هانا  ارشا کوشا هانا ارشا کوشا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 2 روز سن داره

خاطرات تلخ وشیرین سه فرشته

اسفند نامه

13/0/27 21:47
نویسنده : سولماز
170 بازدید
اشتراک گذاری

سلام اندر احوالات اخرین ماه سال ما.... من ا مسال لباس براتون نخریدم انقدر لباس نو دارید که وا قعانیازی به لباس عید نداشتید فقط چند دست لباس خونه گرفتم چون یک سری لباس خاله رویا اورده بود یک سری لباس روشنک عزیزم براتون از المان اورده بود یک سری بابایی برای تولدتون از نمایندگی بلوزوو وریتا جون از گلستان خریده بود یکسری دایی اراز وفراز براتون اورده بود ودر اخر هم خودم به خاله مریمتوت پول داده بودم که از سفر ترکیه براتون بیاره  ومن هم براتون نخریدم خلاصه که بی نیاز بی نیاز بودید وفقط چند دست لباس خونه وسویشرت شلوار براتون خریدم که  چند دستش مهمان بابایی خوبم بودیم با کفشهاتون که نفری سه جفت هست وهانا خانم یک جفت اضافه براش رقم خورد  ومن وبابایی فقط برای دل خودمون چند دست خریدیم

ولی بگم از خونه تکانی که ...بیستم وبیست یکم اقا جواد وخانم جعفری امدند ویکروز قبلشم من با کمک فاطمه تمام کمدهاتون از اسباب بازی تا لباسهاتون مرتب کردیم وریختیم اضافیها را بیرون وفرداش هم پابه پایی این دونفر کار کردیم وراستی هفته قبلشم چهار شنبه شمال بودیم وچشمتون روز بد نبیند اونجا هم به کمک خاله شراره وسکینه کمکی اون تمام ویلا را تمیز کردیم ولی شما ها خیلی اذیت شدید چون فقط کار بود وشما ارامش نداشتید وواقعا نفس بر بود از چهارشنبه تا جمعه بکوب  کار کردیم بیچاره خاله شراره خیلی خسته شد وواقعا باید ازش ممنون دار باشیم که هر گز مارا تنها نگذاشت ومثل خواهر هوام هر لحظه داره ولی بالاخره قسمت سخت این ماه یعنی خونه تکونی هم تمام شد ولی به قول اقا جواد که گفت  .. خانم اگه من تا لحظه تحویلم شیشه پاک کنم تمیز نمی شه از دشت شما وروجکها مگر تمیزی می ماند امروز که خونه را می دیدم روز از نو روزی از  نو 

 سعی می کنم بیشتر ببرمتون بیرون تا بیشتر بیشتر با حال وهوایی عید اشنا شوید دیروز با هم تخم مرغهای سفالی نقاشی کردیم وامشب هم که چهار شنبه سوری بود ودایی فراز اومده بود هدایای ما را که نقدی بود به مناسبت چهار شنبه سوری اورده بود وبابای هم نقدی حساب کرد  وبا دایی فراز رفتیم سبزه خرید یم وشما هم بادکنک خرگوشی برداشتید ومن هم گل گرفتم اومدیم ودر بالکن اتش روشن کردیم واز روش پریدیم وبعد هم منور وهفت ترقه واینجور کارها انجام دادیم وسبزی پلو با ماهیتون خوردید وخوابیدید وقتی ارشایی مامان می خوابید بدون مقدمه گفت مرسی مامان مرسی بابا خوش یعنی خوش گذشت  ووکوشاهم پشت سر اون وبعد از یک ساعت هانا هم گفت ومن خیلی شادمانم به خاطر شادی شما ها

نکات جالب

جمعه رفته بودیم بنی هاشم پوشک بگیریم ومن با شما تو ماشین بودیم وبابا داخل مغازه ویک جی ال ایکسی دوبله پارک کرده بود واقای دنبال راننده ماشین هی دا د می کشید راننده جی ال ایکس کی/ هانا جونم توماشین داد می کشید اینهاشم منم.. .من در بهت شاهد این اتفاق بودم

وارشابی عزیزم وقتی حاجی فیروز دیدیم من کمی پول اضافه دادم تا براتون بخواند وشما بیشتر ببینید واشنا شوید ولی تو گلم فقط یک چیزی دیدی ..وقتی ازت می پرسند حاجی فیروز چطوری بود بلافاصله جواب می دهی کثیف خلاصه که در ذهن کودکانه تو کثیفی حاجی فیروز نقش بسته

وکوشایی گلم جمعه رفته بودیم برای پوشک وبعد شما را بردم ماهی ببینید وبعد نهار وبدو بدو های شما در فضایی سبز من وبابایی را از پا انداخته بود به خاطر همین وقتی تاب وسر سره دیدید پیله کرده بودیدکه برویم پارک بابایی برای اینکه طفره برود برگشت گفت یک شرط داره می دانید چی ؟ می خواست بگه بریم بخوابیم بعد واز این جور حرفها که یکهو پریدی بابارا بوسیدی وگفتی بله بوس وچنان قاطع گفتی وما شرمنده شدیم ودر نتیجه بالایی یک ساعت در پارک بازی کردید در حالی که ما رمق نداشتیم 

خلاصه این سال داره نفسهای اخرش می کشه وما هم داریم بدو بدو می کنیم دوست دارم جنب وجوش دوچندان این روزهای اخر را

وازززز صمیم قلبم برای همه عزیزانی که مهمان خونه دوم ما بودن بهترینها را ارزو می کنم امید دارم که سال نو بهتر از امسال وسالهای گذشته برای همه باشه

پی نوشت

من شرمنده شما وبقیه هستم که این صفحه را با این همه تاخیر پست می کنم بببببببخشید تکرار نمی شه

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)