استقبا ل از معجزات خداوندی

عزیزان من بعد از گذران۱۲ روز سخت بالاخره به ما اعلام کردن که می توانیم شما رو بیاریم خونه راستی یادم رفت بگم که دیروز برای اولین بار اول کوشا وبعد هانا واخر ارشا روبرای مدت کوتاهی دادن بغلم دستهام میلرزید بعداز اینهمه حسرت واه فرشته های کوچک ما الان در بغلم بود ند.شما رو چنان میبوسیدم وبوتون میکردم وچنان با حسرت سفت بغلتون کرده بودم مثل اینکه هر لحظه میترسیدم دوباره شما رو از من دور کنند درتمام این مدت فکر می کردم که من را بعنوان مادر نپذیرید ولی ارامش شما ولبخندتون به من یاداور شد که ما پیوند روحی ومعنوی داریم .کوشای عزیزم وقتی از اغوشم امدی بیرون گریه کردی وگریه توغمگین ترین اهنگ زندگی من بود وچه راحت بدون هیچ گونه دلیلی می گریستم وان روز اشگهای پدر در هنگام اغوش کشیدن شما نمود بارزی از حس پدری بود که من فراموش کرده بودم .وقتی به خود اومدم ردغم وغصه این دوران رادر صورتش دیدم.ولی فردا همه می امدیم خونه وبه همه این سختیها می ارزید.وقتی اومدم خانه به مامان گفتم ومن وبابا ومادر جون چنان به جون خونه افتادیم که انگار اذر امسال بهار برای ما.وچه مشتقانه اماده می شدیم وفردا با کلی تشریفات رفتیم بیمارستان ولی شوک جدیدی به ما وارد شد فقط کوشا میامد خونه اون دوتای دیگه دیروز وتا اون ساعت خوب شیر نخورده بودن هم گریه می کردم وهم خوشحال بودم برای قهرمان شیرم لقب تو بود نزد پرستارها وپزشکان معالجت. البته تا یادم نرفته به ارشا می گفتند مرد فضای ودخترکمم لقب پرنسس گرفته بود .خلاصه خوب یادم که روی نیمکت نشستم ودیگه توان بلند شدن نداشتم تهی تهی شده بودم از هر گونه مبارزه دلم می خواست فقط همه با هم بریم خانه ودیگه قدرت رفت امد نداشتم ولی چاره نبود من باید بلند می شدم وتحمل می کردم به خاطر خودم وهمسرم وفرزندانم یادم که با چه سختی از جا بلند شدم وبه استقبال کوچکترین عضو خانواده رفتم وبهش تبریک گفتم به خاطر برنده شدن در بازی زندگی .ودر حالی که کوشا بغلم بود دوباره اشگهام جاری شد برای تنهای هاناوارشا ودعا کردم که تمام شه اینهمه زجر وغم وما باکوشا اومد یم خانه ولی دو ستون دیگر زندگیم ناقص بود .کوشارو باسلام وصلوات اوردیم خونه یادم یک ساعتی کوشا بغلم بود ومن خوابم برده وقتی چشم باز کردم چه حس ارامشی داشتم حسی که مدتها بود که بامن غریبه بود وچه زود غم غصه دوباره به تمام وجودم چنگ زد ومن دوباره اروم تو خودم شکستم روزها خیلی سخت شده بود کوشا در خانه پیش مامانم ومن در حال رفت وامد به بیمارستان ولی خدا رو شکر که۲ روز بعد هم ۲قل دیگر من باهم مرخص شدن ودوباره همان تکاپوها اغاز شد درست مثل دمیده شدن یک روح تازه به بدنهای خسته وبی رمقمون دوباره من وبابا ومادر جون واین دفعه با کوشا به پیشواز شما اومدیم با اومدن شما به خانه پازل زندگیمون تکمیل شد ومن بازهم دست خداونددر زندگیمون احساس کردم ومن وبابا بعداز ۱۵ روزشما رو نگاه می کردیم که زیباترین تابلوی زندگیمون بودید وممنون از خدای که بالاخره مارو لایق مادر پدر بودن دانسته بود .


استقبا ل از معجزات خداوندی
