هانا پناه وامید مادر

م
می خواهم از تو بنویسم از دخترکم دخترکی که از حالا پناه خانواده کوچک ما شد از تو که چه زود یاد گرفتی خواهرانگی و نوازشهای مادرانه را از تو که بااون دستهای کوچکت چه زیبا پاک میکنی اشکهای مادررا در لحظه های دلتنگی وبا چه زحمتی پتو میکشی به روی برادرانت وچه زیبا می بوسیشون وببل گویان در اغوش کوچکت جاشون می دهی .عزیزم کوشا چند روز تب داره ووقتی گریه می کنه چشمان توچه نگران می شه برای برادرت وچه معصومانه ناز میکنی وسعی میکنی پاک کنی غم از چهره برادرت و مهربونیت یادم میندازه که تو یک خواهری باتمام خصوصیات مادرانه. وقتی با زبون نه چندان واضح دستور غذا خوردن می دهی وچه زود ایینه شدی در مقابلم در لحظات عصابانیتم وامان از لحظه ای که خونه نباشی وبرادرانت دلتنگ تو وهانا هانا گویان در پی جستجوی تو .دخترکم عروسکم چه زود پناه شدی برای برادرانت وچه زود نقش حامی رو بازی می کنی برای همه .من یادم نمی اید که یادت داده باشم اینگونه مراقبت از خانواده رو چه زیبا ومشتقانه در اغوش می کشی بابات وقتی از در تو می ایید .وچه زیبا یاد گرفتی که بگذری از هر انچه که دردستت داری در مقابل خواسته برادرانت و چه با گذشت شدی در همین ابتدای زندگی می خواهم از تو بنویسم برای تو .به وسعت تمام عشقهای زمین .بنویسم از تو که چگونه مادرانه می خوابونی ومی بوسی تمام عروسکانت را عروسکهای که اسم همشون هانا گذاشتی وچه زیبا صدا میکنند برادرانت وچه زیبا داداگویان از پی انهاروان میشی وچه زود همدم تنهایهای مادر شدی در شبهاولحظات سرد سکوت بعداز خوابوندن بقیه وبه چه سرعتی من باخود مسافر زمان کردی ومیکنی وبه یادم میاوری زما نی رو که کودکی بودم به سان تو .ودر اغوش می کشیدم عروسکی رو که من جان وروح داده بودم بهش واکنون عروسکی رو به اغوش می کشم که به من روح وجان وشور زندگی دوباره بخشید واون توی زیباترین عروسکی که خداوندمن لایق داشتنش دانست مرسی که هستی زیباترین بهانه زندگیم.


هانا پناه وامید مادر
