اخرین یادداشت تابستونی
سلام گلهای مامان این روزها خیلی کوتاهی کردم وپستها خیلی عقب می افته خاله نازی ویسنا وعماد وعمو ناصر مهمان ما بودند وشنبه بیست ودوم برگشتند تبریز خیلی خوش گذشت وپنچشنبه بیست وهفتم برای اولین بار رفتیم سینما مدرسه موشها در مجتمع تجاری کوروش سانس ساعت چهارش بهتون خوش گذشت وکلی ذوق کردید وفقط اخرش کمی از گربه ها ترسیدید که بهتون گفتم عروسک والکی خیالتون راحت شد وبعد از اتمام فیلم بازم می خواستید بریم سینما وواقعا خییییییییییلی خوش گذشت فکر نمی کردم خدارا شکر
دایی فراز بیست وچهارم دوشنبه امد مرخصی وذوق زدم کرد البته که صبح همان روز دو وسه رسیده بود ولی نهار امد خونه ما ومن کلی سورپرایز شدم وگریه کردم وهانا دایی با لباس وکلاه اولش نشناختی شایدم چون تازه از خواب بیدار شده بودی ذهنت یاریی نمی کرد ولی بعدش پریدی بغلش ارشا وکوشا هم بوس بارونش کردندوواقعا تجدید روحیه ای خوبی بود
پنچشنبه بعد ار سینما رفتیم خونه مادر جون ودایی فرازم جمعه هفت صبح یرواز داشت وبرگشت پادگان ولی خیالمون کمی راحت تر شده ممنونم خدای مهربون
شنبه بیست ونهم سالگرد ازدواج من وبابایی بود دوتایی باهم رفتیم نهار بیرون به رسم سالیان گذشته یارده سال تمام.... خدارا شکر که این سالها خوب بود وامیدوارم ااینده هم خوب برامون رقم بخوره
می خواستیم بریم تبریز که دو سه روز مانده برنامه به هم خورد وساکمون باز شد
وبعضی از لباسهامون که برداشته بودیم را دوباره چیدیم سر جاش تا کی دوباره قسمت بشه
این چند روز همه اش به پارک گذشت مثل اینکه روزهای اخر تابستون تازه مارا به یاد کارهای انداخت که کمتر انجام دادیم والان باید جبران کنیم

چهارشنبه دوم مهر مهمانهای عزیزی داشتیم برای نهار که خیلی بهمون خوش گذشت دوستان وبلاکیتون لطف کردن وامدند پیشمون وبه این ترتیب شما با سه تا از دوستاتون اشنا شدید نویان گلم ومهسای عزیز واران وباران نازم ومرجان گلم امدند ممنونم وهمچنین خاله هلن ولارا دوست کلاس زبانتون هم لطف کردن وامدند خیلی خوش گذشت وجالب که حس می کردم مهسا ومرجان سالهای ریادی می شناسمشون ار همین جا ممنونم که امدید وامید وارم بازم ببینیمتون
پنچشنبه شام خاله سحر وعمو شریف خاله اتنا وعمو کاظم وفسقلی خودمون انا وخاله هلن وعمو احمد ولارا وعمو علی مهمونمون بودند وخیییییلی خوش گذشت عالی بود وجمعه هم رفتیم پارک شقایق که مادر جون وپد رجون هم امدند وشما وروجکها هم کلی بازی کردید والانم خوابیدید
هانای من چند روزه بد قلقی چرا نمی دانم با زمین واسمان وهم لج می کنی چه برسه به ما.. ارشا وکوشا خیییلی بامره شدید وتارگیها کوشایی یاد گرفته تا می گم نمی شه صدات را کلفت می کنی ومی گی چرا نمی شه؟وبعد هم می گی افرین دختر خوب .می شه می شه.
ارشایی خیلی مهربون شدی تند تند من ومی بوسی ومی گی عسل منی وقتی یک چیزی را دوست داری ومی خواهی بخوری می گی می دونی من شکمو هستم ؟
هانا گلم خیلی لج باز شدی شب موقع خواب می گی می ترسم می گم چرا فکر خوب کن می گی می خواهم فکر بد کنم می گم ماهی را نگاه کن رو دیوار ببین چه نازند می گی زشتند ووووووووو
خدارا شکر تابستون هم گذشت ووارد یک فصل دیگه شدیم تابستون برای ما کمی سخت گذشت به خاطر فوت عزیزامون ولی خدارا شکر که فصل دیگری ورق خورد وما با امید منتظر این فصل زیبا وا تفاقات زیباهستیم دوستون دارم در تمام لحظات زندگیم


اخرین یادداشت تابستونی
