هانا  ارشا کوشا هانا ارشا کوشا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه سن داره

خاطرات تلخ وشیرین سه فرشته

فارغ التحصیلی فسقلی ها

13/0/17 0:0
نویسنده : سولماز
169 بازدید
اشتراک گذاری

من وبابا تصمیم گرفتیم شما رو بگذاریم کافه خلاقیت ماهور در سعادت اباد که هم اموزش ببینید وهم بازی کنید اولن شنبه مهر شما هم از زیر قران توسط اینجانب رد شدید وبمن بردید به روزهای نه چندان نزدیک زمانی که محصل بودم وهر سال مامانم هر سال این رسم مثل هزاران مادر ایرانی دیگری انجام میداد وبا خوذم کلنجار رفتم که به یاد بیارم روزهای دور تحصیل رو روزهای که مامانم با من اغاز می کردسال جدید وباا هم فارغ والتحصیل می شدیم وبا خود فکر می کردم که ایا مادرانه های من هم مثل مادرم خواهد شد ویامن هم مثل برخی دیگه بی خیال خواهم گذشت وایا من هم تمام مقاطع رو یک بار دیگه تجربه خواهم کرد ویا نه؟وعجب دورانی خواهد بود ۳ بار دیکته گفتن ۳ بار ریاضی وعلوم حل کردن ومن از کدوم دسته مادران خواهم شد مادری که دیکته می گه به سرعت برق وباد تا برسد به کارهای دیگرش ویا مادری می شم که دیکته می گه که تا کنار دلبندش باشه برای لحظه ای لذت بردن از بودنش وتجربه یک کار حدید دو نفره ولی فعلا ما نه سر کلاس میشینیم ونه انگلیسی گوش می دهیم تا به اصطلاح گوشهامون عادت کنه فقط در حال پریدن روی جامپینگ وبدو بدو کردنیم ودوشنبه هم به همین رویه گذشت ومن ۳تا جوجه درست کردم در ضمن ارشای عزیزم که بسیار تمیز ونکته سنج باز با کاراش خنده رو به ارمغان اورد مربی کلی رنگ انکشتی اورد که بچه ها با انگشتاشون نقاشی کنند ارشا اول انگشتش زد ولی همین که رنگ دید زد ریر گریه که اخی یعنی کثیف شد وبعد دس بش یعنی بشور دستم ودیگه تحت هیچ شرایطی حاضر نشدی انگشت بزنی وبعد یک مداد رنگی پیدا کردی وبا اون نقاشی کشیدی نوک مداد  می کردی تو رنگ می کشیدی رو ورق و  بعد هم د ر اشپزخانه ای که به صورت اسباب بازی چندتا چاقو پیدا کردی که مثلا چاقوند وشما گل پسرهی رفتی واوردیشون گفتی مامان جیز وما اخر نتوانستیم که به تو یاد بدیم که این واقعی نیست وفقط برای بازی کاری کردی که از خیرش گذشتیموجمعشون کردیم وهانای گلم هم یک تاب خودش داره و ویک تاب عروسکش واجازه نمی دهد کس دیگری بشیند فقط خدارو شکر که اونجا زیاد شلوغ نیست وگرنه خدا خودش باید به داد میرسید وکوشای گلم تو فقط تا می توانی خودت رنگی کن ونگران چیزی هم نباش و راحت پی خرابکاریت باش. درهر صورت من مامانیم که سعی می کنم همه کار براتون بکنم مثل هر مادر دیگری که با تولد فرزند ویا فزندانش دوباره متولد می شه بدون به یاداوردن من قبلی وچهار شنبه ما بعداز ۲ روز رفتن درروزهای زوج بواسظه اینکه کوشای عزیزم تب ویروسی گرفت فازغ التحصیل شدیم وپسرک عزیزم ۴ شبانه روز تب کرد وضعیف وضعیف تر شدوما هم برگشتم سر خانه اول یعنی گرفتن پرستار وخدا رو شکر بعداز حدودا یک ماه ونیم یعنی از اواسط مرداد به بعدو بعدازجستجو ومصاحبه با ده بیست نفر یک نفر ادم مطمئن پیدا شد

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)