شب یلدا
شماتقریبا ۲۸ یا ۲۷ روزه بودید اولین شب یلداتون بود ومن کلی خوشحال حالا دیگه خانواده ۲ نفره ما ۵ نفری شده بود مامان وبابا اومدن فراز شمال بود ودانشگاه داشت کلی زنگ زد تبریک گفت مامان گفت شما نمی توانید بیایید وما میاییم سر سفره مادر بزرگ هاناخلاصه کلی عکس گرفتیم با اراز هم تلفنی حرف زدیم کلی دلش می خواهد شما رو از نزدیک ببیند مامان براتون کهنه شور ولباس خریده بود با سور وسات شب چله رو وبابا هم پول داد بهتون من فکر می کردم سرمون شلوغتر می شه ولی باز هم نامهربانی به جای مهربونی نشسته ولی دیگه انگار مادر بودن فرصت فکر کردن به چیزهای دیگر را نمی دادفقط یک گوشه ذهنم ضبط میکرد تمام کارهای نکرده راراستی یادم رفت بگم بابا هم برای اطاقتون طاقچه و برای خودتون هم لوسیون بدن خریده بود وپولم تو حسابتون واریز کرده بود ارشا به تو می گویند پرفسور وبه کوشا می گن قهرمان چون پسرکم با هر صدای می پره وهانا خانوم بابا به تو خوب لقبی داده فرشته اخراجی از بهشت چون فقط جیغ میزنی می گه اینقدر اینکارکردبقیه فرشته ها اخراجش کردن درهر صورت شب خوبی بود والبته که هر لحطه با شما بودن زیباست


شب یلدا
