر نگاه برتو نگرانی مادرانه ام در گوشه ای ار نگاهم سایه افکنده من مادر م با تمام دلشوره ها ونگرانی های مادرانه اکنون من دخترک شیرین زبانی دارم که  جان داد به رنگ صورتی واز لباس وکفشش تا شیری که می نوشد.. صورتی وبنفش رنگهای محبوب دل کوچک دخترکم اکنون من فرشته ای از جنس خودم دارم با اون جیغهای بنفش وقهر وناز مخصوص خودش الان من عروسکی دارم زیبا که دلتنگم می شود وبه کوچکترین غضبی برادرانش را محکوم می کند من هانا را دارم که بند بند وجودم...
29 13

یادداشت

سلام بچه ها فردا عازم به اصطلاح شما خونه دریامون  هستیم ..ایندفعه تنهای تنها امیدوارم به همه خوش بگذره وشما زیاد اذیت نکنید باید یک سری تعمیرات انجام بدهیم که اگه خدا خواست عید راحت باشیم   
29 فروردين 8

اندر احوالات ما

سلام بچه ها ببخشید چند وقته زانوی چپم ار پا انداخته من ورسما درد دارم راستش بخواهید چند وقتی بود شاید بالایی یک سال که زانوم درد مختصری داشت واین اواخر تشدید شده بود ومنم سر وته قضیه را با ارامبخش مسکن حل می کردم وتا وقتی از شمال برگشتیم من نشسته بودم که دیگه از درد زانوم نتوانستم بلند شم واین ماجرا یی شد بماند وختم شد به عکس و ام ار ای ودکتر ودوا ودرمان که دکتر گفت عضله هایی زانوت خییلی کوفته وشل شدن وباید زیاد سر پا باشید که من گفتم سه قلو دارم خندید وگفت پس بگو در نتیجه فعلا تشخیص ضعف شدید ماهیچه وعضله را دادن واز طرف دیگه سه تاتون بدجوری سرما خورده بودید که دارید بهتر می شید.. اوضاعی بود این چند وقت خدارا شکر که داره سپری می شه راستی...
8 13

برای بزرگ مردان کوچکم

چه ساده  می گذردقصه های شبانه من وتکان خوردن شما ها در بطنم واولین ترسها ی من که به حکم مادر بودنم گریبانگیر تمام ساعات عمرم هستند. روزهای کودکی شما ودنیایی پر هیاهوی شما سوار بر رخش سفید تاخت کنان در حال گذر است وشما بزرگ بزرگ تر می شوید و....اکنون تمام خانه  در احاطه حیوانات اسباب بازی شماست وجنگ وجدال بر سر انها تکرار تمام دقایق ماست ومن هر روز نقش تازه ا  ی به هدیه می گیرم یکروز مامان شیرم فردا مامان دایناسور ودیروز مامان پلنگ عزیزان هرگز فراموش نکنید که خداوند نگهدار شما بود وهست حضورش به وفور درزندگی شما هویدا ست شما نوزادانی بودید بسیا رکوچک با وزن یک کیلو ونهصد ویک کیلو هفتصد که بیم ازار واذیت شدن شما سایه ای سنگینی ...
14 13

بهمن نامه

سلام عزیزان شش بهمن تولد دایی فراز بود که رفتیم وشما باز به جایی دایی شمع فوت کردید گلهای مامان ایین دو سه هفته در گیر پادرد من بودیم که هنوزم ادامه داره وبا مسکن داریم با هم کلنجار می رویم چند بار با بابایی وخاله صبا(پرستارتون)بیرون رفتید که من نتوانستم همراهیتون کنم یک بارم رفتید باغ وحش هفته پیش پنچشنبه رفتیم برج میلا د که بهتون خوش گذشت وکلی بد وبدو کردید وشام خوردیم دوشنبه ها کلاس نقاشی می روید که این هفته جلسه دومش گذراندیم وچهارشنبه ها کلاس بازی موسیقی  که  هر دو عالی اند وموسیقیتون فوق العاده است استادتون خانم احمدی که یکی از کارامدترین وبه نامهاست  وواقعا حرف نداره وخوبی این قضیه اینکه برای اولین بار بدون حضور من ویا کس دیگری در کل...
15 13