پست خودمونی
سلام مامانی اسفند هم امده وبوی عید به همراه اورده بوی نو شدن بوی با هم بودن وباز هم کمتر از بیست روز دیگه اگه خدا بخواهد سفره هفت سینمون به پا می شه وما۵ نفری طبق رسم خونه ا مون سال نورا اغاز می کنیم خوشحالم که شما روز به روز بزرگ بزرگتر می شید وعاقل تز وانقدر نزد مادر جون وپدر جون ودایی ها وپسر دخترخاله ها و دوستان وبقیه عزیزید که من از لوس شدنتون می ترسم خوشحاللللللللللم چون
فردا دایی ها از یک سفر بیست روزه به ایران برمی گردند ومی خواهیم بریم فرودگاه اونقدر دلتنگتون هستند که همه اش زنگ می زنند تا با شما حرف بزنند وشما فسقلی ها کاری کردید که اشگ من ومادرجون در بیاید سه شنبه بردمتون پارک شقایق کمی که بازی کردید برای صبحانه نوبت دوم رفتیم پیش مادر جون وشما سه تا بچه وقتی عکس دایهاتون دیدید هی بوس کردیدوصداشون کردید وکوشا رفت دم اطاق اراز وهی دایی دایی کردفکر می کرد خوابه وقتی ذز اطاق باز کردم دیدنیست بغض کرده بود می دونم دلتنگید درست مثل مامان اخه منم دلم براشون تنگ شده واحساس تنهایی می کنم اخه من به جز اونها و مامان وبابام کسی را به شخصه ندارم به جز دوستام ولی بالاخره فردا می رسه دیدارها تازه می شه
باید باور کنیم که زندگی مانند دفتر دفتر خاطراتی که روزهای بچگیمون ونوجوانی وجوانیمون را در کنار خواهران وبرادرهامون به ثبت می رسونیم ودفتر من هم شاهد خوشبختی ودلتنگی وارزوهای من بوددرو کنار برادرانم که همسفرانم هستند از گذشته تا اینده ودستشون دارم به اندازه برگ برگ دفتر خاطراتم و خوشحالم که دوباره خونه پدری رونق می گیره ...مادرست مثل شماییم یک خواهر ودو برادر ولی نه سه قلو ..
پی نوشت
داییها دو صبح رسیده بودند وچون زمان مناسبی نبوده به هیچ کس نگفته بودند تا مزاحم نباشند وماشین گرفته بودند وامده بودند خونه وما هم رفتیم خونه مادر جون وکلی هم سوغاتی گرفتید تا پاییز سال بعد براتون فکر کرده بودند واورده بودند خوش به حالللللتون ![]()


پست خودمونی
