هانا  ارشا کوشا هانا ارشا کوشا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 2 روز سن داره

خاطرات تلخ وشیرین سه فرشته

اخرین یادداشت تابستونی

13/0/4 22:26
نویسنده : سولماز
143 بازدید
اشتراک گذاری

 سلام گلهای مامان این روزها خیلی کوتاهی کردم وپستها خیلی عقب می افته خاله نازی ویسنا وعماد وعمو ناصر مهمان ما بودند وشنبه بیست ودوم برگشتند تبریز خیلی خوش گذشت وپنچشنبه بیست وهفتم برای اولین بار رفتیم سینما  مدرسه موشها در مجتمع تجاری کوروش سانس ساعت چهارش بهتون خوش گذشت وکلی ذوق کردید وفقط اخرش  کمی از گربه ها ترسیدید که بهتون گفتم عروسک والکی خیالتون راحت شد وبعد از اتمام فیلم بازم می خواستید بریم سینما وواقعا خییییییییییلی خوش گذشت فکر نمی کردم خدارا شکر

دایی فراز بیست وچهارم دوشنبه امد مرخصی وذوق زدم کرد البته که صبح همان روز دو وسه رسیده بود ولی نهار امد خونه ما ومن کلی سورپرایز شدم وگریه کردم وهانا دایی با لباس وکلاه اولش نشناختی شایدم چون تازه از خواب بیدار شده بودی ذهنت یاریی نمی کرد ولی بعدش پریدی بغلش ارشا وکوشا هم بوس بارونش کردندوواقعا تجدید روحیه ای خوبی بود 

پنچشنبه بعد ار سینما رفتیم خونه مادر جون ودایی فرازم جمعه هفت صبح یرواز داشت وبرگشت پادگان ولی خیالمون کمی راحت تر شده ممنونم خدای مهربون

شنبه بیست ونهم سالگرد ازدواج من وبابایی بود دوتایی باهم  رفتیم نهار بیرون به رسم سالیان گذشته یارده سال تمام.... خدارا شکر که این سالها خوب بود وامیدوارم ااینده هم خوب برامون رقم بخوره

می خواستیم بریم تبریز که  دو سه روز مانده برنامه به هم خورد وساکمون باز شد وبعضی از  لباسهامون  که برداشته بودیم را دوباره چیدیم سر جاش تا کی دوباره قسمت  بشه

این چند روز همه اش به پارک گذشت مثل اینکه روزهای اخر تابستون تازه مارا به یاد کارهای انداخت که کمتر انجام دادیم والان باید جبران کنیم

چهارشنبه دوم مهر مهمانهای عزیزی داشتیم برای نهار که خیلی بهمون خوش گذشت دوستان وبلاکیتون لطف کردن وامدند پیشمون وبه این ترتیب شما با سه تا از دوستاتون اشنا شدید نویان گلم ومهسای عزیز واران وباران نازم ومرجان گلم امدند ممنونم وهمچنین خاله هلن ولارا دوست کلاس زبانتون هم لطف کردن وامدند خیلی خوش گذشت وجالب که حس می کردم مهسا ومرجان سالهای ریادی می شناسمشون ار همین جا ممنونم که امدید وامید وارم بازم ببینیمتون

پنچشنبه شام خاله سحر وعمو شریف خاله اتنا وعمو کاظم وفسقلی خودمون انا وخاله هلن وعمو احمد ولارا وعمو علی مهمونمون بودند وخیییییلی خوش گذشت عالی بود وجمعه هم رفتیم پارک شقایق که مادر جون وپد رجون  هم امدند وشما وروجکها هم کلی بازی کردید والانم خوابیدید 

هانای من  چند روزه بد قلقی چرا نمی دانم با زمین واسمان وهم لج می کنی  چه برسه به ما.. ارشا وکوشا خیییلی بامره شدید وتارگیها کوشایی یاد گرفته تا می گم نمی شه صدات را کلفت می کنی ومی گی چرا نمی شه؟وبعد هم می گی افرین دختر خوب .می شه  می شه.

ارشایی خیلی مهربون شدی تند تند من ومی بوسی ومی گی عسل منی  وقتی یک چیزی را دوست داری  ومی خواهی بخوری می گی می دونی من شکمو هستم ؟

هانا گلم خیلی لج باز شدی شب  موقع خواب می گی می ترسم می گم چرا فکر خوب کن می گی می خواهم فکر بد کنم می گم ماهی را نگاه کن رو دیوار ببین چه نازند می گی زشتند ووووووووو

خدارا شکر تابستون هم گذشت  ووارد یک فصل دیگه شدیم تابستون برای ما کمی سخت گذشت به خاطر فوت عزیزامون ولی خدارا شکر که فصل دیگری ورق خورد وما با امید منتظر این فصل زیبا وا تفاقات زیباهستیم دوستون دارم در تمام لحظات زندگیم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)