به پایان رسید این دفتر حکایت همچنان باقی است
دوره پرستاری فاطمه هم تمام شد ورفت ومن سه چهار روزی بدون پرستار دارم با شما سر وکله می زن
قشنگه دیدن اینکه بین خودت وفرزندانت کسی نباشه
قشنگه بدون حضور غریبه ای روزت به راحتی در خانه ات بگذرانی
قشنگه از اینکه سر اما واگرهای با کسی چونه نزنی وبحث نکنی
قشنگه از اینکه انقدر در گیر کار شوی که گذشت زمان نفهمی ووقت برای کوچکترین ناراحتی وغمهاتم نداشته باشی
قشنگه با تمام وجود حس کنی مادری ومادری کنی برای نه یکی بلکه سه فرشته ات
قشنگه وقتی که هر سه در اعوشت می گیرند وسر باور عشقشون به تو رقابت می کنند
قشنگه چهار نفری با هم ژ له وکیک درست کنید ومنتظر اماده شدنش باشیدو
اون روی سکه
سخته وقتی از پنچ صبح تا هشت ونیم نه ویا شایدم ده شب با سه تا وروجک سر کله بزنی
سخته وقتی یادت نیاد با لاخره امروز نهار خوردی یا نه صبحانه چطور؟
سخته سر درد داشته باشی وبه زور قرص سر پا باشی وهم بچه داری کنی وهم اشپزی وهم خانه داری
سخته از سر صبح سه فرشته صدا کنند مامان مامان بیا ببین چی می گم؟
سخته تو خوابم صدای باب اسفنجی ومیکی موس بشنوی وچاشنیش باشه دعوا وداد وبیداد وگریه
سخته سخت ولی بی اغراق شیرین
نمی دانم خداوند عجب صبری به مادر داده وبالاتر از اون چه عشقی که به کوچکترین موفقیت وکار خوب بچه دلخوش می کنه
فعلا می خواهم خودم باشم خودم تا کی کم بیارم خدا داند وبس فعلا هر شب تکرار می کنم بخواب فردا بچه هایی همسایه برای یک روز مهمان خونه توهستند مبادا بیازاریشون مبادا برنجونیشون باید بخندی وبا احترام برخورد کنی وببخشی اشتباهتشون وتحمل کنی تحمل
خدایا کمکم کن که من شرمنده وجدان خودم وبچه ای خودم نشم امین
خداراشکر که محمد رضا را دارم در کنار کار بیرون دوشادوش من کمک حالم


به پایان رسید این دفتر حکایت همچنان باقی است
